هوالجميل  

  سميع « رفيع‌ »

 

تاب و تب موج و كف، خارج دريا شمار        قصهء كثرت مخوان بيدل ما وحدتي است

 

 

سزاست كه اين واژهء عرفاني را از زبان شخصيتي بنام، ابوبكر محمد بن علي، مشهور به  ابن عربي ، كه او را بحرالمعارف و مربي العارفين نيز گفته اند، بشنويم. ابن عربي،  تمام عمر خود را صرف درك حقيقت و معرفت در بحر مواج وحدت هستي نموده و از هر چه جز حق رسته، و توانسته است با انديشه هاي والاي خود ، جهان عرفان و تصوف را به بهترين صورتي ارائه دهد.

ابن عربي در مورد وحدت وجود:

" وحدت، يعني يكتايي و يكي بودن و مراد از وجود، حقيقت وجود حق است و وحدت وجود، يعني آنكه وجود واحد حقيقي است و وجود اشياً عبارت از تجلي حق به صورت اشياً است و كثرات مراتب، امور اعتباري اند و از غايت تجدد فيض رحماني، تعينات اكوان نمودي دارند".

پس ما ميتوانيم وحدت را حق و كثرت را خلق بناميم. در هستي تنها يك حقيقت و يك وجود و يك موجود راستين است كه او را حق ميگويند، ظهور و تجلي و تعين موجودات خارجي كه باعث ايجاد كثرت و پديدار شدن عالم ميگردند، خلق ناميده ميشود. بعبارت ديگر ما با معشوقي سرو كار داريم كه  « همه اوست » و يا « همه از اوست ».

صوفيه و عرفا يا وجودي استند و يا شهودي و حتي در بعضي موارد هر دو. وقتي شيخ سعدي ميگويد:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همــه عالم كه همه عالم از اوست

در اينجا صحبت از معشوق است كه همه عالم از اوست. و مولانا ميگويد:

جمله معشوق است و عاشق پرده اي

زنده معشوق است و عاشق مرده اي

در اين بيت مولانا، صحبت از معشوق است كه همه اوست.

و نمونهء وحدت وجود را در اين بيت بيدل ميخوانيم كه گفته است:

از طلسم خاك طوفان سخن سحر است و بس

نيســـــت جز اعجاز هرجا سـرمهء دارد فغان

یک عنصریکه  از خاک ناچیز پرورده شده است و سرشتش خاکی است، اگر در این روح خدا نمی دمید بیشتر از خاکی که به عدم ختم میشود، نبود. وقتی سخن از یک جسم خاکی طوفان و سحر آفرینی میکند، این خودش یک اعجاز نیست؟ همین انسان است که از این موجود خاکی چنین اعجاز سر می زند. سرمه به چشم کشیده میشود تا به چشم روشنی و زیبایی بیافریند، این اعجازیست که سرمه به چشم رسیده است و فغان دارد که به اصل پیوسته است چون سرمه و چشم لازم و ملزوم یکدیگرند، هرگاه انسان به خدا وصل میشود و از حقیقت آگاه میشود، آنوقت فغان سر میدهد.

نمونه از آدم خاكي ، ميتوان مولانا و بیدل را مثال داد که سخن را به اوج طوفان رسانیده اند، و همین عرفا هستند که به کنه اشیا راه پیدا میکنند و اول و آخر را به عین میبینند،

......................................................................................................................................................

در جاي ديگر ابوالمعاني ميفرمايد:

چه غافلي كه ز من نام دوســت مي پرسي

سراغ او هم از آنكس كه اوست مي پرسي

اين بيت بيدل مرا بياد نوشتهء از زنده ياد داكتر عبدالحسين زرين كوب مي اندازد كه در كتاب « پله پله تا ملاقات خدا» در مورد مولاناي بزرگ آورده است:

" مولانا روزي با شيخ محمد خادم چيزي ميگفت و او را به كار ميفرمود، شيخ محمد از روي ادب و به نشان اظهار قبول در جواب هر كلمهء وي ان شاء الله ميگفت، مولانا بانگ بر وي زد كه خاموش پس اينكه با تو سخن ميگويد كيست؟ مولانا در حالي بود كه سخن خود را مثل بانگ ني انعكاس لب دمساز متعالي خويش مي يافت. شيخ محمد هم كه اين معني را از طرز بيان وي درك كرد در اين باب هيچ دم نزد، چرا كه ياران او همه مولانا را همچون يك مظهر الهي مي ديدند. مولانا هم اين احساس وجداني را از غلبات احوال ميدانست. در سير از تبتل تا فنا به اين مرتبه رسيده بود. سير خود را در وراي ادعاي مدعيان و مخالفان مي يافت."

..................................................................................................................................................

 

عرفا، عشق را در همه موجودات عالم ساري و جاري ميبينند و معشوق را در وجود خود موجود ملموس احساس ميكنند. ابوالمعاني بيدل، در اين خصوص گفته است:

يار را بايد از آغوش نفس كرد سراغ

آنقــدر دور متازيد كه فـــرياد كنيد

خدا را باید در وجود خود جُستجو نمود. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.

