|
تولد 1904 م وفات 1975 م دور معشوق مجازی گشتم از قلم سميع « رفيع » سـوختم تا که نمازی گشتم ( شرح حال و زندگی این عارف بزرگ را با جهان بینی آن به تفصیل درکتاب (( تصوف و عرفان دهقان کابلی)) که عنقریب به حلیهء طبع آراسته میگردد، میتوانید مطالعه نمایید.) تصوف و عرفان دهقان کابلی تصوف با قلب و احساسات سر و کار دارد نه با عقل و منطق، و بدیهی است که عقل و منطق سلاح خواص اند و اکثر مردم از بکار بردن آن عاجزند و ملول میشوند. نقطهء حساس انسان قلب او است، سخن و کلام وقتی پیشرفت کلی میکنند که ملایم با احساسات و موافق با خواهشهای قلب باشد. صوفی تمام دین و مذهب را برای تصفیهء قلب و زدودن زنگار آن میخواهد، با عشق سرو کار دارد، و اگر باستدلال هم میپردازد با قلب و احساس استدلال میکند نه با کله و فکر، آنچه را که فقیه خشک و عالم موشکاف با خشونت و کندی باید به آن برسد صوفی با پَر عشق و مدد ذوق و نیروی شور و شوق میخواهد از آن بگذرد و بالاتر رود، و آنچه اندر وهم ناید آن شود. چون مذهب صوفی عشق و مایهء او ذوق و احساس است کلامش رقیق و لطیف و موثر میشود این است که زبان تصوف مانند نغمات دلکش موسیقی خوش آهنگ و دلپذیر است. صوفی اگر هم میخواهد از امور معقول صحبت کند و وارد فلسفه و حکمت شود راه را عوض میکند، و خواهی نخواهی مطلب را براهی میاندازد که به قلب نزدیک شود و این معنی برای هرکس که در اشعار صوفیه ممارست کافی کرده و بسبک و لحن آنها مخصوصا مولا نا جلال الدین بلخی آشنا شده باشد کاملا روشن است. صوفی در رها سازی روحانی خود با روح یکی میشود و بوسیلهء آن در تجلی آغازین خدا هم که (( همه اشیا پروردهء آن است .... و هیچ چیز بدون آن وجود نیافته )) ادغام میگردد. از اینها گذشته معنی دقیق کلمهء صوفی به کسی اطلاق میشود که اصلا با امر الهی یکی شده است، و از اینجا به بعد است که میگویند: الصوفی لم یُخلَق، این عبارت این مفهوم را میرساند که صوفی موجودی است ذوب شده در حقیقت الهی . سلوک تصوف را می توان راهی به سوی خود شناسی دانست که در این حدیث نبوی خلاصه شده : (( هرکه خود را شناخت، خدا را شناخت .)) دهقان کابلی یکی از آن پخته ترین و پُر مایه ترین بزرگان صوفیه است که خود را مانند حلاج و مولا نا جلال الدین بلخی به زبان عشق تفسیر کرده است و میداند که به عشق حقیقی رسیدن، گذشتن از عشق مجازی است و اشاره میکند: دور معشوق مجازی گشتم سوختم تا که نمــازی گشتم بلی، عشق های مجازی تمرین عشق های حقیقی اند. حضرت مولا نا میفرماید : عشق مجازی اینست که در اول وقتی شخصی را شمشیر بازی می آموزانند، نخست وی را با شمشیر چوبی تمرین میدهند تا هنگام تمرین از زخم و جراحت در امان باشد. با شمشیر آهنی احتمال جراحت میرود. برای شناخت این عارف بزرگ می پردازیم به شرح از غزلهای عارفانهء او.
