هوالمحبوب

با بیدل

 

شرحی مختصر بر غزل ابوالمعانی بیدل

 

نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما
این نگین هـــــا متراشید بنام دل ما

مکنت و زندگی، جلال و حشمت، شهرت خام دل ما نیست. ما به تعلقات دنیوی توجه نداریم. نگین تراشیدن به شکل قلب در همه جا مروج است، چون نگین را بخاطر زیبایی باید شکل و فورم داد، و یکی هم بخاطر خوشی دل، بالای انگشتر نگین را می تراشند. بیدل میگوید: این کار، خام و بی معنی است و از برای خوشی دل ما، این نگین ها را متراشید، چون دل ما به این خوشباشی های مادی مسرور نمی گردد.
ذرهء نیســت که بی شور قیامت یابند
طشت نه چرخ فتاده است ز بام دل ما

شور و قیامت، غوغای روز محشر است که همه در آن دم مشغول خود استند، در آن روز هر چیز گرفتار خود است. معقوله ای است که میگویند: ( طشت او از بام افتاد)، یعنی او رسوا شد، و معنی دیگر آن این است که، ما از همه چیز دل کندیم و به هیچ چیز دلبستگی و وابستگی نداریم. ما همه چیز را از دل خود انداختیم. از این رو در روز محشرکه شور قیامت برپا میشود، تشویش و دلهره نداریم از این که با ما چه حساب و کتابی خواهد شد. در جایی دیگر، بیدل بزرگ به همین مناسبت میفرماید:

چـون صبح درمعاملهء گيرودارعمر

چندان نه ايم ساده که بايد حساب داد

بيدل انسان را متوجه غفلتش ميسازد و با اين مثال ميگويد: ما در معاملهء اين دنيا و در گيرودار آن با غفلت نه زيسته ايم كه در صبح قيامت حساب ده باشيم. به عبارت ديگر ، ما در اين دنيا در غفلت به سر نبردیم كه فكر عقبا را نكرده باشيم. هدف بيدل اين است كه: انسان مظهر ذات پرورگار بوده آيت از جمال خداوند است كه در او روح خدايي دميده شده. اين روح خدايي بايد در وجود انسان فعال شود و انسان خود را با صفات خداوندي مزين ساخته مانند قطره به بحر وصل گردد. انسان هاييكه اين چنين تفكر ميكنند و مي زيند، از حساب دادن صبح قيامت فارغ استند و كسانيكه از اصالت خود واقف نبوده در اثر تنبلي و غفلت، خويشتن را با صفات رذيله مشخص ميسازند، جواب گوي اعمال خود در صبح قيامت خواهند بود.


نشهء دور گرفتاری ما سخت رساست
حلقــهء زلف که دارد خط جام دل ما

نشه رسا شدن، یعنی وقتی که نشه پخته می شود. بیدل میگوید:  در عشق نشهء ما پخته شده و به اوج رسیده. وقتی دل گرفتار عشق میشود، تا زمانیکه پخته و به اوج خود میرسد، این دور گرفتاری دارای مراحل است که عاشق در آن کوره دیده میشود و بمرحلهء پختگی میرسد. بیدل از این دور گرفتاری صحبت میکند که با طی کردن این مراحل دور گرفتاری، نشهء او به اوج رسیده و رساست.

بیدل میگوید که، من از جام دل خود شراب نوشیده ام و از می عشق سرمستم، چون دل مرکز معرفت الهی است.

دور گرفتاری و مراحل سیر و سلوک، به حلقهء زلف معشوق تشبیه شده.

(خط) در این جا بمعنی ( روش) است. یعنی، روشی را که دل ما انتخاب کرده بود، ما را به مقصد رسانید، اگر پرسیده شود کدام روش و یا این روش چگونه است؟ در جواب میتوان بیتی از سعدی را برای استشهاد آن آورد که زیبا گفته است:

سلســـلهء موی دوست حلقــــــــهء دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

سعدی میگوید: موی حلقه حلقه و تابدار یار، حلقهء دام بلای عشق است، اما کسی که در این حلقه نیست، کسی که دلش در چین و شکن زلف زیبارویی اسیر نشده و به جمع عاشقان نپیوسته است، از این قصهء پُر غصه و به اصطلاح بیدل از این دور گرفتاری، بی خبر است. تنها کسی از قصهء پُر غصهء عشق و دور گرفتاری آگاه است که دلش در حلقهء گیسوی معشوقی اسیر شده باشد و بقول بیدل، از آن جام ها سرکشیده باشد.

 

صبح هم با نفس از خویش برون می اید
که رســـــانده است بر افلاک پیام دل ما

وقتی صبح میشود، نسیم صبحگاهی میدمد. بیدل میگوید: سحرخیزی ما، به افلاک پیام دل ما را رسانده است. در اسحار هنگام نیایش، پیام ما به افلاک میرسد. در این بیت، بیدل ما را متوجه فیض سحری میسازد که جمله عرفا به آن تأکید کرده اند. حافظ چه زیبا فرموده است:

در خرابات مغان نور خــــــــــــدا می بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

سوز دل، اشک روان، آه ســحر، نالهء شب

این همه از نظر لطف شـــــــــــما می بینم

 وقتی ما سحر خیز میشویم، با نیایش و راز و نیاز، پیام دل خود را به افلاک میرسانیم، یعنی با خدای خود در راز و نیاز می شویم.
عالمی را بدر کعبهء تحقیق رساند
جرس قافلهء صبح خـــــرام دل ما

صبح خرامیدن و صبح حرکت کردن و سحرخیزی، ما را به کعبهء مقصود رسانده است. قافلهء دل ما، هنگام سحر خیزی، ما را به کعبهء تحقیق و حقیقت رسانید. نیایش صبحگاهی این جا به جرس قافله تشبیه شده، چون قافله هم همیشه صبح وقت حرکت میکند تا به کعبهء مقصود برسد. بیدل میگوید: هر که با جرس قافلهء دلش هنگام سحر به نیایش بپردازد و با خالق هستی خلوت کند، به کعبهء حقیقت قرین میگردد.
بر همین آبله ختم است رهء کعبه و دیر
کاش میکرد کسی سیر مقــــــام دل ما

آبله، منظور از دل است.