ابوالمعاني بيدل، در كلام خود مضامين ناياب و دُر هاي گرانبهاي ناسفته از دنياي تصوف و عرفان را با متانت و استواري بيان، در قالب تصاوير نهايت زيبا و تخيل شاعرانه و دل انگيز بنمايش گذاشته است. او ميگويد:

...................................................................................................................................................

تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد

پيرهن ز بس باليد دهـــــر يوسفســــتان شد

وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم ، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید، یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار شد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.

مولاناي بزرگ فرموده است:

تا بديده اســـــــت دل آن حسن پري زاد مــــــــــــرا

شيشه بر دست گرفته است و پري خوان شده است

......................................................................

 

ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم

هـــر كجا آيينه بينيد ز مـــا ياد كنيد

بیدل میگوید: ما هم یک وقت همراه اصل یکی و وصل بودیم و در عالم وحدت گلهای از بوستان احدیت می چیدیم وبه آن سرگرم بودیم. هر جا که شما عشق و صفا و بی غشی دیدید، از ما یاد کنیید و بدانید که ما به این کار مشغول بوده ایم و استیم.

بيدل، با فلسفهء نو افلاطونيان آشنايي داشته از آن بيخبر نبوده، گرچه اكثر از صوفيان به اين نوع فلسفه پرداخته اند، اما بيدل در اين مورد ميفرامايد:

هر چند به دانش ار جهـــــــــان افزوني          يا در پيري معــــــــــلم گـــــــــــــردوني

هر گاه به پيش كس بري حاجت خويش          طفـــــــــلي مي زيبدت نه افلاطـــــــوني

عرفا معتقد هستند که با هوشیاری و علوم به  حقیقت اسرار الهی دست یافتن کاریست بسا دشوار و نسبی و احتمال گمراه شدن نزدیک. طفلی حالتی است که انسان از علوم و هوشیاری چندان واقف نیست و این حالت را بیدل نسبت به حالتی که انسا ن با دریافت بسیاری از علوم وهوشیاری از حقیقت انحراف میکند و گمراه میشود، ترجیع میدهد.

و يا در مورد علوم و فنوني ايكه انسان را به آن معرفت اصلي كمك نميكند، ميفرمايد:

اين علم و فنون باب سراغ دگر است           آيينه نمــــــاي گل باغ دگـــــــر است

حق را بدلايل نتوان فـــهـــــمـــــيدن            در خانهء خورشيد چـراغ دگر است

اين علوم و فنون، كه با عقل كاردان سروكار دارد، بقول بيدل بدرد انسان عارف نميخورد و آيينه نماي گل باغ دگر است.

 در اين باب مولانای بزرگ گويد:

بیا ای جــــــــــان نو داده جهــــان را    

بــــــــــبر از کار عقــــــل کاردان را

عقل كاردان، بمعني همان عقلي است كه مصروف دنيا و كار هاي دنيايست و دايم در سنجش است و به گفتهء بيدل، گل باغ دگر است. مولانا ميگويد: اين عقل كاردان را از ما ببر و از ما بگير، چون ما با كار هايي دنيايي و مشاغل نفساني و تعلقات دنيايي كاري نداريم و اين عقل برعلاوهء اينكه به درد ما نميخورد، مزاحم ما ميشود.

..............................................................................................................................................

بيدل كه، از صحبت ارباب معنوي فيض ها برده و صحبت پاكدلان را جوهر اكسير غنا دانسته است، رعايت شاًن طرف و ادب و پاس نفس را نزد اين طايفه حتمي ميداند، چه زيبا در اين باره اشاره نموده است:

با اهل يقين لاف بيان نامــــــرديست        غير از اظهار خاموشي دم كرديست

تا آيينه اي هســـــت به پيش نظرت         گر پاس نفس نداري از بي درديست

کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را  میبیند، پس در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی و حتی بقول بیدل نامردیست. در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد.

اگر آیینه ای جلو ما قرار داشته باشد و ما به آیینه نزدیک شویم، دراینصورت جمال خود را میبینیم اما اگر حرف بزنیم و تنفس عمیق بکشیم روی آیینه را غبار میگیرد و خود را دیده نمی توانیم. یعنی خاموشی و رعایت ادب در مقابل اهل یقین و عرفا باعث میشود که ما جمال خود را ببینیم وبا دیدن جمال خود کمبودیهای خود را احساس کنیم و برعکس اگر خاموشی اختیار نکنیم و در مقابل این طایفه گستاخی و پر حرفی کنیم، برعلاوهء اینکه ازاین طایفه صاحب فیض نمی شویم ، حتی به نواقص و کمبودیهای خود هم پی نمی بریم.

