بسم الله الرحمن الرحیم

 قسمت چهارم

 

مثنوی مـــــــــا دکان وحــدت است        غیر واحد هرچه بینی آن بت است

حاصل آنكه بعقيدهء صوفي منبع معرفت واقعي قلب پاك است و بس ، و معني واقعي ( من عرف نفسه فقد عرف رَبّه ) را همين ميدانند و ميگويند قلب انسان آيينه ايست كه جميع صفات الهي بايد در آن جلوه گر شود، اگر چنين نيست بواسطهء آلودگي آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار آن برود چنانكه مولانا ميفرمايد :

آيينه ات داني چرا غماز نيست .. زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست

رو تو زنگار از رخ خـــود پاك كن .. بعـــد از آن آن نور را ادراك كن

همان طور كه آيينه فلزي چون رنگ بگيرد و غبار آلود شود قوهء انعكاس و حساسيت آن از ميان ميرود ، حس روحاني باطني هم كه عرفا ( ديدهء دل) و ( عين الفواد) و ( ديدهء بصيرت) مينامند چون به تعينات و مفاسد مادي آلوده شود، ديگر نميتواند از نور احديت حكايت كند مگر آنكه آن غبار و آلودگي به كلي از ميان برود، و پاك شدن آيينهء قلب متوقف بر فضل الهي و نتيجهء فيض خداوندي است كه در اصطلاح صوفيه ( توفيق) ناميده ميشود. بعقيدهء صوفيه خود مجاهده وطلب و سعي در تكميل نفس و تصفيهء قلب نيز بر اثر فضل خداوند و يك نوع توفيق يافتن است.

مولانا در جلد چهارم مثنوي در تفسير آيهء ( و ما خلقنا السموات والارض و ما بينهما الا بالحق) ميگويد:

هركســـــي ز اندازهء روشــــــندلي .. غيب را بيند بقـــــــــــــدر صيـــقلي

هر كه صيقل بيش كـرد او بيش ديد .. بيشتر آمـــــد بر او صـــــورت پديد

گر تو گويي آن صفا فضل خــداست .. نيز اين توفيق صيقل زان عطاسـت

قدر همت باشد آن جهد و دعـــــــا ..   ليس للانسان الا مــــــــا ســـــــعي

واهب همت خـــداوند اســت و بس .. همــــت شــــــــاهي ندارد هيچ كس

 مثنوی مولانا جلال الدین بلخی بدون مبالغه و بی هیچ شک و تردید جامع ترین اثر منظوم عِرفانی و یکی ازبزرگترین شهکار های ادبی جهان است.

مثنوی نه از نوع شعر های معمولی است بلکه نغمهء الهی و سرود روحانی یی است که بزبان مرد فرشته خو و عاشق بر تربیت انسان ساخته شده و منظور گویندهء آن نه کسب نام و نان و نه جاه و مقام دنیوی و نه اظهار فضل بوده بلکه سراپای وجودش از عشق به حقیقت و انسانیت مالامال بوده.

مولانا در مثنوی علم و عِرفان و عشق  هرسه را بهم آمیخته و از آمیزش آنها معجونی خوشگوار ساخته که بمذاق همه کس سازگار است. خود مولانا بر پشت مثنوي نوشته كه : مثنوي را جهت آن نگفته ام كه حمائل كنند و تكرار كنند بلكه تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي نردبان معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بگردن گيري و شهر به شهر گردي ، چه هرگز بر بام مقصود نروي و بمراد دل نرسي كه :

نردبان آسمان است اين كلام .. هر كه از اين بر رود آيد ببام

ني ببام چرخ كو اخضر بود .. بل ببام كــــــــــز فلك برتر بود

بام گردون را از او آيد نوا .. گردشش باشد هميشه زان هوا

 در این کتاب مقدس مولانا کرکتر های مختلف انسانها را خلق میکند و آنها را به نمایش میگذارد.

دوستان عزیز: این داستان ها را بدقت بخوانید زیرا افسانه هایست که حکایت احوال و عواطف کنونی ما را شرح میدهند.

 

 

قصهء آن بازرگان که بهندوستان بتجارت میرفت و پیغام دادن طوطی محبوس بطوطیان هندوستان

 

بــود بازرگــــان و او را طـــوطیی  ..  در قفس محـبوس زیبا طــوطیی

چونکه بازرگان ســفر را ســــاز کرد  ..  ســوی هندوستان شـدن آغاز کرد

هر غلام و هـر کنیزک را ز جــــود  ..  گفت بهـر تو چه آرم گـوی زود

هریکی از وی مُرادی خـواسـت کرد  ..  جمـله را وعـده بداد آن نیک مرد

گفت طوطی را چه خـواهی ارمغان  ..  کآرمت از خِطـهء هندوســـتان

گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان  ..  چون ببینی کن ز حـال من بیان

کآن فلان طوطی که مشتاق شماست  ..  از قضای آسـمان در حبس ماست

بر شما کرد او سـلام و داد خواست  ..  وز شما چاره و ره ارشاد خواست

گفـت می شاید که من در اشتیاق  ..  جان دهم اینجا بمیرم در فــــــــراق

این روا باشـد که من در بند سخت  ..  گه شــما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشـد وفای دوسـتان  ..  من در این حبس و شــما در بوستان

