|
هوالمحبوب
بابیدل
شرحی مختصر بر غزل بیدل
سرشکم نسخه ی دیوانه ی کیست جگـــــــر آیینه دار شانه ی کیست خون آب دیدهء من و اشکی که از چشم من فرو میچکد، این نسخه را چه کسی بمن تجویز کرده، این یک نسخهء عادی و معمولی نیست، در این نسخه دیوانگی است چون وقتی از دیده، خون آب جاری شود، رسم عادی نیست. جگر، در برابر کدام زلف و شانه آیینه داری میکند؟ در این بیت، بیدل از خود و از حالت یک عارف و یک عاشق حرف میزند. کسی که طالب یار است و بدنبال عشق حقیقی است، حالش چگونه می باشد. جنون می جوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مســتانه ی کیست بیدل میگوید: زبان مرا کی بگفتار آورده که جنون از کلام من می ریزد؟ اینجا صحبت از معشوق است که به بیدل چنین عنایتی را مبذول کرده تا زبانش از عشق و مستی سخن گوید. جنون، نهایت مستی است و در آن شخص عارف در عین آگاهی از خود بی خبر است. بیدل، اعجاز کلام خود را، مرهون معشوق خود میداند. دلم گـــر نیست فانوس خیالت نفس بال و پر پروانه ی کیست فانوس، چراغی که از فلز و شیشه یا کاغذ یا چیز دیگر درست کنند و در آن چراغ یا شمع بگذارند و روشن کنند و هنگام شب با خود راه ببرند، یا در جایی آویزان کنند. فانوس خیال، نوعی فانوس که در روی شیشه یا پردهء آن نقش و نگار بوده و در آن شمع روشن کنند و با حرکت دادن فانوس، سایهء آن نقش و نگار بدیوار افتد. بیدل میگوید: اگر دل من فانوس خیال تو نیست، اگر تو در وجود من کاملا تسلط نداشته باشی و نقش و نگار تو در دیوار دل من نباشد، خطاب به معشوق ابدی است، نفسی که بالا و پایین میرود به امر کی این وظیفه را اجرا میکند؟ به نفس من بال و پر کی میدهد؟ و این نفس در هوای کی بال و پر میزند و خود را پروانه صفت در هوای کی فنا و نیست میکند؟ ز خـــــود رفتم ولی بویی نبردم که رنگم گردش پیمانه ی کیست عمر من گذشت و نفهمیدم که چه تغیری در من پیدا شد. گردش پیمانهء عمر یا گذشت زمان در من تغیراتی را که ایجاد کرده، عامل آن کیست؟ بیدل، خود را مثال میدهد تا دیگران را متوجه بسازد. او اشاره به ایام عمر میکند که انسان در اثر غفلت متوجه اصالتش نمی شود و آنچه را که خداوند به او عطا کرده است، به آن از دید سطحی مینگرد. اشاره به رمز خلقت انسان و اصالت او است. انسان به چه منظور خلق شده و رسالتش چیست؟ اگر عمرش میگذرد و به آن رسالت بویی نمی برد، پس عمر وی در غفلت سپری شده است. خموشی ناله میگــردد مپرسید که آن نا آشنا بیگانه ی کیست خموشی باالاخره به ناله تبدیل میشود واین را مپرسید که این ناله از کجا می آید و عامل آن کیست. وقتی خموشی به ناله تبدیل شود، نا آشنا و نامانوس است. همان خموشی و همان ناآشنا، بیگانه ی کیست؟ خموشی که به ناله تبدیل میشود، کی عامل آن است و به کی تعلق دارد؟ ندارد مزرع امکان دمیدن تبسـم آبیار دانه ی کیست مزرع، امکان دمیدن و نشو و نمو ندارد، ولی این تبسم آبیار کدام دانه است؟ یعنی، در این دنیا دل به تعلقات آن بستن و در آن تخم تمنا را کاشتن، و در فکر حاصل گرفتن و دمیدن آن بودن، بی مفهوم است. از دنیا کام دل گرفتن، محال است. همین آرزو ها و امیال ما چه چیز و کدام دانهء را آبیاری میکند؟ وقتی دانستیم که از دنیا کام دل بر نمی آید، پس دل را از دنیا برکنیم و بی جهت چشم طمع و امید را بر آن مبندیم، هرگاه مزرع این دنیا امکان دمیدن و نمو کردن ندارد، پس تبسم، توقع و آرزوی ما کدام دانه را آبیاری میکند؟