حضرت مولانا بعد از بسيار فراق و جدايي از شمس، وقتي برايش پيغام ميدهند كه شمس ميرسد، در اين هنگام كه فصل بهار است و هم بوي بهار جان مولانا پديدار ميشود ، مولانا اين غزل را ميسرايد:

آب زنيد راه را هين كه نگار مــــــيرسـد               مژده دهــيد باغ را بوي بهـــــار ميرسد

رونق باغ ميرسد، چشم و چـراغ ميرسد               غم به كناره ميرود، مه به كنار مـيرسد

باغ ســــــلام ميكند، ســـــرو قــيام ميكند               سبزه پياده ميرود، غنچه سوار ميرسـد

                                    چون برسي به كوه ما، خامشي است خوي ما

                                    زانكه ز گفتگوي ما، گـــــــــرد و غبار ميرسد

اين غزل زيبای مولانا را در فرصت ديگر به تحليل ميگيريم اما منظور من از بيت آخريست كه با گفتار بيدل كاملا صدق ميكند. وحدت میان نکات نهایت ژرف عرفانی در کلام بیدل و مولانا ، نشان میدهد که بیدل نهالی غرس شده در بوستان مولانا است و این نهال در بوستان عشق و معرفت مولانای بزرگ به ثمر رسیده است.

چون برسي به كوه ما، خامشي است خوي ما

زانكه ز گفتگوي ما، گــــــرد و غبار ميرسد

حضرت مولانا در برابر شمس خاموشي اختيار ميكند و از گفتگو پرهيز و پاس نفس را حفظ ميكند.

......................................................................................................................................

تلاش عرفا در راه سير و سلوك شان بر اين است كه پيوسته ميكوشند تا نفي خود و اثبات وجود حق نمايند:

عـــارف كه ز سر معرفت آگاه است           از خود بيخود و با خدا همراه است

نفي خـــــود و اثبات وجود حق كن            اين معـــــــــــني لا الله الا الله است

و بيدل نيز گويد:

 

تا بهـــــــرهء اثبات تــواني بــــردن         بايد بر نفي خــود قدم افشــــــــردن

يعني چـــــو حباب در محـيط تحقيق         تا پيرهن است غوطه نتوان خوردن

هرگاه انسان خود را نفی نکند به اثبات نمی رسد. وقتی حباب باد میگیرد بالای آب نمایان میشود و تقریبا از آب جدا. اما وقتی میترکد و نیست میشود دوباره به دریا یکجا شده وصل میگردد.یعنی اظهار خودی کردن و از من و ما حرف زدن انسان را مثل حباب باد کرده از اصلش دور میسازد و نفی خود انسان را به مبدا و اصلش وصل میسازد.

......................................................................................................................................................

بيدل، انسان را متوجه آن ميسازد كه در عالم كثرت در اثر غفلت، اصل خود را فراموش نكند. آنهاي كه با فلسفه و دلايل تلاش ميورزند تا با استفاده از تحقيق و پژوهشگري، حقيقت را موشگافي نمايند، چنين خطاب ميكند:

بيدل پي تحقيق من و ما بگـــــــذار           تفتيش تعــــــــينات اشـــــــيا بگذار

تا چند خوري عشوهء اسما و صفات          اي ذات مقدس اين هــوس هـا بگذار

بیدل خود را مخاطب میسازد و میگوید که از عالم کثرت و از من و ما خود را دور کن و تفتیش عالم کثرت را در جستجوی حقیقت بگذار. به اسم و صفت آدم فریب مخور، زیرا تو ذات مقدس هستی و دارای روح خدایی. این هوس ها را بگذار و به مسایلی که تو را به حقیقت نزدیک نمیکند، توجه نداشته باش.

..................................................................................................................................................

 

بيدل، به يك نكتهء جالب اشاره ميكند و ميگويد كه، انسان نبايد از ساحهء دلش بيرون حركت نموده در جستجو شود ، او دل با معرفت را مخزن اسرار و كشف اسرار ميداند و ميگويد:

عارف بتماشـــــــاي چمن زار كمــال            جز در قفس دل نگشــــــايد پر و بال

هـــــــــــر چند ز امواج  قدم بر دارد             از خويش برون رفتن درياست محال

عارف  کمال مطلق و هستی مطلق را  در محوطهء دل خود می بیند و ازین محوطه بیرون رفتن را بیهوده میداند. امواج در اثر تلاطم و خیز و جست دریا از دل دریا دور نیست ودر محوطهء دریا حرکت میکند و جدا از دریا نیست، یعنی با وصف جست و خیز وقتی آرامش اختیار میکند به دریا وصل میشود. منظور بیدل اینست که انسان در ساحه و قلمرو دل حرکت کند.

..................................................................................................................................................