اشک دامنگیر یادگاری هســــــــــت این جــام می از کوثر مرا دست زاهــــــــــد بشــکند، کو بشکند ساغر مرا یک جهــان خونیســت از آتش اگر یک دل بُود دوســــــتان! میســوزد آخــــــر داغ آن دلبر مرا ناله، رُســــــوای جهــانم کرد درمـــــــانم نکرد پیر گـــــــردون هــم ندارد داروی دیگر مـــــرا اشک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اســت میبرد در کـوی او، این طفل بی مــــــــــادر مرا سجده گاهم گشـــته ای یاران خم ابروی دوست ای مسلمانان! به مســــجد برد این کافـــر مــــرا دامنم پُر گشت از اشک و دلــــــــم خـالی نشد گرچه دهقانم، غنی میسازد این گوهــــــر مـــرا شرح غزل: یادگاری هســــــــــت این جــام می از کوثر مرا دست زاهــــــــــد بشــکند، کو بشکند ساغر مرا دهقان میگوید: این می معرفت برای من یادگار ازلی است، هرگاه زاهد قصد آن را داشته باشد که این ساغر و این جام معرفت را بشکند، دست زاهد بشکسته باد. بمن این جام معرفت از ازل مقررشده و مستحق آن بودم و این یادگاریست بسا ارزشمند و از دوست. یک جهــان خونیســت از آتش اگر یک دل بُود دوســــــتان! میســوزد آخــــــر داغ آن دلبر مرا اگر از دید عرفا دلی وجود داشته باشد، یک جهان سوز و گداز در آن است. خداوند برای انسان دل را آفرید و انسان این امانت را که دیگران از تحمل آن ابا ورزیدند، پذیرفت و با داشتن دل آگاه شد، یعنی غم ، درد، عشق، خوشی، را احساس کرد و دل را هم جای اسرار ساخت، انسان با این دل، غم دارد، خوشی دارد، عشق دارد، از نادرستیها رنج میبرد، وقتی ظلم را میبیند چشمانش پُر از اشک میشود و در این دل یک عالم اسرار را میگنجاند. دهقان میگوید: دوستان ! این داغ هجران و این داغ فراق و جدایی از اصل مرا میسوزاند و این ندا از دل عارف برمیخیزد. ابوالمعانی بیدل در (رح) در مورد دل میفرماید: زین پیش که دل قـــــابل فرهنگ نبود از پیچ و خــــــــم تعلــــقم ننگ نبود آگاهیم از هر دو جهان وحشت داشت چـــــون بال نداشــتم قفس تنگ نبود بیدل میفرماید: زمانیکه دل قابل فرهنگ نبود و آگاه نبود و در غفلت و تاریکی بسر میبرد، با تمام تعلقات نفسانی و سماجت آن از آن ننگ نداشتم، زیرا این همه تعاملات در گرو طلسم جسم بودن، در بیخبری وغفلت صورت میگرفت و غامض بنظر میرسید و این دل بی فرهنگ بود، یعنی دلیکه یک جهان خون از آتش در او است ، نبود، دل بر اسرار آگاهی نیافته بود، ولی زمانیکه آگاه شدم و با اهتمام از معراج دل آگاهی حاصل کردم و دل را با معرفت ساختم، آنوقت از هر دو جهان از دنیا و عقبا وحشت کردم. وقتی بال وجود نداشته باشد، شوق پرواز هم وجود ندارد، بیدل میگوید: وقتی بال پیدا کردم ، شوق پرواز ایجاد شد. توسط آگاهی درست از معرفت بال پیدا کردم و این آگاهی شوق پرواز را بمن داد، یعنی با پیدایش بال، شوق و هوای آزادی بسرم آمد و خواستم از بندگی و غلامی نفس، حرص و هوس و دنیا رهایی یابم. ناله، رُســــــوای جهــانم کرد درمــــــــانم نکرد پیر گـــــــردون هــم ندارد داروی دیگر مــــــرا عشق و عاشقی انسان را رُسوای جهان میسازد. ازینروست که دهقان میفرماید: این نالهء من مرا در این دنیا رسوا کرد و تنها باعث رسوایی و انگشت نمایی من شد و درمان نیافتم. بلی درمان عاشق کار ساده نیست و درمان عاشق جز وصال معشوق دیگر چه