یاد آرید ای مِهـان زین مـرغ زار  ..  یک صبـوحی در میان مَرغزار

یاد یاران یار را مـیمــون بـــــود  ..  خاصـه کآن لیلی و این مجـنون بود

ای حریفان ِ بت ِ موزون خـود  ..  من قــدح هـا میخورم پُر خون خود

یک قـدح می نوش کن بر یاد من  ..  گر همـی خواهی که بدهی داد ِ من

یا بیاد این فــتاده خـاک بیز  ..  چونکه خوردی جرعه ای بر خاک ریز

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو  ..  وعده های آن لب چون قند کــــو

گر فراق بنده از بد بندگی است  ..  چـون تو با بد بد کنی پس فرق چیست

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ  ..  با طرب تر از سـماع و بانگ چنگ

ای جفای تو ز دولت خــــوبتر   ..  و انتـقام تو ز جان محـــــــــــبوبتر

نار ِ تو این است نورت چـون بود  ..  ماتم این تا خود که سـورت چون بود

از حلاوت هـا که دارد جور تو  ..  وز لطافت کس نیابد غور تــو

نالم و ترسـم که او باور کند  ..  وز کرم آن جـور را کمــــــتر کند

عاشـقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ  ..  بوالعجب من عاشـق این هــــر دو ضد

والله از این خار در بســتان شوم  ..  همـچو بلبــل زین سبب نالان شوم

این عجب بلبل که بکشاید دهان  ..  تا خـورد او خـار را با گلســتان

این چه بلبل این نهنگ آتشی اسـت  ..  جمله نا خوشها ز عشق او را خوشی است

عاشق کُل است و خود گُل است او  ..  عاشق خویش است و عشق خویش چو

قصهء طوطی یی جان زین سان بود  ..  کو کسی که محـرم مــرغان بود

کو یکی مــرغی ضعیفی بی گناه  ..  واندرون او ســــــلیمان با ســــــــــپاه

بازرگانی طوطی قشنگی در قفس داشت و عازم سفر هندوستان گردید. در موقع رفتن بغلامان و کنیزان خود گفت، هر کدام از شما هرچه میخواهید بگویید تا وقت باز گشت از سفر برای شما بیاورم. هرکس چیزی خواست و بازرگان وعده داد که بیاورد. بطوطی گفت ، تو چه میخواهی  که از هندوستان برایت بیاورم. طوطی گفت، در آنجا وقتی طوطیان هند را دیدی حال مرا به آنها بگو، بگو فلان طوطی که اشتیاق دیدن شما را دارد از قضا در قفس ما محبوس است. او بشما سلام رساند و از شما چاره جویی کرده راهنمایی خواست. گفت، آیا سزاوار است که من در حال اشتیاق در دیار غربت با درد فراق هم آغوش شده جان بدهم، آیا سزاوار است که شما با سبزه و درخت و گل و چمن زار خوش بوده من در بند باشم، آیا وفای دوستان چنین است که من در حبس و شما در بوستان باشید. اقلا یکروز هنگام صبح که در مرغزار با کمال بشاشت مشغول تفریح هستید از این مرغ زار یاد کنید، برای اینکه یاد رفقا برای رفیق میمنت بود ، خاصه وقتی که اشتیاق آنها  بهم چون اشتیاق لیلی و مجنون باشد. ای حریفان که با محبوب خود باده گساری میکنید، من از خون دل خود قدحها مینوشم. اگر میخواهید داد مرا بدهید، قدحی هم بیاد من بنوشید، یا آنکه بیاد من که در خاک غلتیده ام هنگام می خوردن جرعه ای هم از شراب خود در خاک ریزید. عجبا آن سوگند ها و آن عهد و میثاقها و آنوعده هاییکه از آن لبان شیرین شنیده ام چه شد و کجا رفت. اگر من بد کرده ام که بفراقم مبتلا کرده اید، اگر بنده ای بد بکند و جزای بد بیند چه فرق میان او و مولا توان یافت. ای آنکه اگربا حال خشم و جنگ بدی بر من روا داری برای من از آواز و الحان خوش و آواز سیمهای چنگ طرب انگیز تر است. (عرفان مکتبی است که درس محبت و عشق ورزی نسبت بخداوند را بما می آموزد، زیبا دیدن خداوند، معشوق یافتن و شایستهء محبت دیدن او ، مهمترین عنصر و درسی است که مکتب عارفان به ما آموخته است. از اینرو مولا نا بفکر شمس می افتد و با خدای خود حرف میزند ومانند عاشق بیقرار و در فراق گذاشته شده از چگونگی حالات خود سخن میگوید: ) ای آنکه جفایت بهتر از ملک و دولت و انتقامت از جان محبوبتر است. ناز تو چنین است پس نورت چه خواهد بود و مجلس سور و سرورت چه قیامتی بپا خواهد کرد. جور تو چقدر شیرین است و تو بقدری لطیف هستی که کسی بکنه اندیشهء تو پی نمیبرد. مینالم و میترسم که نالهء مرا حمل بر زحمت درونیم کرده بحالم ترحم نموده جور خود را کمتر کند. من لطف و جور او را دوست دارم.  حضرت مولانا بیاد شمس و فراق او می افتد و میگوید: بخدا اگر این خاری که از او بدلم خلیده رها شده بباغ و بستان روم چون بلبل ناله سر خواهم داد و از جدایی و جورش خواهم نالید. چه بلبل عجیبی دهان گشاده میخواهد که خار و گلستان را بخورد. این بلبل نیست بلکه نهنگ آتشی است که تمام ناخوشیهای عشق در نظر او خوش است. او عاشق کُل است و خود همان کُل است و عاشق حویش است و خویشتن را همیجوید. قصهء طوطی جان اینطور است کو کسیکه بزبان مرغان آشنا باشد، کو آن مرغ ضعیف بیگناهی که در باطن او سلیمان با سپاهش نهفته باشد.

دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

چونکه تا اقصای هندوســــــــتان رســـــید  ..  در بیابان طــــــــوطی یی چندی بدید

مـــــــــــــرکب اســـــــــــتانید پس آواز داد  ..  آن ســــــــــلام و آن امـــــانت باز داد

طــــــــوطیی زان طــــــــــوطیان لرزید بس  ..  او فتاد و مُـــــــرد و بگسستش نفس

شـــــــــــــــد پشیمان خواجه از گفت خبر  ..  گفــــــــت رفتــــــــــم در هلاک جانور

این مگـــــــــــر خویش است با آن طوطیک  ..  این مگـــــــــر دو جسم بود و روح یک

این چرا کـــــــــردم چــــــــــــــــرا دادم پیام ..  ســـــــــوختم بیچاره را زین گفت خام

این زبان چون سنگ و هم آهن وش است  ..  وآنچه بجهــــد از زبان چون آتش است

ســـــنگ و آهن را مزن بر هــــــــــم گزاف  ..  گه ز روی نقــــــــــل و گاه از روی لاف

زانکه تاریک اســــــت و هـــــر سو پنبه زار  ..  در میان  پنبه چون باشــــــــــــد شرار

ظالــــــــم آن قومی که چشـــمان دوختند  ..  زآن سخنها عالمـــــــــــی را سوختند

عـــــــالـــــــمی را یک سخن ویران کنــــد  ..  روبهان ِ مـــــــــــــــــرده را شیران کند

جانها در اصـــــــل خــــــــود عیسی دمند  ..  یک زمان زخمند و گاهی مـــــــرهمند

گــــــــر حجاب از جانهـــــــــا برخـــاستی  ..  گفت هـــــــــر جانی مسیح آساستی

گـــــر سخن خواهی که گویی چون شکر  ..  صبر کن از حرص و از حلـــــــــــوا مخور

صبر باشـــــــــد مشت هـــــــــای زیرکان  ..  هســــــت حلــــــوا آرزوی کـــــــودکان

هـــــــر که صبر آورد گــــــــــــردون بر رود  ..  هــــــــرکه حلـــــــوا خورد واپس تر رود

بازرگان در اواخر کشور هند در بیابانی طوطی چندی بدید و مرکب خود را بطرف طوطیان رانده  بآواز بلند سلام و پیغام طوطی محبوس را بدوستانش رساند. همینکه بازرگان سخن خود را بپایان رسانید و از آن میان طوطیی لرزیده تمام بدنش مرتعش گردید پر پر زنان بر زمین افتاد و جان داد. بازرگان از کردهء خود پشیمان شده گفت، مرغ بیچاره را هلاک کردم. این طوطی چرا به این حال افتاد مگر با آن طوطی خویشی داشته  یا دو جسم بودند در یک روح؟ چرا من اینکار را کردم و پیام طوطی را رساندم و بیچاره مرغ را از گفتار خام خود آتش زدم. ( در اینجا حضرت مولانا انسان را متوجه نکته های خیلی با حکمت میسازد و در مورد حکمت زبان و اثرات آن درفشانی میکند.) آری زبان مثل سنگ و دهان چون آهن است که از اصطکاک آنها آتش میجهد. سنگ و آهن را بدون ضرورت فقط برای قصه پردازی  یا گزاف گویی  و لاف برهم مزن. برای اینکه اطراف تو بر تو مجهول و تاریک و پنبه زار است معلوم است که شرارهء آتش با پنبه چه معامله ای خواهد کرد. اشخاص ظالم و ستمگر که چشم خود را بسته و با شرارهء سخنان خویش عالمی را آتش زدند. یک سخن بیمورد ممکن است عالمی را ویران کند یا یک کلمه ممکن است روباه ء مرده ای را شیر جلوه دهد. جانها در اصل و حقیقت دم عیسوی دارند گاهی مرهم و زمانی زخمند. اگر پرده از روی جانها برخیزد، گفتار هر جان دم عیسی است. اگر میخواهی سخن شیرین بگویی از حرص بپرهیز و از خوردن حلوای هوس خودداری کن. صبر و پرهیز شیوهء مردان بزرگ و حلوا آرزوی بچه هااست. هر کس صبر کرد به آسمان کمال ارتقا یافت و هرکس حلوا خورد عقب افتاد. ولی صاحبدل اگر زهر قاتل هم بخورد برای او زیان نخواهد داشت، برای اینکه او از امراض نفسانی صحت یافته و از پرهیز بیرون آمده ولی طالب و سالک هنوز در حال تب بوده و پرهیز بر او واجب است.

