|
هوالمحبوب
با بیدل
شرحی مختصر بر غزل بیدل
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما
در سرمه بال میزند امشب فغان
ما
وقتی که سپند را در آتش می اندازند، دود و فغان از
آن بلند میشود. سرمه، آواز را فرو می نشاند، اما در آن شب بیدل میگوید:
فغان و نالهء ما آنقدر شدید است که با وصف سرمه بالا می زند. عارف عاشق هر
لحظه میسوزد و میسازد و نالهء وی جانسوز است. فغان و فریاد وی را هیچ
موجودی نمیتواند خفه کند.
ما را چو شمع باب گداز آفریده
اند
یعنی ز مغز نرم تر است
استخوان ما
ما را مثل شمع از بهر سوختن و گداز آفریده اند.
چون شوق پرستش در نهاد و سرشت انسان از ازل مقرر
شده از این لحاظ در انسان عرض وجود میکند و همین عطش در اثر پرستش و عشق
ورزیدن و عبادت فرو می نشیند. بیدل میگوید : نصیب ما درازل سوختن و گداز
شده است و شمع صفت در برابر معشوق میسوزیم. ما
بسیار نرمش داریم و استخوان ما نرم تر از مغز است. حالت فروتنی و عجز ما را
از معراج ز پا افتادن ما دریابید. در جای دیگر بیدل میفرماید:
فسردگی مطلب از دلم که در ايجاد
به تيغ شـــعله بريدند ناف داغ
مــرا
از دل من فسردگي مطلب، يعني انتظار مغموم بودن نبايد
رفت، چرا كه در ازل دل من را جاي عشق ساختند و ناف مرا با شعلهء عشق
بريدند. از اين است كه ما عشق ميورزيم و اين عشق را دوست داريم و از آن، دل
كنده نمي توانيم. بيدل ميخواهد بگويد: در وجود انسان عاشق، فسردگي و سردي
جاي ندارد، چون عاشق با گرمي و حرارت سرو كار دارد و هردم وجودش از شعلهء
عشق منور و تابان است.
شبنم صفت ز بسکه سبک بار می رویم
بوی گل است ناقـــــه کش
کاروان ما
ما مثل شبنم سبک بار استیم ، تعلقات دنیوی ما را
اسیر خود نکرده است. چون در سبکباری بسان شبنم شده ایم، بوی گل ناقه کش
کاروان ما است. ناقه، شتری که کاروان را بجلو میکشاند. منظور بیدل این است
که: هرگاه انسان از تعلقات بگذرد و دامن معنویت را بگیرد، بوی خوش و
معطرعشق و معرفت او را به منزل مقصور میرساند.
چون شعله سر بعـــالم بالا نهاده
ایم
خاشاک وهم نیست حریف عنان ما
ما مثل شعله که به بالا در حرکت میباشد، به
عالم بالا مینگریم و خاشاک وهم نمیتواند که عنان ما را بدست خود بگیرد.
بیدل اشاره به انسان عاشق و با معرفت دارد و میگوید: هر که ذهن و باطن خود
را از دغدغه و اوهام فارغ سازد، راه او در سیر تکاملی اش بسوی اصل هموار و
صاف میگردد. مولانا میفرماید:
جمله خلقان سُخرهء اندیشه اند .. زان سبب خسته
دل و غم پیشه اند
مردم اسیر اندیشه و اوهام استند، از اینرو خسته دل و
غم پیشه اند. بیدل میگوید: شعلهء عشق ما که سر به عالم بالا نهاده است، هر
چه از جنس خس و خاشاک وهم باشد، میسوزاند و خاشاک وهم، جلو شعلهء عشق ما را
نمیتواند بگیرد.
شوخی نگاه مـــــــــا نفروشد چو
آیینه
عمریست تخته است ز حیرت د
کان ما
زیبا رویان وقتی آیینه را جلو خود بگیرند، مغرور
و متکبر میشوند. ما در مقام حیرت استیم و این دوکان را بسته ایم.