 

ابوالمعاني بيدل ميفرمايد :

" تحرير وتقرير مراتب اكثري موافق فطرت عوام است، نه مطابق همت خواص. معني مقام، كه خواص را بي تكلف الفاظ معينها منظور است و عوام با وجود ايضاح بيان در فهم عبارت نيز معذور و رتبهء كلام تا به حفيضِ نقصان نرسد، طبع عوام را از جهل مطلق نرهاند.... از حسن تحقيق تا كمال ذاتي جلوه ننمايد، بر ضعيف نگاهان انجمن قصور، ظلم است، و اگر جمال معني از كيفيت اصلي رنگ نگرداند، بر لفظ آشنايان عالم صورت، ستم. در اين صورت عالم مدرسه حال از ابجد دبستان قيل و قال منزه بايد فهميد و رموز خلوتكدهء يقين از حرف و صوت محفلِ وهم و گمان مبرا بايد انديشيد".

شريعت، در جامعه  حيثيت قانون را دارد كه باعث نظم در اجتماع ميشود و تطبيق احكام دين و فقه در اجتماع حتمي است. يك قدم فراتر انسان بسوي طريقت ميرود و در آن مرحلهء انسان شدن و خصايل و سجاياي انساني را در وجود خود رشد ميدهد و توسط رياضت و تقوا به معرفت الهي ميرسد، يعني ديده اش فراخ ميشود و به انسان و كاينات و هستي از ديد وسيع تر مينگرد. بعد از اين مرحله وقتي انسان به معرفت كامل رسيد، پا در عرصهء حقيقت ميگذارد و مانند قطره به دريا وصل ميگردد. عرفان، خودشناسي است وقتي انسان خود را شناخت، ميتواند خدايش را بشناسد. حاصل آنكه بعقيدهء صوفي منبع معرفت واقعي قلب پاك است و بس ، و معني واقعي ( من عرف نفسه فقد عرف رَبّه ) را همين ميدانند و ميگويند قلب انسان آيينه ايست كه جميع صفات الهي بايد در آن جلوه گر شود، اگر چنين نيست بواسطهء آلودگي آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار آن برود.

اسرار حقيقت را برملا ساختن و از طريقت آشكارا حرف زدن، در همه زمانه ها موجب توبيخ و گردن زدن ميگردد. منصور حلاج انالحق گفت، به دارش زدند. در اين مورد بيدل ميگويد:

تلاش معني اگر خاص انبساط خود است

چه لازم است به هــــر انجمن کنی تکرار

بیدل در این بیت از حالت انبساط و انقباض که برای عرفا دست میدهد، حرف میزند. درعرفا دو حالت وجود دارد، یکی قبض و دیگری بسط، یا انقباض و انبساط. انقباض حالت گرفتگی روح  را گویند و انبساط حالت بسط و فراخ روح را.  بیدل میگوید: وقتی که معانی برای عارف، انبساط روحی را میسر میسازد و اسرار را میرساند، لازم نیست که این حالت افشا شود و در هر جا از آن سخن رود. و در این باب مولانای بزرگ گفته است:

هر که را اسرار حق آموختند  ..  مُهر کردند و دهانش دوختند

 رند وارسته، حافظ  نیز گوید:

گفت آن یار کز و گشت سر دار بلند  ..  جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

................................................................................................................................................

برگ درختان سبز در نظر هوشیار        هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

اين بيت حضرت سعدي، براي انسان با معرفت بازگوي بسياري از اسرار در طبيعت است. منظور از هوشيار هم همان انساني است كه هوشياري باطن دارد و با علم اليقين از روي مشاهده به برگ درختان و طبيعت، نشان از عظمت و بزرگي خدا را در  پديده ها مي بيند و يقينش به ذات اقدس الهي حاصل ميشود. يكي از فلاسفه ميفرمايد:

" عظمت يك پديده در ديد انسان نهفته است نه در خود پديده ." ديد مهم است كه با جوهر باشد. در غير آن بقول بيدل:

چشمي كه ندارد نظري حلقهء دام است  ..  هر لب كه سخن سنج نباشد لب بام است

از ديد فلسفه، هر پديده ايكه جوهر خود را به نمايش نگذارد، معدوم است، يعني وجود ندارد. اگر برق روشني ندهد، معدوم است و نميتوان از برق حرف زد، اگر انسان جوهر انسانيت خود را برون ندهد و آن را به نمايش نگذارد، نميتوان از هستي آن سخن راند.

جوهر چشم ديد آن است، يعني (چشم حقيقت بين) و جوهر لب  ( سخن سنجي )  آن است، اگر اين هردو جوهر خود را برون ندهند، يكي خاصيت حلقه  و ديگري لب بام را دارد.

در جاي ديگر بيدل ميفرمايد:

 

دل هـــر قطره گردابيست غواص حقيقت را           تامل در بن هر مو گــــــره صد بار مي بيند

تفاوت گـــــر نباشد مقتضاي ساز فطرت را            چرا شكل دو پيكر چشم احول چـار مي بيند

یعنی غواص و شناور حقیقت در هر قطره هزار ها مسئله را می بیند و با تامل کردن و تفکر کردن در هر مو صد ها گره و مسئله را موشگافی میکند. هرکس برابر فهم خود از حقایق برداشت میکند و اما هستند کسانی که چشم حق بین ندارند و مسایل را مثل اشخاصیکه چشم احول ( چشم قلیچ) دارند وارونه می بینند.