باز گفتن بازرگان با طوطی آنچه در هندوستان دیده

 

بازرگان تجارت خود را خاتمه داده و با موفقیت و شادکامی بشهر خود باز گشت. بغلامان و کنیزان خود برطبق وعده ای که بهر یک داده بود ارمغانی داد. طوطی گفت ، پس ارمغان من چه شد آیا دوستان مرا دیدی و پیغام مرا رساندی؟ اگر دیدی بگو چه گفتی و چه دیدی. بازرگان گفت، من اکنون از پشیمانی انگشت خود را میگزم که چرا پیغام خامی را از روی نادانی و دیوانگی برده ام . طوطی گفت، پشیمانی تو از روی چیست؟ و چه اتفاقی افتاده که باعث غم و اندوه تو گردیده؟ گفت من بچند طوطی همتای تو شکایتهای تو را گفتم، یکی از آنها همینکه قصهء گرفتاری ترا شنید، بدنش لرزید و بر زمین افتاده جان داد .من از کار خود پشیمان شدم ولی کار گذشته و پشیمانی سودی نداشت. نکته ای که از زبان بیرون آمد چون تیری است که از کمان رها شود دیگر نمیتوان آنرا باز گردانید، البته باید جلو آب سیل را از بالا گرفت، وقتی آب از سر گذشت و دنیا را پُر کرد اگر جهانی را ویران کند عجبی نیست. کاریکه از اشخاص سر میزند آثاری در باطن آنهاست که بطور قطع آن آثار بوجود خواهد آمد و زائیدهء آن کار است و بوجود آمدن آن آثار در دست خلق نیست، بلکه فقط بدون شرکت کسی مخلوق خداست اگر چه از آثار کار ما بوده و منسوب بما است.

 

شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفس و نوحهء خواجه بر وی

 

چون شنید آن مرغ کآن طوطی چه کرد  ..  پس بلـــــــرزید او فتاد و گشت سرد

خواجه چــــــــون دیدش فتاده همچنین  ..  بر جهـــــید و زد کُلــــــــه را بر زمین

چـــــــــون بدید رنگ و بدین حالش بدید  ..  خواجه بر جســـــت و گریبان را درید

گفـــــت ای طوطیی خوب ِ خوش حنین  ..  این چه بودت این چـرا گشتی چنین

ای دریغا مــــــــرغ خــــــــــوش آواز من  ..  ای دریغـــــــــــــا همدم و همراز من

ای دریغــــــــــــــا مرغ خوش الحان من  ..  راح ِ روح و روضه و ریحــــــــــــان من

گر سلیمــــــــــــان را چنین مرغ ِ بودی  ..  کی خود او مشغول آن مرغان شدی

ای دریغــــــــــا مــــــــــرغ کارزان یافتم  ..  زود روی از روی او برتافـــــــــــــــــتم

ای زبان تـــــــــــــــو بس زیانی بر وَری  ..  چون تویی گــــــــویا چه گویم من ترا

ای زبان هـــــــــــم آتش و هم خرمنی  ..  چند این آتش در این خـــــــرمن زنی

در نهــــان جان از تو افغـــــــــان میکند  ..  گــــــرچه هرچه گویی اش آن میکند

ای زبان هــــــــــم گنج بی پایان تویی  ..  ای زبان هــــــم رنج بی درمان تویی

هــــــــــم صغیر و خُدعهء مرغان تویی  ..  هــــــم انیس وحشت ِ هجران تویی

چند امـــــــــــانم میدهی ای بی امان  ..  ای تو زِه کـــــــرده به کین ِ من کمان

نک بپرانیده ای مــــــــــــرغ مـــــــــــرا  ..  در چــــــــــــراگاه ِ ســتم کم کن چرا

یا جـــــــــــواب من بگــــــــو یا داده ده  ..  یا مــــــــــــرا زاسـباب شادی یاد ده

ای دریغـــــــــــــــا نور ظلمت سوز من  ..  ای دریغــــــــــــــا صبح روز افروز ِ من

ای دریغـــــــــــــــا مرغ خوش پرواز من  ..  زانتها پریده تا آغــــــــــــــــــــــاز من

عاشــــــق رنج اســـــــــت نادان تا ابد  ..  خیز لا اقسم بخـــــــــوان تا فی کَبَد

از کبد فــــــــــارغ بوـــــــــدم با روی تو  ..  وز زَبَد صافی بُدم در جـــــــــــوی تو

ای دریغــــــــــــــا ها خیال دیدن است  ..  وز وجود نقـــــد ی خود ببریدن است

غیرت حق بود و با حق چــــاره نیست  ..  کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست

غیرت آن باشـــد که او غیر همه ست  ..  آنکه افزون از بیان و دمـــــــدمه ست

ای دریغـــــــــــــــا اشک من دریا بُدی  ..  تا نثار ِ دلــــــــــــــــبر ِ زیـــــــــبا بُدی

طوطیی من مــــــــرغ زیرکســـــار من  ..  ترجمان فکـــــــــــــــرت و اسرار ِ من

هــــــــــرچــــــه روزی داد و ناداد آیدم  ..  او ز اول گفتــــــــــــــــــــه تا یاد آیدم

طـــــــــــوطیی کآید ز وحــــــی آواز او  ..  پیش از آغــــــــــــــــــاز وجود آغاز او

اندرون تســــــت آن طوطی نهــــــــان  ..  عکس او را دیده تـــــــــو بر این و آن

می بَرَد شـــــــــــادیت را تو شاد از او  ..  می پذیری ظلم را چـــــــون داد از او

ای که جان را بهترین میســــــــوختی  ..  ســــــــوختی جان را و تن افروختی

سوختم من ســـــوخته خواهد کسی  ..  تا زمن آتش زند اندر خســـــــــــــی

ســـــــــوخته چــــــــون قابل آتش بود  ..  ســـوخته  بِستان که آتش کَش بود

ای دریغــــــــا ای دریغـــــــــــا ای دریغ  ..  کآن چنان مــاهی نهان شد زیر میغ

چــــــــــــون زنم دم کآتش دل تیز شد  ..  شیر ِ هَجر آشفته و خــــون ریز شد

آنکه او هوشیارخود تند است و مست  ..  چـون بود چون او قدح گیرد به دست

شیر ِ مستی کــــــز صِف بیرون بـــــود  ..  از بسیط ِ مــــــــــــــرغزار افزون بود

قافیه اندیشـــــــــــــم و دلـــــــدار من  ..  گـــــــــــــویدم مَندیش جز دیدار من

خــــــوش نشین ای قافیه اندیش من  .. قــــــــــافیهء دولت تویی در پیش من

حــــــــرف چه بود تا تو اندیشی از آن  ..  حرف چه بــــــــــــود خار ِ دیوار ِ رزان

حرف و صوت و گفت را برهــــــــم زنم  ..  تا که بی این هرســـــه با تو دَم زنم

آن دمی کز آدمش کـــــــــــــردم نهان  .. با تو گــــــــــــویم ای تو اسرار ِ جهان

آن دمی  را کـــــه نگفتـــــــم با خلیل  ..  و آن غمـــــــــــی را که نداند جبرئیل

آن دمــی کز وی مســـــــیحا دَم  نزد  ..  حق زغیرت نیز با مـــــــا هـــــــم نزد

ما چه باشــــــد در لغت اثبات و نفی  ..  من نه اثباتم منم بی ذات و نفـــــــی

من کســـــی در ناکســــی در یافتم  ..  پس کسی در ناکســــــــی در یافتـم

جمله شـــــــاهان بندهء بندهء خودند  ..  جمله خلقان مـــــــردهء مردهء خودند

جمله شاهان پست، پست ِخویشـرا  ..  جمله خلقان مست، مست ِ خویشرا

می شود صیاد، مرغان را شـــــــــکار  ..  تا کند ناگاه ایشـــــــــــــــان را شکار

بی دلان را دلبران جســــــــته به جان  ..  جمله معشــــــوقان شکار ِ عاشقان

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان  ..  کوبه نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گـــــــــــــر آب جویند از جهان  ..  آب جوید هــــــــــم به عالم تشنگان

جونکه عاشق اوست تو خاموش باش  ..  او چو گوشَت میکشـد تو گوش باش

بند کن چون ســــــــــیل سیلانی کند  ..  ورنه رســـــــوایی و ویرانی کنــــــــد

من چه غـــــــــــم دارم که ویرانی بود  ..  زیر ویران گنج ِ سلـــــــــطانی بــــود

غرق حق خواهد که باشــــــد غرق تر  ..  همچــــــــو موج ِ بحر ِ جان زیر و زبر

زیر دریا خـــــــــــوشـــــــــــتر آید یا زبر  ..  تیر او دلکش تـــــــر آید یا ســــــــپر

پاره کردهء وســـــــوســــــه باشی دلا  ..  گـــــــــر طــــــــرب را باز دانی از بلا

گــــــــــــــر مرادت را مَذاق شکر است  ..  بی مــــــــــرادی نه مُراد دلبر است

هر ســـــــــتاره ش خونبهای صد هلال  ..  خون ِ عالــــــــــم ریختن او را حلال

ما بهـــــــــــــا و خونبهــــــــــا را یافتیم  ..  جانب ِ جان باختن بشـــــــــــتافتیم

ای حیات ِ عاشقــــــــــــــان در مُردگی  ..  دل نیابی جز که در دل بُردگــــــــی

من دلش جُســــــــته به صد ناز و دلال  ..  او بهــــــانه کـــــــرده با من از ملال