حیرت: در لغت بمعنی سرگشته و در اثر تعجب به یک حال ماندن
را گویند، اما در اصطلاح صوفیان، امری است ناگهانی که هنگام تأمل و حضور و
تفکر در دل وارد شود و صوفی عارف را از تأمل و تفکر باز دارد. تحیر،
منازلتی است که بر دل عارفان مستولی شود، چیره شود، تسلط پیدا کند، بین یأس
و طمع در وصول به مطلوب و مقصود، تا طمع در وصول نکند و از طلب مایوس
نگردد.
پرواز نالــه نیز بجایی نمی رسد
از بس بلند ساخته اند آ شیان
ما
به مقام و آشیانی که ما استیم، ناله و فریاد نمی
رسد، چون ما در عالم بالا آشیان کرده ایم. یعنی رجعت ما بسوی خداوند است که
از او بالاتر جایی نیست.
رنگ شکسته آ یینه بیخودی بس است
یارب زبان ما نشود
ترجمـــــــان مـــا
رنگ شكسته كه آيينهء بيخودي بوده و حالت فقر و شکستگی
عارف را به نمايش ميگذارد ، منظور آن مقام فنا است، براي معرفي شخص عارف بس
و كافي است . زبان ما نميتواند ترجمان دل ما باشد، يعني حال ما با زبان
قابل بيان نيست، چون اين حال بخوبي از چهرهء ما و از رنگ شكستهء ما آشكار
است و اين را اهل آن داند.
جز داغ نیست مایدهء دســـتگاه
عشق
آتش خورد کسی که شود میهمان
ما
مایده، غذای آسمانی است که به قوم حضرت موسی (ع)
وعده داده شده بود، ولی قوم موسی این غذا را قبول نکرد. بیدل میگوید: چون
ما با عشق سروکار داریم، غذای که برای ما داده میشود، غیر داغ و درد چیزی
دیگر نیست، هر که مهمان ما شود، غذای او آتش خواهد بود. یعنی هر که در
حلقهء ما آید، به آتش عشق گرفتار میشود.
با آنکه ما اســیر کمند حوادثیم
عنقاست بی نشان بسراغ نشان
ما
با وصف آنکه حوادث همیشه دامنگیر و گریبانگیر ما
است، حتی عنقا هم در مقابل نشان ما بی نشان است. مقام عنقا در برابر مقام
انسان پستی میکند. عنقا یا سیمرغ، مرغ افسانوی است که بسیار بلند پرواز
میکند. بیدل اشاره به مقام و جایگاه انسان دارد، اگر چه انسان در روی زمین
اسیر کمند حوادث است، ولی در اثر سیر روحانی هیچ موجودی به مقام او نمیرسد.
کو خامشی که شانه کش مدعا شود
آشفته است طــــــرهء وضع
بیان ما
بعبارت دیگر بیدل میگوید: وقتی دهن باز میکنم و
حرفم را میگویم، کجاست گوش محرمی که مرا بداند و این ناممکن است که حرفی
زده شود و دیگران به آن موافقت کنند و بمعراج سخن آگاهی حاصل کنند. پس،
خاموشی ایکه مدعای ما را افاده کند بهتر است،
زیرا چیزی که ما میگویم و یا به طریقی که حرف خود را مطرح میکنیم، برای
دیگران آشفتگی ایجاد میکند. طرهء بیان زلف ما آشفته و پریشان است. یعنی درک
حرف و سخن ما برای عوام قابل فهم نیست.
پیداست راز سینه مـــا بیدل از
زبان
یک پاره دل است زبان در دهان
ما
راز دل از طریق زبان بیان میشود، زبان ما پارچهء از
دل ما است. بیدل میگوید: تعاملی که در دل ما صورت میگیرد، راز و اسرار آن
ذریعهء زبان ما بیرون می جهد، بدین معنی که زبان ما با دل ما یکی است و یا
زبان ما یک پارچهء از دل ما است.
رفیع
|