.....................................................................................................................................................

بيدل راه به وصول عشق و حقيقت را وسيله ميداند و نزد او هدف مهم بوده، ميفرمايد:

ذات دانستن و انكار صفت نادانيسـت

آشناي تو چرا سجده به بت هــم نكند

کسیکه آشنای تو است و تو را با چشم دل میشناسد و می پرستد، تو را در هر چیز می بیند. اگر به بت سجده میکند منظورش تو استی. هر کس که به یک مذهب داخل میشود، شوق عبادت دارد و هدفش عشق ورزیدن و پرستش است. چون شوق پرستش در نهاد و سرشت انسان از ازل مقرر شده از این لحاظ در انسان عرض وجود میکند و همین عطش در اثر پرستش و عشق ورزیدن و عبادت فرو می نشیند. عرفا کسیکه شوق پرستش دارد، او را معذور میدارند ولو به بت سجده کند اما اهل شریعت خلاف این نظر معامله میکنند.

زفرق امتیازِ کعبه و دیرم چه می پرســـی

اسیر عشق بودم هرچه پیش آمد پرستیدم

......................................................................................................................................................

انسان ممثل قدرت وعظمت خداوند در روی زمین است. تمام خلایق به اساس یک عشق ایجاد شده اند و انسان باید از اخلاق خداوندی در روی زمین نمایندگی کند و صفات خداوندی را تمثیل کند. محمد (ص) ربوبیت خداوند را در روی زمین تمثیل کرد و خداوند اصل تعریف عارف مطلق را در مورد پیغمبر(ص) میکند . وقتی که پیغمبر(ص) در شب معراج نزد حق تعالی رفت ، به آنحضرت هر چیز که نشان دادند نظر نه افگند و هیچ چیز او را اغوا نکرد و هرقدر که پیش میرفت میگفت : بالاتر از این و بالا تر از این، تا بجایی رسید که بجواب خداوند گفت: من ترا میخواهم. این نمونهء انسان کامل و عارف کامل است که پا بندی و دلبندی به دنیا و چیز دیگر ندارد.

 نداشـــت آيينهء دهـــــــر آبروي صفا            به صيقل كف پايت برآمــــد از زنگار

تويي كه باغ ربوبيت از تو دارد رنگ            تويي كه ســـاز الوهيت از تو بندد تار

محيط اعظم ، مثنوي ايست خيلي مهم و پر ارزش در بارهء رموز تصوف و عرفان كه در بيست و چهارسالگي عمر بيدل بوجود آمده.بيدل در اين مثنوي عظمت آدم را كه آخرين مرتبهء ظهور حقيقت لم يزل است، صراحتا بيان ميكند :

ز لفظ محمد گر آگه شوي              ادا فهـم الحمـــــدالله شوي

شيونات ذات الله افعــــال او             ظهور كلام الله اقـــوال او

وقتی از محمد (ص) آگاه شوی، از الحمدلله هم آگه میشوی چون افعال پیغمبر (ص) متناسب گفتار خداوند و قول پیغمبر (ص) کلام خداوند است.

در افعال او از آيت كريمه :( ما رميت اذا رميت و لا كن الله رمي )

و در اقوال او از آيت كريمه : ( ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي) استدلال ميكند.

............................................................................................................................................

بيدل در مثنوي عرفان مينويسد:

چيســــت آدم تجلي ادراك                 يعني آن فهـــــم معني لولاك

احديت بناي محكــــــــم او                 الف افـــــتاده علــــــت دم او

دال او فقـــر اول و انجـام                 كه در او حدّ وحدتســت تمام

ميم آن ختم خلقــت جــانم                 اين بُود لفـــــــظ معنـــي آدم

خلاصهء این مثنوی اینست که : شفاف ترین و ظریف ترین و کاملترین خلقت، انسان است که دارای تجلی ادراک بوده و بنای محکمش احدیت است و ختمش نیز در وحدتست. از دیدگاه فزیولوژی و دیگر علوم انسان یک موجود اَسرار آمیز و پیچیده است.

 

بيدل در نكتهء آورده است :

" ساز حقيقت از دست مجاز پرستان بي اصول ، كمينگاه صد محشر فرياد است و حسن معني از نگاه لفظ آشنايان بي ادراك، غبارآلود يكعالم بيداد.