گفتم آخــر غرق تست این عقل و جان  ..  گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچـــــــه اندیشـــــــــیده ای  ..  ای دو دیده دوست را چون دیده ای

ای گـــــــــــرانجان خوار دیده ستی ورا  ..  ز آنکه بس ارزان خــردیده ستی ورا

هـــــــــــــــر که او ارزان خَرَد ارزان دهد  ..  گوهری طفلی به قرصی نان  دهـد

غرق عشقی ام که غرق است اندراین  ..  عشق هـــــــــــــای اولین و آخرین

مُجمَلش گفتــــــم نکــــــــردم زان بیان  ..  ورنه هم افهام ســــــــوزد هم زبان

من چــــو لب گــــــــــــویم لب ِ دریا بود  ..  من چو لا گـــــــــــــویم مراد اِلا بود

من ز شــــیرینی نشـــــــستم رُو تُرُش  ..  من ز بســـــــــیاری ِ گفتارم خمُش

تا که شیرینی ِ مــــــــا از دو جهـــــــان  ..  در حجاب رُو تُرُش باشــــــــــد نهان

تا که در هــــــــــر گوش نآید این سخن  ..  یک همی گــــــــویم ز صد سِرِ لدُن

طوطی همینکه سخنان خواجه را شنید ودانست همنوع هندی او چه کرده است، لرزید و بر زمین افتاد و سرد شده بی حرکت گردید. خواجه چون چنین دید کلاه بر زمین زد و گریبان چاک کرد وگفت، ای طوطی زیبای من چه شد؟ چرا اینطور شدی؟ ای افسوس، مرغ خوش آواز و انیس و همدم و همراز من از دستم رفت، افسوس بر این مرغ خوش الحان که راحت روح و باغ بهشت من بود، اگر سلیمان چنین مرغی داشت دیگر به سایر مرغان توجهی نمیکرد، دریغ که او را ارزان بدست آورده و زود از دست دادم، ای زبان ! تو چقدر برای من زیان بخشی؟ باز چون تو باید بگویی من دیگر بتو چه میتوانم بگویم، ای زبان تو هم آتش و هم خرمنی، تا که آتش به خرمنم میزنی، جان در پناهِ از دست تو شکایت میکند اگر چه هرچه بگویی باز همان را میکند تو هم گنج بی پایان و هم رنج بی درمانی . هم صفیریکه مرغان را با اشتباه انداخته دوچار دام میسازی و هم شیطان و سیاهی کفران نعمت تو هستی، هم فریادرس و رهبر یاران و هم انیس وحشت هجران تویی. بیرحم کی بمن امان خواهی داد، ای آنکه بکین من کمان کشیده ای، کنون که مرغ مرا از دستم گرفته ای کم در چراگاه ستم چرا کن. بیا و به داد من برس، جوابی بمن بده یا سرگرمی دیگری بمن یاد بده افسوس بر آن نور ظلمت سوز و صبح روز افروز، افسوس بر آن مرغ خوش پرواز که از انتها تا آغاز من پرواز کرده. نادان، عاشق رنج و سختی است اگر باور نداری، سورهء لا اقسم را تا جملهء لقد خلقناالانسان فی کبد بخوان( خلق کردیم انسان را در رنج و سختی ) ای یار عزیز من، با روی تو از رنج فارغ بودم و در جویبار تو به خس و خاشاک آلوده نبوده صاف و بی غش بودم. این افسوس ها بریدن از خود و آرزوی دیدن او است. غیرت خداوندی انطور است، نصیب دل هرکس شد جز بودن با حق چارهء ندارد در این وقت کجا دلی است که از حکم حق صد پاره نشده باشد. غیرت یعنی آنکه او غیر همه و خارج از وهم و قیاس و گفتگو است و جز با او نتواند بود و هیچکس و هیچ چیز جای او را نتواند گرفت. ای کاش بقدر دریا ها اشک داشتم و نثار راه آن دلبر زیبا میشد. ای طوطی عزیز! ای مرغ زیرک! من که ترجمان راز های درونی و عواطف و احساسات من بوده ای. طوطییکه آواز او از وی سرچشمه گرفته و آغاز او پیش از آغاز هستی بوده است، آن طوطی در درون تو پنهان است و تو عکس او را در خارج در این و آن دیده ای، او خوشدلی ترا زایل میکند و تو با او شادمان هستی ، او بتو ظلم میکند و ظلم او را چون عدالت میپذیری. ای کسیکه جانرا برای تن آتش زدی جان را سوخته و تن را روشن کردی، من سوختم و اکنون هرکس میتواند آتش گیرهء خود را روشن و هر خسی را آتش بزند. آنکه سوخته، قابل آتش زدن نیست، آن سوخته ایرا که بمعنی شخص سنجیده است بخواه که آتش ها را خاموش میکند. ( در اینجا مولانا به یاد شمس افتاده میگوید)