بیدل میگوید: راه کعبه و دیر و یا هر دین و مذهبی که باشد، از طریق مکاشفهء دل ختم است، چون هدف و منظور از معرفت الهی است و این معرفت جز از راه دل ممکن نیست. کاش کسی میتوانست سیر مقام دل ما میکرد تا برای او آشکار می شد که به حقیقت نایل گشتن چه روش و طریقی میخواهد، کاش کسی از معراج دل ما آگاهی حاصل میکرد، تا راه حصول معرفت را میدانست و به آن پی می برد که :

غیر دل نیست آستان مراد

بر در هر کس التجا مبرید

بیدل، در مورد کعبه و دیر و اصل اینکه پرتو ذات معشوق ازلی در همه جا نورافشانی دارد، چه زیبا فرموده است:

در حیرتم که دشمنی کفر و دین ز چیست؟

از یک چــــراغ کعبه و بتخانه روشن است


به سخن کشف معمای عدم ممکن نیست
خـــــــــامشی نیز نفهمــــید کلام دل ما

با سخن و منطق کشف معمای وجود و عدم، هستی و نیستی، ممکن نیست. اگر حرف هم نزنیم، کلام دل ما را نمی نمی فهمند. کسانی که خاموش هم استند، آنچه دردل ما است و میگذرد، نمی فهمند. تنها از طریق مکاشفهء دل میتوان کشف این معما را کرد و بس، نه به استدلال، چون به قول مولانا:

پای اســـــتدلالیان چـــوبین بُوَد

پای چوبین سخت بی تمکین بُوَد

رنگها داشت بهار من و ما لیک چه سود
گل این باغ نخـــــندید بکـــــــام دل ما

 بهار من و ما، یعنی اوج و شگوفایی خود خواهی ها و خود پرستی ها، رنگهای زود باور و خوش باور داشتند. اما بکام دل ما یکی از این گل ها مناسب نه افتاد. این گل ها، رنگ تعلق داشت و دل ما زندانی تعلق نبود. در دنیای ما،  من و ما وجود ندارد. ما از تعلقات جسمانی و نفسانی و دنیوی خود را آزاد کرده ایم و در بند این صفات نقیصه نیستیم.
انس جاوید دگر از که طمع باید داشت؟
دل ما نیز نشـــــــد آنهمـــــه رام دل ما

ما محبت و عشق جاودان را از کی توقع کنیم؟ حتی دل ما به کام دل ما نشد. در این جا به دو نوع دل اشاره شده است،یکی، دل اصلی که مرکز معرفت است و دل  دیگر، که خواهشات و تمایلات انسانی و نفسانی مراد است. دل اصلی طالب معرفت خدا و عشق جاودان است و دل دیگر طالب تمایلات نفسانی است. بیدل اشاره به دل ایکه مراد از نفس است، دارد و در اینکه، نفس را تابع دل اصلی کردن کاریست بسا مشکل، خود را مثال می آورد.
داغ محرومیء دیدار ز محفل رفتیم
برســــــــــانید به ائینه سلام دل ما

ما از دیدار در این جهان با داغ محرومی و با پشت پا زدن به تمام لذات نفسانی ، به امید دیدار دوست رخت بر بستیم و از این جهان رفتیم، سلام دل ما را به آیینه که انعکاس دهندهء حقایق تجلی خداونیست، برسانید. هدف بیدل از این بیت، اشاره به پشت پا زدن این دنیا و خواهشات نفسانی است که تا از دام آن انسان رهایی نیابد، به دیدار دوست موفق نمی شود. در بیت دوم، انسان ها را با بکار بردن کلمهء « آیینه» متوجه حق و حقیقت عشق می سازد. سلام دل تان را و یا دل تان را تسلیم عشق حقیقی کنید و از این محفلی که ساز و برگ آن جز ندامت چیزی دیگر نیست، رخت بربندید.
نام صیاد پر افشانی عنقا کافیست
غیر بیدل گرهی نیست بدام دل ما

عنقا، مرغ افسانوی و بلند پرواز است، صیاد اگر بفکر شکار عنقا باشد، برای وی تنها پرافشانی او کافی است. صیاد غیر از این  چیزی دیگر نمیخواهد، و این برای وی ممکن نیست.

منظور بیدل از این بیت این است که: دور پروازی و بلند پروازی از بهر صید چیزی نکنید، یعنی تفکر زاید و بیهوده را که ناممکن است از سر خود بیرون کنید. مانند بیدل، صید دام پُر معرفت دل خود شوید.

در جای دیگر فرموده است:

یار را باید از آغوش نفس کرد سراغ

آنقدر دور متازید که فـــــریاد کنید

خدا، یار و حقیقت را باید در وجود خود جُستجو نمود. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.

با عرض حرمت،              رفیع