هوالمحبوب

بابیدل

شرحی مختصر بر غزل ابوالمعانی بیدل

 

چی شمع امشب در ین محفل چمن پرداز می آید

کـــه آواز پر پروانه هــــــم گلــــــبـاز مـی آ ید

نســــیم گـــــویی از گلـــزار الفت بـــاز می آید

که مشت خاک من چون چشم در پرواز مـی آید

ز پیش آهنگـی قانــون حسرتها چـــه می پرسـی

شکست از هـــر چه باشد از دلم آواز می آ یـــد

پــر افشان هوای کیستـــم یارب که در یــــادش

نفس در پــــرده ای انــدیشه ام گلباز می آیـــد

ز خـــود رفتن اگر مقصود بــاشـد شعلـــه ما را

فســردن نیز دارد آنچــــه از پرواز مــی آیــــد

ز دریا بـازگشت قطــره گوهــر در گــــره دارد

نیـــاز من ز طـواف جلوه ی او ناز مـی آیـــــد

نفس دزدیده ام چو شمـع و پنهان نیست داغ دل

هنـــوز از خموشی بوی لـب غمــــاز می آیـــد

دل هـر ذره خورشید است اما جهد کـو بیــــدل

منم آئینـــه از دستـت اگـر پــردازمــــی آیـــد

..................................................................................

چی شمع امشب در ین محفـــل چمــن پـــرداز می آیـد

کـــه آواز پر پروانه هــم گلبــــــــاز مـــــــی آ یـــــــــد

بيدل ميگويد: در اين محفل كدام شمع مي آيد و روشن ميشود كه هنوز روشن ناشده پر پرواز پروانه را من ميبينم؟  پر پرواز، يعني بال و پر زدن دل خود را احساس ميكنم. پروانه وقتي پيدا ميشود كه شمع روشن شود و تا شمع عرض اندام نكند، آثاري از پروانه وجود ندارد. اينجا منظور و مراد بيدل، نويد دادن از جمال معشوق است كه از طريق مكاشفهء دل او مشام جانش را معطر ساخته، او را از آمدن محبوبش باخبر ميسازد. بيدل ميگويد: من از طريق بال و پر زدن دلم و به وجد و شور آمدن دل كه ذوق كنان از آمدن معشوق آگاه ميشود، باخبر ميشوم كه حالا محبوب من مي آيد.

نسیم گـــویی از گلـــزار الفت بـــاز می آیـــــــــد

که مشت خاک من چـــون چشم در پرواز مـی آید

 

نسيم، يعني باد سحر كه خوشگوار است، از باغ محبت و از گلشن الفت يار مي آيد. از بس اين نسيم معطر و گوارا است  و بويي از محبوب را دارد، خاك من يعني جسم و روح من مانند چشم در پرواز مي آيد. با پرواز چشم، بيدل  حالت به وجد آمدن را به تصوير كشيده است. گردش چشم حالت بوجد آمدن، شور و مستي را تمثيل ميكند كه بوي خوش جانان او را مست ساخته است.

ز پیش آهنگــی قانــون حسرتهــا چـــه مــــی پـــرسـی

شکست از هـــر چه باشد از دلـــــم آواز مـــی آ یـــــد

هر چيز يك قانون و يك پيش آهنگ دارد، يعني از آنچه که به وقوع می پیوستد، انسان را باخبر ميسازد و انگيزه دارد و با يك آواز و يا پيغام همراه است. مثلا و قتي لشكري براه مي افتد، پيش آهنگ آن باجه خانه ايرا ميفرستند تا مردم بدانند كه در قبال اين باجه خانه لشكري مي آيد و يا وقتي عروس و دامادي را از يك محل عبور ميكنند، دهل و سرني را بحيث پيش آهنگ آن ميفرستند و اين پيش آهنگ ها با آواز و سرو صدا  همرا استند. بيدل ميگويد: از پيش آهنگي قانون هاي حسرت از من مپرسيد. پيش از اينكه يك شكست پيدا شود،  من از طريق دل آگاه ميشوم،  يعني با روح خود آگاه ميشوم. منظور بيدل اين است كه: در باخبر شدن هر شكست و حركت از طريق دل آواز همان پيش آهنگ را ميشنوم. جون دل بيدل با معرفت است و خاصيت دل با معرفت همين است كه قبلا آگاه ميشود.