میتوان بود. اشک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اسـت میبرد در کـوی او، این طفل بی مــــــــــادر مرا هرگاه مادر از طفل دور شود، طفل تحمل این دوری و فاصله را ندارد و بطرف مادر میشتابد و دامنگیر او میشود. نیاز عشق طفل نسبت به مادر همان اندازه است که با دور شدن مادر تاب جدایی او را ندارد و با داد و فریاد دامن مادر را میگیرد و رها نمیکند. دهقان میگوید: این اشک من هم طفل دامنگیر من است، این اشک هجران و فراق است که دامنگیر من شده و همین طفل بی مادر یعنی اشک فراق مرا بجای اصلی و کوه یار من میرساند. این حالت عاشق را که در تب های بیخودی میسوزد، بیان میکند. سجده گاهم گشته ای یاران خم ابروی دوست ای مسلمانان! به مســــجد برد این کافر مــــرا ای یاران! سجده گاه من خم ابروی دوست شده و این سجده گاه من مرا به مسجد اصلی میبرد. وقتی انسان خم ابروی دوست را سجده گاه خود میسازد و بجای محراب مسجد انتخاب میکند، در ظاهر قضیه کافر شده است. اینجاست که دهقان آگاهانه با استفاده از کلمهء مسلمانان میگوید: ای مسلمانان این کافر مرا به مسجد اصلی می برد و به هدف میرساند. در نمازم خـــــم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد دامنم پُر گشت از اشک و دلــــــم خالی نشد گرچه دهقانم، غنی میسازد این گوهــــــر مرا هر قدر که اشک ریختم ، این دل من خالی نشد، یعنی این اشک فراق و هجران و دوری از دوست را انتهایی نیست و اشک عاشق همیشه جاری و روان است و آن را پایانی نیست. اگر چه دهقان هستم و در ظاهر بی بضاعت، اما این گوهر اشک من، مرا غنی میسازد و در این اشک ریختاندن لذتی وجود دارد که با هیچ ثروت و دولت قابل مقایسه نیست. عنقای فطرت من دیده ام بخــــــــویش پریزاد خــویش را آیینه داده ام به کف ایجـــاد خـــــــویش را عنقــای فطـــــــرتیم که بر اوج معــــــرفت بنهــــــــاده ایم بیضـهء بنیــاد خـــــویش را امــروزم از چـــه دانه بریزی که در الســـت تابیده ایم حلقـــــهء صـیاد خـــــــــویش را خســـــرو نداشت نام و نشــــانی بکوه عشق شیرین گــرفت دامن فرهـــــــاد خویش را (دهقان) که بود طالب دلــدار، روز و شـب بر خود رســاند، ناله و فریاد خــــــویش را شرح غزل: من دیده ام بخــــــــویش پریزاد خــویش را آیینه داده ام به کف ایجـــاد خــــــــویش را من اسرار نهفته در وجود خود را پیدا کرده ام و بر خود آگاه شده ام و از جوهریکه در وجود من پنهان است، واقف هستم. یعنی من به علم حقیقت وصل شده ام. همانگونه که آیینه در کف میباشد و انسان در آن صورت خود را میبیند، من هم حقایق را واضح و آشکار میبینم و در این آیینه ایجاد خود را هم خوب تماشاه میکنم و آیینهء خود هستم، بدین معنی که همه چیز را دیده و خود را تصحیح میکنم. این نکته در روانشناسی خیلی مهم است . انسان در اوج کمالی میرسد که ضعف خود را متوجه میشود و به تصحیح آن می پردازد. عنقــای فطـــــــرتیم که بر اوج معــــــرفت بنهــــــــاده ایم بیضهء بنیــاد خـــــویش را فطرت ما عنقا صفت است و بر اوج