آه و دریغ و افسوس که همچون ماه زیر ابروی مه پنهان گردید، چگونه سخن گویم که آتش دلم تیز تر شده و هجران چون شیر آشفته و خونریز بمن حمله ور گردیده. آنکه در هوشیاری چون مست تندخو است، اگر قدحی سرکشد چه حالی خواهد داشت. شیر مستیکه در وصف نمی گنجد بالاتر و برتر از پهنای مرغزار است. من چه میگویم در فکر شعر و قافیه ام ولی دلدارم میگوید، جز بدیدار من میندیش. میگوید ای قافیه اندیش من خوش باش و در برم بنشین قافیهء دولت در پیش من تویی، حرف و صوت چیست که فکر خود را بدان مصروف کنی، حرف و صوت و گفتار را بهم خواهد زد تا بتوانم بی رقیب با تو راز و نیاز کنم. آن رازیرا که از آدم پنهان کردم با تو در میان خواهم نهاد، آن رازیرا که به خلیل نگفتم و از از جبرئیل پنهان است و مسیحا از وی دم نزده و حق تعالی از غیرت بدون کلمهء ما آشکار نفرمود. کلمهء ما در لغت چه معنی دارد؟ معنی او اثبات نفی است ، من اثبات نبوده و ذاتا منفی هستم بلکه عین نفی هستم. من شخصیت را  در بی شخصیتی یافته ام. همهء شاهان اسیر پستی خویش و همهء مردم شیفتهء مستی خود اند. بلی شاهان غلام شهوت خود و مردم شیفتهء تن بی جان خود هستند. صیاد قبل از آنکه احیانا مرغی را شکار کند، خود شکار مرغان شده است. دلبر های دلشان اسیر بیدلان بوده و معشوقان شکار عاشقان هستند. هرکه را عاشق دیدی بدان که معشوق است و او بمناسبتی عاشق و بمناسبت دیگری معشوق است. تشنگان اگر در جهان آب میجویند، آب هم جویای تشنگان است. چون او عاشق است پس تو سخن نگو و گوش باش، چون سیل جاری شود جلو او را ببند وگرنه ویرانی خواهد کرد. من چه غم دارم این سیل خرابی کند زیرا که در زیر این ویرانی گنج سلطنتی  پنهان است ، غریق دریای حق مایل است که غریقتر گردد ومثل امواج دریا جانش در این دریا زیرورو شود. میپرسی زیر دریا بهتر است یا روی آن، تیریکه از طرف او رها شود دلکش تر است یا سپهرش. ایدل تو اگر شادی و طرب را از رنج و بلا تمیز دهی گرفتار وسوسه هستی ، اگر میبینی که مراد و مقصدد در ذایقهء تو شیرین است، بیجهت نیست بلکه ارادهء دلبر همین بوده وگرنه ستارهء او خونبهای صد حلال بوده و اگر خون عالمی بریزد بروی حلال است، ما عوض و خونبهای خود را یافته و بمیدان جانبازی شتافتیم. ای کسیکه حیات دلهای مردهء عاشقان هستی اگر دلبری نکنی دلی نبوده و دلی نخواهی یافت. من دل او را با صد ناز و دلال یافتم و او بهانه ها انگیخته اظهار ملالت نمود، گفتم آخر این عقل و جان من در تو مستغرق است، گفت، بر و این افسون را برای من مخوان من نمیدانم تو چه خیال کرده ای با اینکه دو میبینی چگونه ممکن است دوست را دیده باشی، تو مرا کوچک دیده و ارزان خریده ای. هر کسیکه ارزان خرید ، ارزان میفروشد، بچه گوهری را در عوض یک قرص نان میدهد. من غرق عشق هستم که عشق های اولین و آخرین در آن مستغرق است. مجملی از این مطلب گفتم و آشکارا نگفتم و اگر بگویم هم لب میسوزد و هم دهان. من وقتی لب میگویم، بل دریا است و وقتی لا میگویم مراد الا است. من میگویم و مثصودم او است. من از شیرینی ترش روی و از بسیاری گفتار خموشم، برای اینکه شیرینی ما بوسیلهء ترش رویی از هر دو جهان نهان باشد. برای اینکه این سخن بهر گوشی نرسد، از صد راز یکی را همی گویم.

 

 

برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده

بعـــــــــد از آتش از قفس بیرون فگند  ...  طوطیَک پرّید تا شـــــــاخ بلـــــــــند

طوطی ِ مــــــــرده چنان پرواز گـــــرد  ...  کافتاب از چــــــــرخ تُرکی تاز کــــرد

خــــــواجه حیران گشت اندر کار مرغ  ... بی خبر ناگه پدید اســـــــــــرار ِ مرغ

روی بالا کرد و گفــــــــت ای عندلیب  ...  از بیان ی حال ِ خودمــــان ده نصیب

او چه کـــــــرد آنجا که تو آمــــوختی  ...  ساختی مکری و مـــــــا را سوختی

گفــــــت طوطی کاو به فعلم پند داد  ...  که رهــــــــــا کن لطف و آواز و  وداد

زآنکه آوازت تـــــــرا در بند کـــــــــــرد  ...  خویشتن مـــــــرده پی ِ این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص  ...  مُرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشـــــی مــــــــرغکانت برچِنند  ...  غنچه باشی کــــــــــودکانت بر کَنند

