شرحی بر غزل ابوالمعانی « بیدل »                                                    سمیع « رفیع »

 

 

 

شب که طوفان جوشی چشم ترم آمد به یاد

فکر دل کردم بـــــلای دیگرم آمـــد به یاد

هنگامیکه به حضور معشوق با چشم تر ایستاده بودم و داشتم فکر دل را میکردم، یعنی در عالم معرفت مستغرق بودم، در این حالت بلاهای دیگری که منظور از تعلقات نفسانی است، بیادم آمد.

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن

داغ شــو ای جبهه دامـــان ترم آمد به یاد

با کدامین ابرو، یعنی با چه حضور دل به درگاه تو سجده آورم و مقیم آستان تو گردم. من باید آنقدر جبین سایی به درگاه تو بکنم و اشک بریزم تا پیشانی من داغ و دامان من پر از اشک و تر گردد.

نقش پایی کرد گل بیتابی ام در خون نشاند

پهــــلویی در خواب دیدم بسترم آمد به یاد

در پی تلاش تو پاهایم آبله نمود. بیتابی ام افزون شده باالاخره آبله ها خون شدند، چنان در راه تو تلاش نموده ونارامی را متقبل شده ام، وقتی که پهلوی خودرا در خواب ببینم به یاد بسترم میافتم. یعنی آنقدر در راه عشق تو تلاش نموده ام که خواب را برخود حرام ساخته ام.

ذره را دیدم پر افشان هوای نیسـتی

نقطه ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

ذره را دیدم که در آرزوی نیستی و نیست شدن پر افشانی و تلاش میکرد، از دفتر و کاینات فقط یک نقطه به یادم آمد، که آن خداوند است. ذره که خودش نیست است یعنی بسیار کوچک است در پی نیستی است. من متوجه شدم که باید فنا فی الله شوم و من هم یک نکته را انتخاب نموده ام و آنهم ذات خداوند است و همه به سوی او رجعت میکنند.

در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهــــر

کشـــــتی ام میبرد طـــــوفان لنگرمت امد به یاد

وقتی که در گریبان خود فرو رفتم یعنی متوجه اصالت خود شدم و تفکر کردم که من کی استم، از آشوب دهر رستم. کشتی که من در آن بودم  و طوفان او را هر طرف میبرد در آن لحظه من به یاد لنگر خود افتادم که این لنگر مراد از خداوند است و لنگر وسیله ای است که کشتی بر آن تکیه میکند و میاستد. لنگر همه چیز و تکیه گاه همه چیز خدا است. بیدل با یافتن عشق تکیه گاه خودرا یافته بود و آنرا تکیه گاه خود ساخته بود که برای یک عاشق عارف عشق بهترین تکیه گاه شده میتواند.

تا سحر بی پرده گردد شبنم از خود رفته است

الــــوداع ای همنشینان دلــــــــبرم آمد به یاد

وقتی سحر مشود، آثاری ازشبنم نمیماند و نیست میشود. بیدل میگوید وقتی دلبرم به یادم میاید، دوستان مرا معذور دارید که من مانند شبنم محو جمال یار میشوم یعنی در عالم بیخودی میروم و غرق خیال یار خود میشوم.

حســــرت طوفان بهار عالم مخموریم

هر قدر گردید رنگم ساغرم امد به یاد

افسوس در حسرت طوفان عشق هنوز در شروع و بهار عالم مخموری استم هر قدر که رنگ تغیر میکند، یعنی حالت من در معرفت از رنگی به رنگ دیگر مبدل میشود، بیشتر ساغر میطلبم و یه یاد ساغر میافتم چون هنوز سیراب نشده ام.

ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی

باز احـــــــوال دل غم پرورم آمد به یاد  

ای فراموشی به فریادم برس ای کاش من همه چیز را که منظور از جهان مادی است، فراموش کنم چرا که اگر فراموشی سراغ من بیاید دوباره غم های جهان و آرزو های نفس مرا به خود میکشاند.

 

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

تا شکست آیینه عرض جوهرم امد به یاد 

بیدل میگوید: وقتی که من اظهار کمال بکنم در حقیقت نقصانی در راه تکمیل معرفت من است. وقتی آیینه بشکند، دیگر خودرا دیده نمیتواند. بدین معنی که اگر انسان نفس خودرا بشکند و روی آن پا بگذارد به جوهر اصلی که همان روح انسانی و عشق بزرگ است دست میابد.