|
هوالعاشق بابیدل از قلم سمیع رفیع
بزم از دل گداخته لبريز ميشود مينا اگر كنند ز سنگ مـزار مـا اين بيت، بيان حال سوخته بوده (سوخته حالي) را بيان ميكند. بيدل ميگويد: دل ما به اندازهء گداخته شده كه اگر از سنگ مزار ما مينا درست كنند و از آن مينا در مجلس عيش و عشرت و باده گساري ، اهل بزم را بنوشانند، بزم را بجوش مي آورد. وقتي حق بر باطن ظهور ميكند، اوصاف مذمومه در اثر گداختن زوال يافته جاي آنها را صفات حق تعالي و خصايص الهي اشغال ميكند. دل در اثر گداختن بمعراج رسيده از شراب معرفت سرمست ميشود. اين بيت ابوالمعاني، مرا بياد بيت زيبا يي مي اندازد كه شاعر گفته است: آيينه ميتوان ساخت از خاك تربت ما .. از بس كه در محبت پاك است طينت ما در جاي ديگر ابوالمعاني بيدل شبيه بيت بالا ميفرمايد: فلك در خاك مي غلتيد از شرم سرافرازي .. اگر ميديد معراج ز پا افتادن ما را اگر افلاكيان و فرشتگان، (معراج ز پا افتادن ما را) كه منظور از فنا است، و اينكه آدم خاكي در روي زمين بكدام مقام ميرسد، ميديدند، از شرم سرافرازي در خاك مي غلتيدند. در اين بيت تذكر از مقام آدم خاكي است كه بالاتر از افلاكيان ميباشد. و مولانا در باب فنا گويد: هيچ كـــــس را تا نگـــردد او فنا .. نيســـت ره در بارگاه ِ كـــــــــبريا چيســـــت معراج فلك اين نيستي .. عاشــــقان را مذهب و دين نيستي ........................................................................................................ عشق مي آيد برون گـــر واشگافي سينه ام چون طلسم سنگ نام اين معمـا آتش است در جهان، اسرار مادي را كشف ميكنند و بر آن غالب مي آيند، اما در قسمت كشف اسرار معنوي هنوز انسان ها عاجز مانده اند. در دل سنگ آتش نهفته است و اين معما را قسميكه در بالا ذكر نمودم، در جمع اسرار مادي كشف نموده اند و انسان امروزي به حل اين معما موفق شده است و ميداند كه با جرقهء سنگ آتش بميان مي آيد ، همينطور در دل انسان هم عشق نهفته است، جون جايگاه عشق قلب است . بيدل ميگويد، اگر سينهء مرا واشگافي، آتش عشق از آن برون مي آيد. بايد يادآور شوم كه سينه واشگافتن هم كار يست بسا مشكل و در مجموع بر اسرار معنوي مسلط شدن، تنها به جد و جهد مربوط نميشود.... ........................................................................................................... چشــــمي كه ندارد اثري حلقــهء دام است هـــر لب كه سخن سنج نباشد لب بام است از ديد فلسفه، هر پديده ايكه جوهر خود را به نمايش نگذارد، معدوم است، يعني وجود ندارد. اگر برق روشني ندهد، معدوم است و نميتوان از برق حرف زد، اگر انسان جوهر انسانيت خود را برون ندهد و آن را به نمايش نگذارد، نميتوان از هستي آن سخن راند. جوهر چشم، ديد آن است، يعني (چشم حقيقت بين) و جوهر لب ( سخن سنجي ) آن است، اگر اين هردو جوهر خود را برون ندهند، يكي خاصيت حلقه و ديگري لب بام را دارد. شبيه اين بيت، از استاد سخن ، سعدي را نيز مينويسم كه به همين گمان است: تن آدمي شــــــريف اسـت به جـــــان آدميت .. نه همين لباس زيباست نشـــان آدميت اگر آدمي به چشم است و لباس و گوش و بيني .. چــــه ميان فــرق ديوار و ميان آدميت
|