دانه پنهـــــــــان کن بکُلی دام شـــو  ...  غنچه پنهــــــــان کن گیاه ِ بام شـــو

هــر که داد او حسن ِ خود را در مَزاد  ...  صـد قضای بد ســــــــــوی او رُو نهاد

چشـــــم ها و خشم ها و رشک ها  ...  بر سرش ریزد چو آب از مَشک هـــــا

دشــــــمــنان او را ز غیرت می درند  ...  دوســـــــــتان هم روزگارش می برند

آنکه غافــــــل بود از کشت بهـــــــار  ...  او چـــــــه داند قیمـــــــت این روز گار

در پناه ِ لطف ِ حق باید گـــــــــریخت  ...  کاو هــــزاران لطــــــف بر ارواح ریخت

تا پناهی یابی آنگـــه چــــــــون پناه  ...  آب و آتش مـــــــر ترا گــــــــردد سپاه

نوح و موســـــی را نه دریا یار شـــد  ...  نه بر اَعداشـــــــان به کین قهار شــد

آتش ابراهــــــیم را نی قلعــــــه بود  ...  تا بـــــــــر آورد از دل نمــــــــــرود دود

کوه یحیی را نه سوی خویش خواند  ...  قاصدانش را به زخــــــــم ِ سنگ راند

گفت ای یحیی بیا در من گـــــــــریز  ...  تا پناهت باشــــــم از شمشــــــیر تیز

بالاخره مرد تاجر طوطی را از قفس بیرون آورده بگوشهء انداخت، در اینوقت طوطی پرواز کرده بر شاخ بلندی از درخت قرار گرفت. طوطی که خود را مرده نمایش میداد چنان پرید که گویی آفتاب از آسمان ترکتازی میکند. خواجه یکمرتبه به حیلهء مرغ پی برده از کار او تعجب کرد و ببالا نگریسته گفت: ای مرغ راز این کار را بمن هم بگو. آن طوطی هندی در آنجا چه کرد که تو یاد گرفتی و با حیلهء خود ما را چشم بندی کردی و با مکری که کردی مرا سوزاندی و زندگی خود را روشن نمودی. طوطی گفت: او با کار خود بمن پند داده گفت نطق و آواز را رها کن، برای اینکه نطق و آواز است که ترا در قفس انداخته ، او خود را برای دادن این همه پند و اندرز و رهایی من مرده قلمداد نمود. معنی کار او این بود که عملا میگفت، ای آنکه با آواز و سخنان خوش مردمان را شاد میکنی ، مرده گرد تا خلاصی یابی. اگر دانه باشی مرغان ترا بر میچینند، و اگر غنچه باشی بچه ها تو را میچینند. دانه را پنهان کن و دام بشو و غنچه را پنهان کن بشکل گیاه بی ثمر جلوه نما. هر کس که محسنات جود را در معرض نمایش عموم قرار داد هزاران قضای بد بطرف او حمله میکنند، صد ها چشم طمع و خشم و رشک بسرش میبارد، دشمنانش بر او رشک برده برای دریدنش بکار می افتند و دوستان هم وقت گرانبهای او را میگیرند. کسیکه از قیمت کشت فصل بهار غافل است، قیمت این روزگار را نمی داند. باید گریخت و در پناه الطاف خداوندی جای گرفت ، او است که ارواح را مشمول الطاف بی پایان خود میسازد. بلی، در سایهء الطاف او قرار بگیر تا پناهی پیدا کنی آنهم چه پناهی  که آب و آتش سپاه ِ تو خواهند شد، مگر نوح و موسی نبودند که آب بیاری آنها قیام کرده بر سپاه دشمن غالب شدند، مگر ابراهیم نبود که که آتش چون دژ جنگی او را محافظت کرده بالاخره دود از دودمان نمرود برآورد، مگر کوه نبود که یحیی را بسوی خود خوانده و کسانیرا که قصد جان او کرده بودند با سنگ از او دور کرد و گفت : بیا ای یحیی در دامن من پناه گیر  تا ترا از شمشیر دشمنانت نگاهدارم.

وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن

یک دو پندش داد طوطی بی نفاق  ...  بعد از آن گفتش سلام ِ اَلفراق

خواجه گفتش فی امان الله برو  ...  مر مرا اکنون نمودی راه ِ نو

خواجه با خود گفت کاین پند ِ من است  ...  راه ِ او گیرم که این ره روشن است

جان من کمتر ز طوطی کی بُود  ...  جان چنین باید که نیکو پی بُود

طوطی پند هایی به خواجه داده پس از آن گفت: خدا حافظ دیگر میانهء ما جدایی افتاد. ای خواجه خدا حافظ من بوطن خود میروم و امیدوارم که تو نیز روزی چون من آزاد شوی . خواجه گفت: برو در امان خدا باشی که مرا اندرز سودمندی داده راه نوی در پیش پای من نهادی . خواجه بخود آمده گفت: این واقعه  برای من پند بزرگی بود، باید از راهی رفت که او رفته و این راه روشنی است. جان من البته کمتر از طوطی نیست و جان وقتی خوب است که عاقبت بخیر گردد و جان آنست که نیکو پی بُود.