نیاوردیم مژگانی فـــــراهــــــــم نمک پاش جگر افسانه ی کیست ما هر گز آرامش و آسایش را ندیدیم، کی برای ما غم آفرینی و برای جگر ما نمک پاشی میکند؟ علت نمک پاشی جگر ما چیست؟ در بالا بیدل از تلاش و تفکر زائد انسان ها در پی بدست آوردن مادیات و نعمات دنیوی حرف زد و در این بیت میفرماید که، نفس و گرایش ما بطرف تعلقات مادی، ما را یک لحظه آرام نمیگذارد و هر لحظه بالای جگر ما نمک پاشی میکند. این بیت، اختیاری بودن انسان را نشان میدهد، تردید و دو دلی انسان در کار ها، گاه میگوید این کار را بکنم بهتر است، و گاه بر عکس آن. این تردد خود نشان اختیار است. حالت پشیمانی و خجالت که بعد از ارتکاب عملی زشت بر آدمی عارض میگردد نیز دلیل بر اختیاری بودن اعمال اوست. ما با انتخاب و اختیاری که داریم، اسباب ناراحتی خود را فراهم میسازیم. شــعورم رنگ گرداند از که پرسم ز خود رفتن رهء کاشانه ی کیست شعور من، عقل و طرز تفکر من تغیر یافت، علت آن را از کی پرسم؟ همین تغیری که من از خود رفته ام، یعنی تغیر کرده ام، این را از کی پرسم. هر تغیری که در انسان وارد میشود، تا حدی اختیاری است و در نهایت عنایت الهی نیز شرط است. تغیر در فکر انسان آوردن، از جانب خداوند است، هدایت کننده خداوند است. من این را از کی بپرسم؟ آنکه شعور مرا رنگ دیگر بخشیده است و مرا از خود بیخود کرده است، مرا در عالم بیخودی به کدام کاشانه میبرد؟ گداز دل که سیل خانمان هاست عرق پروردهء دیوانه ی کیست گداز دل، یعنی سوز و گداز دل که سبب خانمانسوزی میشود، سبب بربادی خانه ها میشود، این سوز و گداز را کی به دل میدهد و این دل عرق پرورده و با یک عالم سوز و گداز، دیوانه ی کیست؟ بیدل انسان را متوجه گداز دل میسازد و اثری که از این سوز و گداز بمیان می آید خانمان سوز است. دل عـــــاشق به استـــــــغنا نیرزد خموشی وضع گستاخانه ی کیست دل عاشق که بی پروایی میکند، یعنی دل عاشق نمیتواند مستغنی باشد. دل عاشق اگر خموش باشد، در حقیقت استغنا میکند و این گستاخی است. در بالا از دل ایکه در سوز و گداز است صحبت رفت و این خاصیت دل عاشق و بیدار است، هرگاه دلی خفته و خموش باشد، به آن دل بیدار و فعال گفته نمیشود. دل باید غوغا کند، طوفان برپا کند و در سوز و گداز باید باشد. به پیری هم نفهمیدیم افسوس که دنیا بازی طفلانه ی کیست به پیری هم رسیدیم، اما نفهمیدیم که هدف از خلقت انسان و دنیا چه است؟ ما جهان را بازی طفلانه تصور کردیم. هر کس که خود را گرفتار این دنیا میکند و فریب تعلقات دنیوی را میخورد، در حقیقت خود را با بازی طفلانه مشغول میسازد. و این جای بسا تعجب و افسوس است. ما نباید فریب طفلانهء این دنیا را بخوریم. به دیر و کعبه کارت چیست بیدل اگر فهمیده ای دل خانه ی کیست بیدل، اگر تو فهمیده ای که دل خانهء خدا است، پس ترا با دیر و کعبه چه کار است. بگذارید در این جا یک حکایتی از بایزید بسطامی را برای استشهاد این بیت بیاورم که همین لحظه در ذهنم خطور کرد. سلطان العارفین بایزید بسطامی، عزم زیارت کعبه را میکند و راه سفر در پیش میگیرد. عادت شیخ بایزید چنان بود به هر شهری که میرسید، بزرگان و درویشان آن شهر را ملاقات کرده بخدمت شان می شتافت. در راه به شهری رسید و در آنجا درویشی را نشسته دید، درویش از بایزید پرسید که شیخ عزم کجا دارد؟ بایزید فرمود که قصد زیارت و طواف کعبه را. درویش به بایزید گفت: توشه ات چند است، یعنی سفرخرچ چه مقدار با خود داری؟ بایزید گفت: دو صد درهم. درویش گفت: دو صد درهم را پیش من بنه و بر خیز هفت بار دور من طواف کن، حجت مقبول است. بایزید برمیخیزد دوصد درهم را جلو درویش میگذارد و دور آن هفت بار طواف میکند. درویش به بایزید میگوید: آن خانهء کعبه را که ابراهیم از سنگ و خشت بنا کرده، تا بحال در آن خداوند قدم ننهاده است، ولی از وقتی که خدای من در دلم داخل شده، هرگز بیرون نرفته است.
با عرض حرمت، مخلص رفیع
|