|
هوالمحبوب
بابیدل
شرح مختصر یک غزل
سراغ
دل نخواهی از من دیوانه پرسیدن
قیامت دارد از سیلاب راه خانه
پرسـیدن
دل و
سیلاب را یک خاصیت است. راه دل را از آدم مجذوب مپرس. این مشکل است که از
سیلاب راه خانه را بپرسی، سیل، وقتی فرا برسد، قیامت برپا میکند، خانه ها
را ویران میکند. منظور از سیلاب عشق است. و گرفتاری عشق انسان را بحالت
بیدلی میبرد.
برون افتادهء از پرده نامـــــــوس یکتائی
نمی باید ز شاخ و برگ رمز دانه
پرسیدن
تو از
سوی
خدا
آمده ای و از احدیت برگشته یی. تو نمیتوانی رمز احدیت و دانه را بیاموزی،
محال است که شاخ و برگ رمز دانه را بداند. همانطور که برگ و شاخ به رمز
دانه آگاهی ندارد، انسان نیز به کنه ذات و رمز الهی نمیتواند پی ببرد. ما
اگر از شاخ و برگ بپرسیم که چگونه از دانه پیدا شده اند و رمز آن جیست؟
جوابی برای اینگونه سئوال وجود ندارد.
محبت هر خسی را مورد الفت نمی خواهد
بزلف یار نتوان جای دل از
شانه پرسیدن
هر کسی
محبت را نمی داند، یعنی، شانه از زلف یار چه میداند، بلکه دل میداند که زلف
یار چیست. شما بجای شانه باید از دل خبر آن طرهء طرار را بگیرید.
نفس تا می طپد لبیک و ناقوسی است در سازش
دلی داریم چند از
کعبه و بتخانه پرســــــــــــیدن
وقتی
که نفس پایین و بالا میشود، خودش از خود سازی دارد. ما که دل داریم باید به
دل رجوع کنیم و کعبهء دل ما را از کعبه و بتخانه بی نیاز میسازد. اشاره به
بزرگی و معراج دل است.
چراغی را که پیش از صبحدم بردند ازین محفل
سراغش
باید از خاکســــــــــتر پروانه پرسیدن
پروانه
با چراغ عشق میورزد، در عشق سراپای خود را میسوزاند، در حقیقت عاشق نیز در
مرحلهء فنا میرسد و بعد از آن میتوان از او در بارهء رمز و راز معشوق سئوال
کرد. رمز عشق را باید از کسی پرسید که بسان خاکستر پروانه در عشق نیست و
فنا شده باشد.
بسر
خاکی فشان و گنج استغنا تماشــــــــا کن
ز
مجنون چند خواهی عشرت ویرانه پرسیدن
وقتی
از خود و از اسباب دنیا گذشتی و مستغنی شدی و گنج استغنا را تماشاه کردی،
آنوقت از مجنون، عشرت ویرانه را نخواهی پرسید. تو از مجنون تا به کی از
عشرت ویرانه می پرسی؟ بلکه خود مجنون صفت باش تا از آن اسرار واقف گردی.
چراغی از قدح بردار و هر جانب که خواهی
رو
نمی خـــــــــواهد طریق لغزش مستانه پرسیدن
در عشق
بیخود شو و در عالم بیخودی هرجا که دلت میخواهد سیر کن و برو. ضرورت نداری
که از طریق لغزش مستان بپرسی. یعنی، عشق، معرفت و مستی را نمیتوان با سئوال
و جواب درک نمود، بلکه در این مسیر تجربیات لازم است که انسان این مراحل را
شخصأ باید تجربه کند.
به ذوق حرف و صوت پوچ خلقی رفته
است از خود
دمـــــــــاغ خوابناکان باید از افســــــــــــانه پرسیدن
هر کس
به یک راهی رفته و شیوه ای را گزیده است. حالا از همان افسانه ایکه سبب
خواب دماغ خوابناکان شده است باید بپرسیم. یعنی چه افسانه در گوش آنها
خوانده شده؟ انسان ها را ذوق حرف و صوت پوج گرفتار خود کرده و همان افسانه
های پوچ دماغ این خوابناکان را اسیر خود کرده است.
خمار ناتمامی دور چندین
مـــــا و من دارد
چو پر شد هیچ نتوان از لب پیمانه پرسیدن
وقتی
که خمار تمام نشود، هنوز هم طلب وجود دارد. ولی وقتی که خمار شکست ، یعنی
نشه تکمیل شد، از لب پیمانه پرسیدن سودی ندارد. منظور بیدل این است که،
وقتی انسان در عشق تمام نشود، در طلب میباشد و همینکه تکمیل شد، ضرورت به
هیچ پرسشی نیست.
معارف با که می
گوئی حقائق از که می پرسی
که گفتن هاست بر نا محرم و بیگانه پرســـیدن
معرفت
را با کی میگویی و حقایق را از کی می پرسی؟ این بدان میماند که اسرار
گفتنی را به نامحرمان بگویند و از بیگانه های حقیقت، طالب حقیقت شوی. امروز
با هرکس نمیشود در مورد معرفت حرف بزنی و همچنان از هر کس نمیتوانی حقیقت
را طالب کنی. اگر بخواهی از معارف با کسی حرف بزنی، آن را نامحرم می یابی و
اگر چیزی در مورد معرفت از کسی طلب کنی، او نسبت به معرفت بیگانه است و
آگاهی ندارد.
زبان
شرم اگرباشـد بکام خامشی بیدل
جواب مدعایت میدهد از ما نه پرسیدن
بهتر است که انسان زبان را در دهان نگهدارد و از کسی چیزی نپرسد، جواب
مدعای تو را خاموشی تو میدهد. نپرسیدن از من و خاموش بودن، جواب مدعایت را
میدهد.
رفیع
|