پــر افشان هوای کیستـــم یارب کــــــــه در یـــــــــادش

نفس در پــــرده ای انــدیشه ام گلبـــــــاز مـــی آیـــــــد

من در هوا و آرزوي كي پر افشان استم كه در يادش نفس و انديشه هاي من گلباز و با دسته هاي گل به استقال او مي آيد؟ بيدل، در اين بيت ميگويد كه: اين بيتابي و بيقراري من و اين پر افشاني من در آرزوي كيست كه بيادش نفس هاي من بشكل دسته هاي گل به استقبال او مي آيند. در اين بيت تصاويري بنمايش گذاشته شده كه  نهايت اخلاص، عشق و ارادت بيدل را نسبت به معشوقش نشان ميدهد. نفس بيدل در پرتو انديشه هايش نسبت به معشوقش به دسته هاي گل مبدل ميشود.  

ز خـــود رفتن اگـــر مقصود بــاشــــد شعلــــه مـــــا را

فســردن نیز دارد آنچــــه از پـــــــــرواز مــــــی آیــــد

سوختن ما  مقصود و هدف  دارد و در عالم بيخودي رفتن ما بي  هدف نيست، وقتي آدم بيخود ميشود،  كه در عالم بيخودي پرواز كند و اين پرواز باعث خستگي ميشود. از خود رفتن از جسم جدا شدن و از ماده به معني رفتن، به پرواز نياز دارد كه خستگي در قبال خود دارد. يعني هر كه از پرواز برگردد،  خسته ميباشد.

ز دریا بــــــازگشت قطــره گــــوهــــــر در گــــره دارد

نیـــاز من ز طـــواف جلــــوه ی او نــــاز مــــی آیـــــد

وقتي قطره از دريا باز بگردد، مرواريد ميشود. من عاشق و محتاج استم تا بدور جلوهء يار خود بگردم و طواف كنم.

من هر قدر بدور معشوق طواف بكنم و بگردم مثل قطره به گهر تبديل ميشوم. قطره در درون صدف و در شكم آن به گهر مبدل ميشود و من هم بدور معشوق ميچرخم و طواف ميكنم تا مثل قطره به گهر تبديل شوم.

نفس دزدیده ام چو شمــــــع و پنهـــــان نیست داغ دل

هنـــوز از خموشی بــــوی لـب غمــــاز مــــی آیـــــد

نفس دزيدن،  يعني نفس را گرفتن، تنفس كردن، هوا را داخل نمودن. شمع اگر هوا نگيرد يا چراغ وقتي هوا نباشد روشن نميشود. در علم كيميا آمده كه براي سوختن اكسيجن لازم است. من مثل شمع، نفس يا هوا دزيده ام كه بچشم ديده نميشود اما داغ دل من مثل داغ شمع كه هر لحظه عميقتر ميشود و ميچكد، ديده ميشود و هويداست.

دل هــــــر ذره خــــورشید است اما جهد کـــــو بیــــدل

منم آئینـــه از دستـت اگــــــــر پــــــردازمـــــــی آیـــد

در هر ذره يك خورشيد نهفته است، در هر چيز نشان و عظمت خدا وجود دارد و جمال معشوق در همه جا هويداست، اما جهد كار دارد. بيدل ميگويد: من آيينهء معشوق خود استم، اگر اين آيينه را صيقل نكنم ، مكدر است و جلوهء معشوق در او نمي تابد. پس بايد آيينهء دل را صيقل و صاف کرد تا جمال معشوق را در او ديد.

 

با عرض ارادت،   رفیع