معرفت. ما در طبیعت شهباز فطرت هستیم و بیضهء بنیاد ما در اوج معرفت و خداشناسی گذاشته شده. وقتی انسان به مرحله ای برسد که خودش آیینهء خود شود و قادر به آن باشد که نواقص ومعایب خود را ببیند و به اصلاح آن بپردازد، چه حاجت به شیخ و محتسب و شحنه (پاسبان، نگهبان و پلیس شهر) . البته شیخ و محتسب هم وظایف پلیس مذهبی را انجام میدهند. در روانشناسی فصلی است بنام (خود شیفتگی) وقتی انسان به این مرحله میرسد، اخلاقا و وجدانا مرتکب اعمال ناشایسته نمیگردد و این خود شیفتگی مانع بروز اعمال ناشایسته قرار میگیرد. در این بخش در مسایل مدنی غربیها پیش گام تر هستند و این باعث ترقی و تکامل در جامعه و کشور شان گردیده است . امــروزم از چه دانه بریزی که در الســـت تابیده ایم حلقـــــهء صـیاد خـــــویش را دهقان میگوید: ای شیخ ! امروز برای ما از نو دانه ریختن بهر چیست؟ یعنی امروز ما را از نو به دین و مسلمانی دعوت از بهر چه میکنی؟ ما در روز معرفت خود را بدست خود در این دام انداختیم و بزبان خود ( قالو بلی) گفتیم و تعهد بستیم. خسرو نداشت نام و نشــــانی بکوه عشق شیرین گــرفت دامن فرهـــاد خویش را خسرو هم مثل فرهاد از دلباخته گان شیرین و رقیب فرهاد بود اما شهرت نداشت. زمانیکه شیرین دامن فرهاد خود را گرفت، شهرت و نام و نشان خسرو هم در کوه عشق بلند شد. اگر شیرین دامن فرهاد را نمیگرفت ، شهرت خسرو هم در کوه عشق نا ممکن بود. (دهقان) که بود طالب دلدار، روز و شـب بر خود رساند، ناله و فریاد خــــــویش را دهقان همیشه طالب دلدار و معشوق خود بود و هیچ چیز فکر او را اشغال نمیکرد و دایم در فکر یار، ذکر یار و محبوب بسر می برد. با این ذکر و ریاضت و طلب یار با الاخره ناله و فریاد خود را بر خود رساند ، یعنی با دوست یکی گشت. بال جبرئیل من نمیـــــــدانم در این ره کیســـت یارب یار ما کاندرین ره، هیچ نبود جان مـــــــا، در کار مـــا ما بصحــــــــرای وجود خـــــویش منزل میزنیم نفس، گمــــــــــره گشته از افعال و از کردار ما آنقدر در نیستی ها تیز تگ گشــــتم کـــه دوش سوخت بال جبرئیل از گـــــــــرمی یی رفتار مـا نی پیمبر، نی پیمـــبر زاده یی باشــیم ، مگـــــــر عیسی مریم نباشــــــد واقف اســــــــــرار مــــا او بدور کعــــــبه گــــــــردد، ما بدور خویشتن شیخ، حق دارد که باشـــــــــد در پی انکار مـــا شـاه و درویش از تملق تیشه هــــا گیرند به کف گر نمایان شد رگ یاقوت از کهســـــار مـــــــا فقر اگـــر گیرد خمار از نشهء مضمون، رواست شیخ میدزدد چپن از گـــرمی یی اشــــــــعار ما چـــون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیســـت معنی افلاک باشــد در تهء دســــــتار مــــــــا شرح غزل: من نمیـــــــدانم در این ره کیســـت یارب یار ما کاندرین ره، هیچ نبود جان مـــــــا، در کار مـــا در راهیکه روان هستم ، معلوم نیست که یار ما کیست؟ و این راه ، راهی است که حتی جان ما هم در کار ما نمی آید ، یعنی جان هم جز بار گرانی بیش نیست. ما بصحـــــــرای وجود خــــــویش منزل میزنیم نفس، گمــــــــــره گشته از افعال و از کردار ما ما در صحرای وجود خود منزل می زنیم، یعنی هنوز در طلسم جسم گیر مانده ایم و از تعلقات نبریده ایم. از افعال و کردار ناشایستهء ما ، نفس ما گمراه شده است و در بند و گیرو دار وجود و در دام تن گرفتاریم. آنقدر در نیستی ها تیز تگ گشــــتم کـــه دوش سوخت بال جبرئیل از گـــــــــرمی یی رفتار مـا ما عالم هستی را پشت پا زدیم و در نیستی تیز گام شدیم، در نیست شدن ، از خود رفتن و فنا شدن چنان تیز گام شدیم و سرعت پیدا کردیم که بال جبرئیل از گرمی رفتار ما سوخت. حضرت جبرئیل(ع) سمبول سرعت است اما دهقان میگوید که ما در فنای دوست تیز تر از جبرئیل هستیم. نی پیمبر، نی پیمـــبر زاده یی باشیم ، مگـــــــر عیسی مریم نباشــــــد واقف اســـــــــــرار مــــا ما نه پیمبر هستیم و نه پیمبرزاده و عیسی مریم هم بر اسرار ما واقف نیست. یعنی در این راه که ما روان هستیم ، بسا اسرار نهفته است که هیچ کس را بغیر از ذات حق بر آن وقوف نیست و در این راه هیچ نوعه نسبتی و وسیله ای دستگیر انسان نمیشود. راهی را که سالک معرفت طی میکند، راهیست دشوار و افتاد مشکلها. او بدور کعــــــبه گــــــــردد، ما بدور خویشتن شیخ، حق دارد که باشـــــــــد در پی انکار مـــا شیخ بدور کعبه میگردد و ما بدور خویشتن. ما خود را شناخته ایم و معتقد هستیم که روح خدا در ما دمیده است و هرگاه این روح خدایی فعال شود و از قوا به فعل آید، میدانیم که ما کی هستیم. شیخ چون این مسئله را نمی داند و خویشتن را هنوز نمی شناسد، حق دارد که در پی انکار ما برآید. شـاه و درویش از تملق تیشه هــا گیرند به کف گر نمایان شد رگ یاقوت از کهســـار مـــــــا اگر جوهر اصلی ما نمایان شود، اگر یاقوت جان ما از کهسار این تن بیرون زند، شاه و درویش با هزار تملق طالب و عاشق ما شده در پی بدست آوردن این گوهر تیشه ها بدست خواهند گرفت. اگر بدانند که در ما چه گوهری پنهان است، اگر بدانند که ما به کدام مقام رسیده ایم، هم شاه و هم گدا سر بر آستان ما فرو میآورند. فقر اگر گیرد خمار از نشهء مضمون، رواست شیخ میدزدد چپن از گـــرمی یی اشـــــعار ما کلام و مضمون ما عالم فقر را زیب و زینت می بخشد و نشه آور است و باعث خوشباشی معنوی میگردد. این کلام آنقدر گرمی و جذبات دارد که شیخ را چپن می بخشد. یکی گرمی کلام ، معراج کلام وسخن است که شیخ میتواند از آن برای صیقل ساختن خود که گرم کردن معنوی و پاک ساختن روح و روان است، استفاده کند و دیگر اینکه گرمی و استفاده از این کلام شیخ را از عیوب می پوشاند و مستور میسازد. چـــون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیســـت معنی افلاک باشــد در تهء دســــــتار مــــــــا این کلهء دهقانی ما مانند کدو بی مغز نیست، یعنی ای اهل تظاهر ما را دست کم مگیرید. در زیر این دستار ما معنی افلاک ، یعنی آنچه اسراریکه در سپهر و گردون و ستارگان نهفته است، وجود دارد. ما در عالم تعین از همه چیز واقفیم و همه را به چشم سِر میبینیم . با عرض ادب. سمیع رفیع ــ جرمنی
|