|
|
هوالمحبوب با بیدل
به اوج کبریا کــز پهــــــلوی عجز است راه آنجا سـری مویی گر اینجا خم شوی بشـکن کلاه آنجا ادبگاه محــــبت ناز شــــــــوخی برنمـــــــــیدارد چو شبنم ســــــــر بمهر اشــک میبالد نگاه آنجا بیاد محفــــل نازش ســـــحرخیز اســـــت اجزایم تبسم تا کجا هــــــا چیده باشــــــد دســتگاه آنجا مقیم دشت الفــت باش و خواب ناز ســـامان کن بهــــــم می آورد چشــــــم تو مـــژگان گیاه آنجا خیال جلـــوه زار نیستی هــــــــم عـــــالمی دارد ز نقش پا ســـــری باید کشــــیدن گاه گاه آنجـــا خوشـــــا بزم وفـــا کــــز خجلت اظهار نومیدی شــــرر در ســنگ دارد پرفشــــــانیهای آه آنجا بســعی غیر مشکل بود ز آشــــوب دویی رستن ســــــری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا دل از کــــم ظرفی طاقت نبست احــــــرام آزادی بسنگ آید مگر این جام و گر دد عذرخواه آنجا به کنعان هــــــــوس گردی ندارد یوسف مطلب مگر در خـــود فــــرو رفتن کند ایجاد چاه آنجا ز بس فیض ســــحر میجوشـد از گـرد سواد دل همه گــر شب شوی روزت نمیگـردد سیاه آنجا ز طـرز مشـــــرب عشاق ســــــــیر بینوایی کن شـــکســت رنگ کس آبی ندارد زیر کاه آنجـــا زمین گیرم به افســــون دل بی مدعـــــا( بیدل) در آن وادی کـــه منزل نیز می افـــتد براه آنجا ........................................................................... به اوج کبریا کــز پهـــــــلوی عجز است راه آنجا ســری مویی گر اینجا خم شوی بشـکن کلاه آنجا در هر مسلک اصطلاحاتی مروج است و بکار میرود. در فقر از نیستی، تواضع و عجز سخن میرود، تکبر و غرور در این ماحول جای ندارد. خود بودن و خود دیدن وجود ندارد، بلکه وجود خود را به نیستی انگاشتن است. راه بسوی بلند ترین نقطه و بالاترین درجهء کبریا، یعنی عظمت و بزرگی، از پهلوی عجز است، یعنی راهی که انسان را به فنا ومقام معنوی میرساند، راه عجز است. اگر انسان در اینجا به اندازهء یک سر مو اندک خم میشود و عجز و خاکساری را پیشهء خود میسازد، چون مسلک عرفان ، مسلک عجز و شکسته نفسی و فروتنی است، پس در آنجا چه مقام و منزلتی نصیب این انسان خواهد شد. (بشکن کلاه آنجا) همان مقام، کلاه کج نهادن و سروری است که بدست آوردنش از راه عجز و فقرممکن میباشد. عادت شاخص رهروان این طریقت، بزرگواری، کرم و بخشش است، اما بالای کسی منت نمی گذارند. از هر که آزار بینند و پس گردنی بخورند، در پی آزار کسی نمی شوند و پرخاش جو نیستند. سعدی در این رابطه میفرماید: کرم کنند و نبینند بر کسی منت .. قفا خورند و نجویند با کسی پرخاش ادبگاه محــبت ناز شــــــــوخی برنمـــــــــیدارد چو شبنم ســـــــــر بمهر اشــک میبالد نگاه آنجا ادب، تهذیب ظاهر و باطن را گویند.ادب نگاه کردن، ادب حفظ و درک شآن طرف است. طرف مقابل را باید شناخت. اندکترین شوخی، گستاخی و انحراف از ادب در حضور معشوق ممکن نیست و جای ندارد، بخصوص در ادبگاه عشق و محبت. وقتی انسان به آن مرحلهء عشق میرسد، میداند که در آن محیط تا چه حد ادب لازم است. محبت، دوست داشتن و دوستداری را گویند. پیر هرات خواجه عبدالله انصاری فرموده است: « ولایت محبت را عادت و عبادت نیست و قدم تسویف و تکلیف را بدین کوی راه نیست و اهل صورت را از این حرف آگاه نه. ... این شراب را آشامیدن باید نه شنیدن. بدین مقام رسیدن باید، نه پرسیدن». ابتدای عشق چنین است که در