منظور بیدل اینست که: کسانیکه به مجاز پابندی دارند و به لفظ بیشتر اهمیت قایل میشوند، از فهم حقیقت دور میشوند.هستند کسانیکه کلمات را به بازی گرفته  توسط کلمات حاشیه پردازی میکنند و از اصل موضوع  فاصله میگیرند و ایشان را به اصل راه نیست. سامعین که طبق عادت همیشه گوش را به شنیدن ساعت ها با این کلمات مجازی عادت داده اند، از روی ارزش های انسانی به این اشخاص توجه داشته و همواره از آنها توصیف و تعریف به عمل می آورند، مانند.( فلان شخص آدم بسیار فهمیده است ، تقریبا سه ساعت در مورد بیدل یا مولانا حرف زد و مقالهء بسیار جالب و پر محتوا خواند، يا ادبیات فوق العاده عالی ميفهمد  و یا سیاست مدار بسیار قوی است وچهار ساعت در مورد دیموکراسی صحبت کرد و از این قبیل حرف ها).

.................................................................................................................................................

 

بيدل از آن عارفان وارسته است كه برايش در هاي از اسرار گشوده شده و او از مي لاهوت قدح ها سركشيده و  با ساز وحدت در پس پرده ها مستي ها نموده.

به ميخانهء غيب لاهـــوت مســت           بهم ســـــاقي و باده و مي پرست

ني و نغـــمه و مطرب دلســـــتان           پس پردهء ســـــــاز وحدت نهان

بيدل ميگويد كه من در ميخانهء لاهوت مست هستم و اين مي از نوع ديگر است و اين مستي هم از نوع  ديگر است. من با ساز وحدت در پس پرده مستي دارم و اين ميخانه و مستي از چشمي كه محرم نيست، پنهان است.

.......................................................................................................................................................

حدوث و قدوم و ازل و ابد در بحث وحدت وجود ارزش اساسي دارند. بيدل گويد :

حدوث از كمـــال قِـــــدم كامياب            هم آغوش هم همچو كيف وشراب

خــــــرد رفته در نشــــه زارِ احد            ابد در ازل چــــــــــــون ازل در ابد

جهــــان جمله يك قبلهء بي جهت            خـــــرابات كيفــــيت بي صفــــت

حدوث ، از عدم به هستی آورده شده یعنی عالم خلقت حادث است.

قِدوم ، اطلاق به پروردگار است که اول و آخر است.

این لطف خداوند است که حدوث را کامیاب ساخته و تمام هنرآفرینی ما هم از همین برکت است و این هردو مانند کیف و شراب هم آغوش هستند. خرّد و عقل ما ، ما را به نشه زار احد رهنمون است. خرّدیکه ما را به ظواهر معرفی میکند دیگر است و خرّدیکه ما را به باطن و به احّد آ شنا می سازد دیگر است. جمله عالم هستی یک وحدت است و کیفیتی که در آن وجود دارد، زبان از توصیف آن عاجز.

......................................................................................................................................................

بيدل، در ثناي رب العالمين كه  زمين و آسمان را به يك حرف « كن » كه در سورهء ياسين شريف آمده است، خلق نموده است، ميگويد كه اگر خدا بخواهد چيزي را خلق كند، فقط با گفتن « كن » كه بمعني باش، يا شو است، آنا مي آفريند. در اين مورد ابوالمعاني ميفرمايد:

در آن زمـــــان که نبود از زمــانه آثاری             برون علـــــــــم و عیان بود ذات او تنها

بخویشتن نظری کرد و خود بخود بنمود              حقیقت همـه اشــــیا بذات خـــــود تنها

بذوق عـــــرض کمالات معنی اســــرار             ز کتم غیب خــــرامید جانب صحـــــرا

چه کتم غیب؟ فضــــای جهــان بیرنگی             کدام جانب صحـــرا ؟ بسایط من و مـــا

وقتی که زمان نبود در علم عیان ثابته خودش تنها بود. خداوند خود را به خود وانمود ساخت و خلاقیت خود را پیش خود تصور کرد. خداوند حقیقت همه اشیا را میداند یعنی از اول و آخر عالم و به کنه اشیا واقف است. خداوند خواست که کمال و اَسرار خود را از کتم غیب آشکار بسازد و در عالم هستی ساری و جاری . ما اگر در هستی درست بنگریم ، خرامیدن ذات خداوند را بخوبی میتوانیم مشاهده کنیم. بطور مثال زمین، آسمان، کهکشان، سیارات و کاینات و غیره.  این همه جلوه گری و خرامیدن ذات اوست.

خداوند هم در غیب است و هم در حضور، وقتی در غیب است ما او را دیده نمی توانیم و در حضور در تمام اشیا ساری و جاری است.

.....................................................................................................................................................

بيدل، در مورد اينكه از پير مغان فيض ها برده است، ميگويد:

به یک جلــــــوهء  فیض پیر مغـان             شد این جمله اَســـرار مستی عیان

در عیش میخـــــانه مفتوح شــــــد           قدح دل، سبو جسم و می روح شد

پیر مغان : کسیکه  انسان را به حقیقت هستی رهنمونی میکند و راه به حقیقت را نشان میدهد. منظور از پیرمغان بر علاوهء شیخ و مرشد ، خداوند نیز است.

