هوالمحبوب

 

با بیدل

 

شرحی بر غزل ابوالمعانی بیدل

 

رگ گل آستین شـــوخی کمین صید مـا دارد

که زیر سنگ دست از سایهء برگ حنا دارد

بیدل، دست حنا شدهء معشوق را که نهایت ظریف و شفاف و زیبا است، به رگ گل تشبیه کرده است. این دست حنا شده و زیبا از آستین زیبا و شوخ و شنگ بیرون برآمده و کمین گرفته است تا عاشق را صید خود بگرداند. در زبان گفتاری، ما میگوییم « دست ما زیر سنگ است» یعنی ما مجبور استیم، اسیر استیم. بیدل میگوید: با چنین حالت ، دست ما زیر سنگ شده. دست حنا شدهء یار، دست ما را زیر سنگ کرده است.

اگر در عرض خویش آیینه ام عاریست معذورم

که عمری شد خیال او مــــــــرا از من جدا دارد

ما اگر چهره خود را در آیینه  خوب نشان داده نمی توانیم، در حقیقت خیال و تصورات ما، ما را از آیینه و معشوق ما جدا کرده. خیالات و تصورات خاصیت حایل را پیدا کرده است.  

نگــــردد ســـایهء بال همـــا دام فریب من

هنوزم استخوان جوهر ز نقش بوریا دارد

سایهء هما، بمعنی  خیال بلند پروازی است و گفته اند که سایهء هما، هرگاه بالای کسی بیفتد، اقبال او بلند گردد. بیدل میگوید:  من صید بلند پروازی های نفس نمی شوم، چون نقش بوریای فقر حتی در استخوان من منقوش شده است. من بالای بوریای فقر و قناعت آنقدر ریاضت کشیده ام که شکل بوریا در استخوان من نقش بسته است. بیدل، از طریق ریاضت و مجاهدت به کمال معرفت و خوشبختی و اقبال معنوی رسیدن را نسبت به سایهء هما ترجیع میدهد.

به رنگ سایه ام عبرت نمای چشم مغروران

مرا هـر کس که می بیند نگاهی زیر پا دارد

بیدل حالت عجز و افتادگی خود را به نمایش میگذارد و میگوید: من مثل سایه افتیده استم. افتادگی عجز و فروتنی خود را به سایه تشبیه کرده. به آنهای که مغرور استند، اشاره میکند که از بهر عبرت، نگاهی به او بیاندازند، چون وقتی به بیدل نگاه کنند، ناگزیرند که که خود را خم کنند و نگاه های به زیر پا بیاندازند و از غرور دست بکشند.

نمی باشد ز هم ممتاز نقصان و کمال اینجا

خط پرکار در هــــــر ابتدایی انتـــــها دارد

خوب و بد هیچ وجود ندارد، شاه و گدا، غنی و فقیر در بارگاه او معنی ندارد. کسی که کمال دارد و یا ندارد، از همدگر ممتاز نیست. هر چه که پرکار را دور بدهید پس همانجا می آید. انتهای خط پرکار دوباره به ابتدای آن وصل میشود. مطلب اینکه حساب خالق بیچون از این صفات بالا است و نزد او طور دیگر محاسبه صورت میگیرد.

حیات جاودان خواهی گداز عشق حاصل کن

که دل در خون شـــدن خاصیت آب بقا دارد    

اگر حیات جاودان میخواهی، به عشق پناه ببر و خود را در کورهء عشق پخته بساز. عشق،  ریاضت و خون دل خوردن میخواهد. خون دل خوردن ، یعنی ریاضت کشیدن که در حقیقت خاصیت آب بقا را دارد. عاشق دارای حیات جاودان است و آنکه دلش به عشق زنده باشد، هرگز نمی میرد.

به عبرت چشم خواهی واکنی نظارهء ما کن

غــــبار خــــاکســـــــاران آبروی توتیا دارد

اگر میخواهی که عبرت بگیری، در ما نظر کن و در خاکساری ما نظر کن. خاکی که در روی خاکساران است، خاصیت توتیا را دارد که با آن چشم روشن میشود.

خاکساران به آنهای خطاب میشود که: دل از دنیا برکندند و قبل از آنکه بمیرند، مردند.

به دل تا گرد امیدیست از ذوق طلب مگسل

جهانی را گدا در سایهء دست دعـــــا دارد

تا وقتی که به اندازهء گرد هم در دل امید داری، ذوق طلبیدن عشق و معرفت و معشوق ابدی را منقطع نساز، در جستجوی حق و حقیقت هیچگاه ناامید مباش و به تلاش ادامه بده. وقتی که گدا دعا میکند، یک جهان تمنا دارد. یک جهان آرزو در زیر سایهء دعا و تمنای او سرازیر میشود، در حالیکه طالب بدست آوردن لقمهء نانی است.