اول برای عاشق و سالک راه معرفت، آرزو رو میدهد و این ابتدای عشق است. بعدأ دل را چون کشش کند، انزوعاج گویند و چون تعلق رسید، آن را شوق گویند، چون ترقی پذیرد، به اشتیاق رسد و وقتی از همه منفرد شود، آن را محبت گویند و چون فنا و بقای خویش را یکبار در وجود دوست تلف کند، آنگاه به عشق میرسد. بیدل در جای دیگر در مورد محبت میفرماید: بي محبت زندگاني نيست جز ننگ عدم .. خاك كن بر فرق آن سازيكه بي آهنگ اوست حضرت مولانا در شروع نگارش مثنوی بسم الله ننوشته اند، دلیلش را پرسیدند، فرمودند: از حیا جرئت نکردم اسم دوست را هنگامیکه در حضور او قرار داشتم بر زبان بیاورم. رعایت شأن طرف و ادب نزد مولانا تا کدام سرحد بود و او خود را با دوست تا چه حد قریب احساس میکرد، سبحان الله. هرگاه انسان راه عشق و عرفان را انتخاب میکند، باید بداند که در این راه اندکترین سهل انگاری و کج رفتاری مجاز نبوده قابل بخشش نیست. وقتی به اشک شبنم نگاه میکنیم، چنان مینماید که گویا این قطره در حالت افتادن است، در حالیکه نمی افتد. همان گونه که قطرهء اشک شبنم خود را نگاه میکند، ما هم در حضور دوست باید نهایت مودب باشیم. در اینجا منظور از آخرین رعایت ادب است در نزد معشوق که به اشک شبنم مثال داده شده. بیاد محفــــــل نازش ســــــحرخیز اســـت اجزایم تبسم تا کجا هـــــــــا چیده باشــــد دســتگاه آنجا محفل ناز معشوق، یعنی هنگام سحر که در آن مشاهدهء انوار حق و مقام راز و نیاز و نیایش با معشوق است. وقتی بیاد محفل ناز معشوق می افتم، تمام اجزای وجودم سحرخیز میشوند. در این لحظات ، تمام اجزای من در راز و نیاز با معشوق مشغول میشوند. این خوشباشی معنوی نهایت گسترده و بیکران است. در نزد مردم، سعادت و نیک بختی جز لذت حسی چیز دیگری نیست، و مردم عقیده دارند که لذت تنها به دریافت های حسی ادراک میشود، و آن لذت هاییکه به حس در نمی آیند و محسوس نیست یا وجود آن را انکار میکنند و یا به خیالات بی اساس مربوط میدانند و یا آن خوشی ها را در برابر خوشیهای حسی ناچیز میشمارند. لذات باطنی از جهات مختلف بمراتب قویتر از لذات حسی اند. هرچه در نزد شخص مقدمتر باشد آنچیز نسبت به آن شخص لذیذ تر خواهد بود، پس لذات باطنی قوی تر و لذیذ تر از لذات حسی اند. وقتی لذات باطنی بر لذات حسی رجحان و برتری داشته باشد، لذات عقلی بمراتب لذیذ تر از لذات حسی خواهد بود. بیدل و سایر عرفا هم به لذات باطنی که نزد شان مقدم تر است توجه دارند و ابوالمعانی بیدل این لذت هنگام سحر را که لایتناهی است، چنین به تصویر میکشد: تبسم و لبخند، از فرط خوشی که با لذت باطنی همراه است، تا کجا ها دستگاه خود را برافراشته باشند. دستگاه چیدن در اینجا، بمعنی بستر هموار کردن. مقیم دشت الفــت باش و خواب ناز ســامان کن بهــــــم می آورد چشــــم تو مـــژگان گیاه آنجا مقیم دشت الفت بودن، سبب خواب ناز میشود و این خواب ناز سر و سامان پیدا میکند. یعنی، خواب ناز، در الفت با معشوق و در کنار او بدست می آید. تو هم در دشت الفت اقامت داشته باش و همیشه عاشق باش. وقتی تو به خواب ناز میروی، مژگان بهم می آوری، گیاهان دشت الفت هم بخواب ناز میروند و مژگان به هم می آورند. در اصطلاح عرفا، الفت از مراحل محبت است و آن میل شدید دل است به مألوف. در اول نظر به بعضی از صفات و محاسن، دوستی و انس در برابر کسی ایجاد میشود و در مرحلهء بعدی این گرایش کتمان شده از امیال و آرزو ها