بیدل میگوید: به یک جلوهء خود حضرت خداوند ما را محو ساخت و ما غرق او شدیم واین جلوه ما را از عالم خودی به بیخودی برد. حالا که ما اَسرار مستی را بیان میکنیم ، این از اثر همان جلوه است که ما به آن رسیدیم. اکنون دروازهء تمام عیش ها بروی ما باز شده و دیگر غمی نداریم ، اینجا عالم شهود است که با جلوهء ازلی روبرو شده.

 

.............................................................................................................................................

 

بيدل، در مورد عالم تنزيه كه عالم تكوين از آن پيدا ميشود، چنين اظهار نظر ميكند.

به پیرایهء خــــویش هـریک نهان              همه بی نشــــــان با وجــود نشـــان

نشد شعــــــله هم محـرم ســوختن               که هست از چه می چهره افروختن

دلش گفـــت اظهـــــار و اخـفا منم               می و نشــــــه و جــــام و صهبا منم

کنون کار آییــــــــنه بالا گــــــرفت               که آن نازنین صــــورت مــا گـرفت

دراین نشـه دریا به طوفان رسـید               که دور تجلی به انســــان رســـــــید

همه عا لم هستی نشانی از اوست و در عین حال مُنزه است از همه عالم هستی. یکی شعلهء خام است و یکی شعلهء پخته، تا انسان توسط شعله کامل نیست نشود و محو نشود به حقیقت کُل نمی رسد. شعله باید انسان را کامل بسوزاند تا محرم اَسرار شود. ما کدام می را نوشیدیم که چهرهء ما افروخته شده، آیا این می مجازی است یا حقیقی؟

دل عارف میگوید که در ظاهر و اخفا منم و تمام چیز ها از راه دل بدست می آید، یعنی ظاهر و اخفا همین دلست.

آیینه که صافی و شفاف شد، یک حقیقت مطلق پیدا میشود و همه چیز در شفافیت یکی میشود. خداوند در وجود انسان کامل متجلی شده و دریا که هدف از انسان است ، طوفانی میشود و به اوج میرسد.

....................................................................................................................................................

بيدل وحدت وجود را در همه موارد از ياد نبرده است و در قصايد خود هم از اين مسئله بيان نموده است:

چیست تنّزه ؟ همــــه یاد جمـــــال نبی              کاین همــه آثار رنگ داده از آن جلوه تاب

برگ حدوث و قِدم، نقد وجـود و عدم               صورت بحــــر کرم، معنی گنج صـــــواب

رابطه علــم و عیان واسطهء انس و جان         خواجهء کون و مکان صاحب وحی و کتاب

پیکــر او در ظهور فیض هـــزار انجمن          ســــــایهء او در عدم صبح هــــــزار آفتاب

گر نشدی جلــوه گر صــورت ایجاد او              مانده تا روز حشــر دیدهء حق بین به خواب

خداوند در وجود هرکس کلام خود را جاری و ساری نمی سازد. این ذات و بزرگی از پیغمبر (ص) بود که کلام خداوند را میگرفت و به اندازهء توان ما بما میداد و سبب ظهور این کلام پیغمبر(ص) شده است در غیر آن مخفی مانده و به ظهور نمی رسید. پس پیغمبر (ص) سبب شد تا ما به این حقایق دست رسی پیدا کنیم.

 

..................................................................................................................................................

 

بیدل در ترجیع بند طویل که مشتمل بر هفت صد و چهارده بیت است این بیت را تکرار میکند:

که جهان نیست جز تجلی دوسـت

این من و ما همان اضافت اوســت

این همه وحدت وجود را نشان میدهد. تمام جهان تجلی ذات اوست. اسما و صفات چیز اضافی  و بخاطر شناسایی ما است.

در بارهء شهود، ابوالمعاني گفته است::

خوش افتاد در چشم اهل شـــهود           ز ســـــاغر قصور و ز مینا سجود

شهودی عجب سر زد از راز غیب           جهــان گشـــت آیینه پرداز غیب

خروش دو عـــــالم مثال و شـهود          به می کــرد لبریز جــــــــام نمود

برای اهل شهُود این ساغر کمبودی میکند و عجب خوش افتاده است. در عشق جدایی و عطش بسیار زیباست . خوش ترین لحظات عشاق طلب است. وفتی ساغر را سر کشیدی باز میگویی بریز و بریز و مینا به سجود می آید یعنی حالت پایین آمدن مینا (سجود) است  که به ساغر می می ریزد. وقتی عارف با ساغر مینوشد و در ساغر مقدار کم از می وجود دارد و با نوشیدن این می که مقدارش زیاد نیست، در عالم شهود از حالت نشه زود بیدار میشود و دوباره طلب می میکند و میگوید بریز و بریز.

از راز غیب جلوهء محدود از خداوند سرزده و جهان آیینه ایست که از غیب به شهود می آورد. خروش دو عالم یکی مثال که در غیب است و یکی شهود، برای ما  به اندازهء جام ما که کوچک است، فرستاده شده.

