گر آبي خوردم از كوزه خيال تو در او ديدم  ..  وگر يك دم زدم بي تو به زندانم بجان تو

اين معراج عشق و وفاست و چه زيبا و دل انگيز است. اين بيت قلهء شامخ عشق و وفا را بيان ميكند. اي خوشا دلي كه به اين درد مبتلاست و اي واي كسيكه از اين درد بي خبر است.

چو تو پنهان شوي از من همه تاريكي و كفرم  ..  چو تو پيدا شوي بر من مسلمانم بجان تو

سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت  ..  عمارت كن مرا آخـــــر كه ويرانم بجان تو

حضرت مولانا ميگويد: مرا عمارت كن، يعني مرا از اين تاريكي ذهن و انديشه نجات بده. اين ويراني از سبب آنست كه مولانا در تاريكي ذهن و دغدغهء عقل بسر ميبرد و چشم باطن را  هنوز با فروغ عشق روشن نمي بيند ، التماس ميكند، التجا ميكند و به مرشد خود  كه برايش  خاصيت چراغ و روشنايي را  دارد،  ميگويد: اي كسيكه با پنهان شدنت كفر و تاريكي هستم و با پيدا شدنت مسلمان، مرا از اين دغدغه و تاريكي ذهن نجات بده و باز ميگويد:

چه خويشي كرد آن بي چون عجب با اين دل پُر خون .. كه ببريدست آن خويشي ز خويشانم بجان تو

تو عيد جان قرباني و پيشت عاشــــــــــــقان قربان  ..  بكش در مطبخ خويشــــــم كه قربانم بجان تو 

با دل پُر خون مولانا،  شمس خويشي ميكند و او را از خويشانيكه باعث تاريكي و دغدغهء ذهن و انديشهء او  شده بودند، فارغ ميسازد. بلي ، مولانا ميگويد: من شايستگي اين قرباني را دارم و مرا از خويش رهايي بخش، اي كه عاشقان را قربان ميكني، مرا نيز قربان كن.

مولانا از راه زهد و عبادت اين ظرفيت را در خود احساس ميكرد و ازين لحاظ خود را شايستهء اين قرباني ميدانست.

 

سمیع رفیع    جرمنی