|

يک سخن راني در
باره ي بيدل/
سميع رفيع
27 نوامبر سال
2004
برگرفته شده از سايت،
ادبستان، سايت شعر و ادبيات معاصر ايران

متن سخن راني جناب سميع رفيع در شبي
بمناسبت بيدل در جمع ياران همدل
بنام آنكه جان را فكرت
آموخت
سلام به ياران همدل و عزيزانيكه در اين اتاق
تشريف دارند و سپاس بيكران از دست اندر كاران محترميكه امشب را براي پير
سخن، فتح كلام، فخر معاني ، مرزا عبدالقادر بيدل تخصيص داده اند.
سخن در باره ی اوقيانوس شعر و ادب ابوالمعاني بيدل است.
آب ميگردم چو نامش بر زبان مي آورم .. ميروم جاييكه از من ميرود اجزاي من
دوستان و اهل دل ، بياييد لحظه ی به اين بينديشم و تفكر كنيم ، چرا بيدل،
بيدل است و چرا بيدل تخلص ميكند و اين بيدلي از بهر چيست؟
او خود ميگويد:
بیدلـــم بیدل ز شــــرم سخت جـــانی ها مپرس
دور از آن در خاک هم آب است اگر ماند ز من
بیدل میگوید: دل ندارم، یعنی کاری را که دل باید انجام بدهد، در من فعال
نیست. دل احساس عشق ورزیدن است، احساس محبت است، احساس غم و درد است، دل
غوغا میکند، تپش دارد. دل داشتن یعنی فعال شدن، وقتی دل فعال میشود، عشق
فعال میشود، وقتی عشق فعال شد، تپش بوجود می آید، سوختن پیشه میشود و با ا
لا خره نیست شدن در وجود معشوق ابدی است. چون اين تعاملات از ديدگاه بيدل
صورت نميگيرد، نشاني از بيدلي است و ميگويد: من بیدل
استم، سخت
جان استم و زندگی را به بسیار مشقت سپری میکنم. چرا؟ چون بی عشق سپری
میشود، من برغم ديگران كه آنها دل دارند، بيدل استم. اگر از من آبی بجا
میماند، این همان آب شرم و حیا است. در جاي ديگر از دل بي فرهنگ می نالد و
میگوید:
زین پیش که دل قـــــابل فرهنگ نبود ... از پیچ و خــــــــــم تعلــــقم
ننگ نبود
آگاهیم از هر دو جهان وحشت داشت ... چـــــون بال نداشــــتم قفس تنگ نبود
بیدل میفرماید: زمانیکه دل قابل فرهنگ نبود و آگاه نبود و در غفلت و تاریکی
بسر میبرد، با تمام تعلقات نفسانی و سماجت آن از آن ننگ نداشتم، زیرا این
همه تعاملات در گرو طلسم جسم بودن، در بیخبری وغفلت صورت میگرفت و غامض
بنظر میرسید و این دل بی فرهنگ بود، ، یعنی دلیکه یک جهان خون از آتش در او
است ، نبود، بلي، دل غافل بي فرهنگ است، دلي كه براي معشوق ابدي نمي تپد،
بي فرهنگ است، دل بر اسرار آگاهی نیافته بود، ولی زمانیکه آگاه شدم و با
اهتمام از معراج دل آگاهی حاصل کردم و دل را با معرفت ساختم، آنوقت از هر
دو جهان از دنیا و عقبا وحشت کردم.
وقتی بال وجود نداشته باشد، شوق پرواز هم وجود ندارد، بیدل میگوید: وقتی
بال پیدا کردم ، شوق پرواز ایجاد شد. توسط آگاهی درست از معرفت بال پیدا
کردم و این آگاهی شوق پرواز را بمن داد، یعنی با پیدایش بال، شوق و هوای
آزادی بسرم آمد و خواستم از بندگی و غلامی نفس، حرص و هوس و دنیا رهایی
یابم. بيدل ، بيدلي را نسبت به دل بي فرهنگ ترجع ميدهد و از دل غافل دوري
ميجويد و خود را بيدل مينامد. دل بايد تپش داشته باشد :
گويند بهشت است همان راحت جاويد
جاييكه بداغي نتپد دل چه مـــقام است
بيدل خود را با صفات معشوق واقعي مزين ميسازد و آنرا بزرگترين دانش و
فرهنگ حساب ميكند و ميگويد:
نه ذوق هنر دارم و نه محو كمالم .... مجنون تو ام دانش و فرهنگ من اينست
بيدل ميگويد: نه از ذوق هنر حرفي دارم و نه محو كمال هستم، چه اين همه ذوق
ها و كمال ها در برابر تو خيلي كوچك مينمايند و مرا از دريافت به حقيقت و
تو دور ميدارند. من چنگ به دامان تو زده ام و عاشق تو هستم، مجنون تو هستم
و اين دانش و فرهنگ من است. من با دانش و فرهنگ عشق سرو كار دارم، به چيزي
كه مرا به مبدا وصل ميسازد. آيا بالاتر از اين دانش و فرهنگ، چيزي ديگر
وجود دارد؟
اينجاست كه . بيدل ، بيدلي را نسبت به دل بي فرهنگ و دل غافل ترجيع ميدهد و
از دل غافل و بي فرهنگ دوري ميجويد و امانتي كه بدوش دل سپرده ميشود، خود
را در برابر آن عاجز ميبيند و بيدل مينامد.