حرف بمیان نمی آید. در این حالت هرنوع مشقت را شخص متحمل میشود. وقتی این حالات تبدیل به تمنا گردید، شخص از مال و جان میگذرد و در این حالت مالوف را از حال خویش باخبر میسازد که بر او چه میگذرد و بعد از آن شخص از روی تضرع و زاری پیش می آید. خیال جلــوه زار نیستی هـــــــــم عـــــالمی دارد ز نقش پا ســــــری باید کشــــیدن گاه گاه آنجا تصور عالم نیستی هم جلوهء دارد . در راه نیست شدن و نفی خود را به اثبات رساندن، جلوه های با پيمودن بادهء معرفت همراه است که بقول بیدل این جلوه زار نیستی عالمی دارد و در آن کیفی و لذتی نهفته است، يعني رنگ ها و حالت ها بسوی نیستی عوض شده از رنگي به رنگي در دنياي درویشی و فقر چشم بينا میشود. در این راه باید سر به سجده باشد و سر نهادن شرط است. حالت افتادگی و تواضع میخواهد. بجای پا نهادن، سر را باید گذاشت. سرکشی و تکبر و غرور در این وادی جا ندارد و با عالم نیستی در اختلاف میباشد. خوشـــــــا بزم وفـــا کـــز خجلت اظهار نومیدی شــــرر در ســنگ دارد پرفشــــــانیهای آه آنجا
در بزم و عهد وفای که با معشوق در روز الست بسته ایم، نا امید نیستیم. پرفشانیهای آه ما، خاصیت شرر در سنگ را دارد. همانطور که شرر سنگ را آب میکند، پرفشانیهای آه ما هم دارای چنین تاثر است، پس ناامیدی از بهر چه؟ بســـعی غیر مشکل بود ز آشـــوب دویی رستن ســــری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا از هر طریق و هر وسیله ایکه تلاش ورزیدم، از آشوب دویی نتوانستم ببرم و در گیر تعلقات نفسانی باقی ماندم، اما متوجه خود شدم و در گریبان خود غوطه خوردم و در آنجا پناه بردم، یعنی خود را شناختم. سلوک تصوف را می توان راهی به سوی خود شناسی دانست که در این حدیث نبوی خلاصه شده : (( هرکه خود را شناخت، خدا را شناخت .)) دل از کــــم ظرفی طاقت نبست احـــرام آزادی بسنگ آید مگـر این جام و گردد عذرخواه آنجا از کم ظرفی طاقت، دل توانایی نداشت که از عالم نفسانی و هوا و هوس بگذرد و رهایی از بند تعلقات ناممکن بود تا به آزادی برسد. در این صورت، یا جام تعلقات را باید شکست تا دل از این تعلقات جسمانی رهای و نجات پیدا کند، یا آنجا که از انسان سئوال میشود در پاسخ باید عذر خواهی نمود. به کنعان هــــــــوس گردی ندارد یوسف مطلب مگر در خـــود فــــرو رفتن کند ایجاد چاه آنجا
از روی هوس، محال است که یوسف را به کنعان بیاوریم. یعنی با هوس به هدف و مطلب خود نمیرسیم. هرگاه ما در خود فرو رویم و خود را بشناسیم، آنوقت به هدف و مطلب نزدیک میشوییم. در خود فرو رفتن ایجاد چاه مطلب میکند که در آن یوسف یعنی هدف نهفته است.
ز بس فیض ســــحر میجوشـد از گرد سواد دل همه گــر شب شوی روزت نمیگردد سیاه آنجا
از فیض سحر سیاهی شب از بین میرود و. از فیض دعا و نیایش سحری دل هم منور میشود. ز طرز مشـــــرب عشاق ســیر بینوایی کن شـــکـت رنگ کس آبی ندارد زیر کاه آنجا
عشق را پیشه کن و در مشرب و طریقت و سنت عشاق سیر بینوایی کن. مشرب عشاق، عذر خواهی و تسلیم است، در ایجا ناله و زاری و تضرع وجود دارد که انسان را از غرق شدن نجات میدهد و در این مشرب فریب و ریا و آب زیر کاه جا ندارد. زمین گیرم به افســــون دل بی مدعـــــا( بیدل) در آن وادی کـــه منزل نیز می افـــتد براه آنجا
با داشتن دل بی مدعا، زمین گیر شده ام، یعنی تعلقات دل از عالم مادی قطع شده. منزل طی کردن ما در این وادی بی مدعا است.
|