اگـر موجیم یا بحریم اگـــــر آبیم یا گوهــــر

دویی نقشی نمی بندد که ما را از تو وادارد

این بیت بیدل، وحدت الوجود را تمثیل میکند. اگر موج استیم یا بحر و اگر آب استیم یا گوهر، در هر دو حالت با هم یکجا استیم. اگر ما موج استیم با تو که بحر مایی یکجا استيم و اگر آب استیم با تو که گوهر مایی یکجا استیم . خلاصه هر چیز که استیم با تو استیم و حالت دویی بر ما مسلط نمی شود که ما را از تو جدا کند.

به فکر اضطراب موج کم می باید افتادن

طپش در طینت مـــــــا خیرباد مدعا دارد

فکر لرزش موج را نباید کرد، امواج اضطراب و تفکرات زائد  که ذهن را دچار دغدغه و پریشانی میکند، نباید به آن فکر کرد.  قلبی که در سینهء ما میتپد، به ما مژدهء خیرباد را میدهد و  مدعای عاشق، رسیدن به وصال معشوق است. بیدل، انسان را متوجه دلش و قلبش می سازد که با دل باید حرکت کند و تشوشات و حالات اضطراب آور ذهن و فکر را بخود راه ندهد، عقل معاش راه عشق را نپوید.

من و تاب وصال و طاقت دوری چه حرف است این

اسیری را که عشقت خــواند « بیدل » دل کجا دارد

دل عاشق عارف، در حضور و نزد معشوق بوده، بیدل است. دل انسان عارف، طالب عشق ومعرفت است. عشق تو مرا بیدل کرده و من دل ندارم که تاب وصال و طاقت دوری را احساس کنم. این حرف ها چیست؟ 

 رفیع

******

                           هوالجمیل                                 قسمت دوم                                                                              

     

   

 

به اوج کبریا کــــــز پهلوی عجز اسـت راه آنجا

سری مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا

در هر مسلک اصطلاحاتی مروج است و بکار میرود. در فقر نیستی هست، تواضع هست و عجز هست، تکبر و غرور در این ماحول جای ندارد. خود بودن و خود دیدن وجود ندارد، بلکه وجود خود را به نیستی انگاشتن است. راه بسوی کبریا ، از پهلوی عجز است، یعنی راهی که انسان را به فنا ومقام معنوی میرساند، راه عجز است. اگر انسان در اینجا به اندازهء یک سر مو اندک خم میشود و عجز و خاکساری را پیشهء خود میسازد، چون مسلک عرفان ، مسلک عجز و شکسته نفسی است، پس در آنجا چه مقام و منزلتی نصیب این انسان خواهد شد. (بشکن کلاه آنجا) همان مقام ، کلاه کج نهادن و سروری است که بدست آوردنش از راه عجز و فقرممکن  میباشد. 

(این بیت نیازبه شرح بیشتر دارد)

 ادبگاه محبت ناز شــوخی برنمـــــیدارد

چو شبنم سر بمهر اشک میباید نگاه آنجا

ادب نگاه کردن، ادب حفظ و درک شآن طرف است. طرف مقابل را باید شناخت. اندکترین شوخی، گستاخی و انحراف از ادب در حضور معشوق ممکن نیست و جای ندارد، بخصوص در ادبگاه عشق و محبت. وقتی انسان به آن مرحلهء عشق میرسد،  میداند که در آن محیط تا چه حد ادب لازم است.

حضرت مولانا در شروع نگارش مثنوی بسم الله ننوشته بودند، دلیلش را پرسیدند، فرمودند: از حیا جرئت نکردم در حضور دوست اسم شان را یاد کنم. تا چه حد مولانا خود را با دوست قریب احساس میکرد و رعایت ادب نزد ایشان به کدام اندازه بود.

وقتی انسان راه عشق و عرفان را انتخاب میکند، باید بداند که در این راه اندکترین سهل انگاری و کج رفتاری مجاز نبوده و قابل بخشش نیست.

وقتی به اشک شبنم نگاه میکنیم، چنان مینماید که گویا این قطره در حالت افتادن است، در حالیکه نمی افتد. همان گونه که قطرهء اشک شبنم خود را نگاه میکند، ما هم در حضور دوست باید نهایت مودب باشیم. در اینجا منظور از آخرین رعایت ادب است در نزد معشوق که به اشک شبنم مثال داده شده.