و باز هم در اين باره ميگويد:

عالم همه یک نسخهء آثار شهـــود است

غفلت چه فسون خواند که اَسرار گرفتیم

تمام عالم یک نسخه از آثار خداوند است اما چشم حق بین میخواهد تا این همه شهود را ببیند و به آن پی ببرد. ما بجای اینکه راه به این آثار خداوندی پیدا بکنیم، در اثر عفلت دنبال دلیل و برهان گشتیم و در جستجوي  اسرار برآمديم.

 و یا :

جز وحدت صرف نیست در غیب و شهود

الا الفی دارد و باقی همـــــــــــــــــــه لا

غیب و شهود یک وحدت است، باقی همه چیز نیست است.

...................................................................................................

 

و از اينكه از روي وهم و پندار ذهن را به دغدغه مي اندازيم و به حقيقت نميرسيم، ميگويد:

افسوس که ما دامن پندار گــرفتیم            خورشید عیان بود شب تار گرفتیم

آوارهء اوهام نمـــــــودیم یقین را           یعنی ز تامل رهء گفتار گــــــرفتیم

ما افسوس که همه چیز را وهم میکنیم و از این رو به حقیقت نمی رسیم، یعنی در اوهام بسر می بریم. آفتاب روشن است و ما هنوز هم تفسیر و فلسفه بافی بیجا میکنیم و برای خود درد سر درست میکنیم. ما یقین خود را آواره می سازیم و با تامل و تفکر و علم و دانش گفتار بیجا سر میدهیم و خود را بیهوده مشغول گفتار میسازیم.

و اينكه عارف حق بين است و به غير حق توجه ندارد ، در اين رباعی خلاصه نموده است :

نا بــــرده ز کیفـــــیت تحقــــیق اثر             از غیب و شهود و احولی پیش مبر

عارف اینجا ز نشــــــــهء حق بینی             در دل دارد همــــــانکه دارد به نظر

عارف چیزی را که می بیند میگوید و چشم عارف حق بین است و جز حق مایل به غیر حق نیست. تا از کیفیت تحقیق اثر آگاهی دست ندهد، از غیب و شهود نمیتوان با چشم کج بین سخن گفت.

بيدل، غرق عالم وحدت است و به صراحت از اين وحدت حرف ميزند:

اگـر موجیم یا بحریم وگـــر آبیم یا گوهر         دویی نقشی نمی بندد که مـــا را از تو وا دارد

حذر کن از تماشا گاهء نیرنگ جهان بیدل         تو طبعء نازکی داری و این گلشن هـــوا دارد

اگر موج استیم یا بحر و اگر آب استیم یا گوهر، در هر دو حالت با هم یکجا استیم. اگر ما موج استیم با تو که بحر مایی یکجا استيم و اگر آب استیم با تو که گوهر مایی یکجا استیم . خلاصه هر چیز که استیم با تو استیم و حالت دویی بر ما مسلط نمی شود که ما را از تو جدا کند. بیدل، فریب تماشای نیرنگ جهان را مخور و از این تماشاگاه که ترا در حالت اوهام قرار میدهد و از یقین دور میسازد، حذر کن. تو طبع نازک و ظریف داری، تو فطرت پاک داری و این دهر و زمانه هوای ناگوار دارد وهر طرف دام ها ست برای فریب تو.

.................................................................................................................................................................

بيدل، وحدتي است و شهود را آيينه اي عالم وحدت ميداند. او عجز و ناتواني خود را به بارگاه خداوند پيشكش مينمايد:

هر قطره در این دشت شد انگشت شـــــهادت

تا از گل خود روی تو دادند نشـــــــانهـــــــا

بیدل رهء حمد از تو به صد مرحـله دور است

خــــــــاموش که آوارهء وهــــــــم اند بیانها

در همه موجودات و عالم هستی نشانی از عظمت تو نهفته است و همه جا منور از جلوهء ذات تست. من ِ بیدل کی باشم که ثنای تو گویم و چقدر از آن دورم که ترا جویم ، حالت وهم و پندار مرا چقدر از تو دور ساخته . (وقتی بیدل اینگونه با معشوق عرض بیان میکند، وای به حال ما)

..................................................................................................................................................

 

و در جاي ديگر نيز گفته است:

من بی دانش و احصای ثنايش هيهات

سعی محــــو رهء بام فلک وپای کچل  

بیدل اظهار عجز میکند و میگوید: من بی دانش کی باشم که ثنایش را بگویم و به تمام بزرگی و ذات اقدسش پی ببرم؟ چه ذات او آنقدر بزرگ است که من در برابرش بی دانشم. این سفر های پر مشقت و راه های دشوار را از برای کسب  معرفت او با پای کچل (پای معیوب) چگونه طی نمایم؟

 

پايان

 

«»«»«»«»«»«»«»

«»«»«»«»«»