نفس تا میکشم قانون حــالم میخورد برهم

چو ساز ِ خاموشی با هیچ آهنگی نمیسازم

این بیت بیدل را شارحان تفسیر های گوناگون نموده اند و از بُعد های مختلف اشاره ها نموده اند. من نمیگویم که ایشان بخطا رفته اند، اما در این بیت یک مسئله بسیار مهم جلوه میکند که با موسیقی و ساز سر و کار دارد. آنهاییکه در موسیقی وارد هستند، میدانند که قبل از ساز زدن،آلات موسیقی باید با هم کوک و سُر شوند، تا اینکار صورت نگیرد نغماتیکه از اثر نوختن بدست می آید سُر نبوده ، بلکه گوش سُر شناس را اذیت میکند. بیدل از آن ساز های با سُر است که وقتی آواز خود را میکشد با ساز های بی سُر جور نمی آید. اینجاست که میگوید ، بجای اینکه با ساز های بی سُر هم آهنگ شوم، بهتر است که ساز خاموشی را اختیار کنم. در جهان ساز های بی سُر و نا همآهنگ بسیار است، اگر آهنگ با قانون و سُر را با آنهاییکه سُر ندارند یکجا بسازیم ، از شنیدن آن حال انسان سُر شناس  برهم میخورد.

بعبارت دیگر بیدل میگوید: وقتی دهن باز میکنم و حرفم را میگویم، کجاست گوش محرمی که مرا بداند و این ناممکن است که حرفی زده شود و دیگران به آن موافقت کنند و بمعراج سخن آگاهی حاصل کنند. وای بحال آنهاییکه مهارت ندارند ساز را کوک و سُر نمایند. بلی، وقتی گوش ها به ساز بی سُر عادت کرده باشند، سُر در نزد آنها بی سُر مینماید.

تلاش مقصدت بُرد از نـــظر ســامان جمـــیعت

به کشتی چون عنان دادی رم آهوست ساحل ها

من در پی تلاش تو شدم و قصد ترا کردم، محبوب من،  در پی تلاش تو از عقل بُریدم، از هرچه که سامان و اسباب خاطر جمعی مرا فراهم میساخت، هر آنچیزی که برای من سبب آرامش میشد، دست شستم و دانستم که با خاطر جمع و آرامش هرگز ترا و وصال ترا بدست آورده نمی توانم. من عنان خود را به کشتی عشق دادم. عاشق را با راحت چه کار است. وقتی من اختیار و عنان خود را به عشق سپرده ام، رم آهوست ساحلها.

بیدلـــــم بیدل ز شــــرم سخت جـــانی ها مپرس

دور از آن در خاک هم آب اســت اگر ماند ز من

بیدل میگوید: دل ندارم، یعنی کاری را که دل باید انجام بدهد، در من فعال نیست. دل احساس عشق ورزیدن است، احساس محبت است، احساس غم و درد است، دل غوغا میکند، تپش دارد. دل داشتن یعنی فعال شدن، وقتی دل فعال میشود، عشق فعال میشود، وقتی عشق  فعال شد، تپش بوجود می آید، سوختن پیشه میشود و با ا لا خره نیست شدن در وجود معشوق ابدی است. من بیدل هستم، سخت جان هستم و زندگی را به بسیار مشقت سپری میکنم. چرا؟ چون بی عشق سپری میشود. اگر از من آبی بجا میماند، این همان آب شرم و حیا است.

با عرض ادب ... سمیع رفیع .. جرمنی              

 

 ******

هوالمحبوب

با بیدل

 قسمت پنجم

 

دوزخ کجاست بیدل جز انفعـــــــال غفلت
اتش حریف ما نیست زین اب اگر بر ائیم

بیدل میگوید: دوزخ محاسبهء غفلت خود ماست.

از دید بیدل، هرگاه انسان شرمندهء افعال خود باشد و غفلت، او را اسیر خود کرده باشد، بمثابهء دوزخ است. شرمساری و انفعالی که از اثر غفلت به وجود می آید، نزد اشخاص صاحب معرفت مثل بیدل، دوزخ است، در حالیکه برای بسیاری از انسان ها شاید عملی باشد که هر روز تکرار شود.

بیدل میگوید: اگر ما از این آب برآییم، یعنی در اثر انفعال غفلت، عرق شرم از سر و روی ما جاری نشود، هرگز با آتش دوزخ روبرو نخواهیم شد، چون نزد بیدل، عرقی که از از اثر خجلت و شرمساری جاری شود، بد تر و صعب تر از آتش دوزخ است.

.............................................................

هیچ کس در بارگاه اگهی مردود نیست
صافی ائینه با گبر و مسلمان اشـناست

بارگاه خداوندی خاصیت آیینه را دارد، هر که با آیینه روبرو گردد، اگر زشت باشد یا زیبا، آیینه همان صورت را منعکس میکند. خداوند بالای تمام مخلوقات خود یکسان مهربان است.

در جای دیگر بیدل میفرماید:

 

گرچه مذهب مختلف شد هیچکس بیگانه نیست

باغبان را در چمن هــر گل به رنگ دیگر است

 

خالق یکتا، باغبان است و در چمنی که هست کرده است، انواع و اقسام گلها را به رنگ های مختلف آفریده. هر گل رنگ و بوی خود را دارد.

..........................................................................

مخلص، رفیع