لازم ميدانم تا در باره وحدت وجود و شهود در كلام بيدل با شما ياران همدل
حرفهايي داشته باشم.
از طلسم خاك طوفان سخن سحــــر
است و بس
نيست جز اعجاز هــــــــــرجا سرمه ی دارد فغان
یک عنصریکه از خاک ناچیز پرورده شده است و سرشتش خاکی است، اگر در این روح
خدا نمی دمید بیشتر از خاکی که به عدم ختم میشود، نبود. وقتی سخن از یک جسم
خاکی طوفان و سحر آفرینی میکند، این خودش یک اعجاز نیست؟ همین انسان است که
از این موجود خاکی چنین اعجاز سر می زند و به اصطلاح همین مولانا و بیدل
است که سخن را به اوج طوفان رسانیده اند، و همین عرفا هستند که به کنه اشیا
راه پیدا میکنند و اول و آخر را به عین میبینند، این خودش یک معجزه است.
سرمه به چشم کشیده میشود تا به چشم روشنی و زیبایی بیافریند، این اعجازیست
که سرمه به چشم رسیده است و فغان دارد که به اصل پیوسته است چون سرمه و چشم
لازم و ملزوم یکدیگرند، هرگاه انسان به خدا وصل میشود و از حقیقت آگاه
میشود، آنوقت فغان سر میدهد.
ميرزا عبدالقادر بيدل در بين قهرمانان عقيده
ی وحدت وجود مقام بسيار رفيع و شامُخ دارد. چنانكه از مطالعه ی عميق آثار
بيدل برمي آيد، او در وحدت وجود و وحدت شهُوت مغايرت و اختلاف ديرينه ی
ظاهري را دور كرده و اين عقده ی مشكل را وانموده است. در پهنا و گشادگي
تصوف و فلسفه اين نكته رسي بيدل عجيب و خيلي مهم بشمار ميرود.
اول مي پردازيم به معرفي اين دو نظريه ی تصوف يعني وحدت وجود و وحدت شهُوت:
تعليم همه ی اديان اينست كه انسان خودش را بشناسد و خدا را بداند و رشته ی
خود شناسي و خدا داني را تكامل بدهد. ماسوي الله فاني است و الله باقي.
عالم و هر چه كه در عالم است، خلق شده است و آدمي اشرف مخلوقات است. در هر
مذهب به خدا واصل شدن منظور و مقصود حيات مي باشد. جسم را فنا و روح را با
سرچشمه ی اصلي و باقي آشنا كردن تعليم اساسي هر كيش و روش روحاني است.
بزرگترين عامل قوي كه تصوف اسلام را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقيده
به وحدت وجود بود، لذا همينكه عارف خدا را حقيقت ساري در همه ی اشيا شمرد و
ماسوي الله را عدم دانست، يعني جز خدا چيزي نديد و مثل مولانا قايل شد :
جمله معشوق است و عاشق پرده اي ... زنده معشوق است و عاشق مرده اي
و سعدي گويد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست..عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از
اوست
مگر كيفيت حقيقي صوفيه وسيعتر از عشقي است كه در اين شعر سعدي مي بينيم.
زيرا فرق است بين معشوقي كه (همه عالم از اوست) و معشوقي كه (همه عالم
اوست).
از اين رو صوفيه دو گروه هستند، يكي را وجودي و ديگري را شهُودي گويند.
وحدت وجود بگفته ی شيخ جامي اينست كه :
همسايه و همنشين و همره همه اوست ... در دلق گدا و اطلس و شه همه اوست
در انجمن فــــــــرق و نهانخانه ی جمع ... بالله همه اوست ثم بالله
همــــه اوست
بيدل در مطالعه ی چگونگي ذات و صفات حق تعالي و در مشاهده ی نفس خود خيلي
التفات نموده چه خوب ميسرايد :
يار را بايد از آغوش نفس كرد سراغ ... آنقدر دور متازيد كه فرياد كنيد
خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید
بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین
ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و
دور شدن باعث فریاد میشود.
اين بود كه بيدل در سلك اشعار، گهر هاي ناسفته ی مضامين تصوف و عرفان را
با زيبايي و ندرت فراوان بهم آورده است. انديشه هاي عالي عارفانه با صد لطف
سخن ممزوج گرديده و طبع سليم او احساسات و مدركات ظريف روحاني را به اسلوب
خوب اظهار كرده است.
تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد ... پيرهن ز بس باليد دهر يوسفستان شد
وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم
، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید،
یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار گرديد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم
یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.
ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم ... هر كجا آيينه بينيد ز ما ياد كنيد
بیدل میگوید: ما هم یک وقت همراه اصل یکی و
وصل بودیم و در عالم وحدت گلهای از بوستان احدیت می چیدیم وبه آن سرگرم
بودیم. هر جا که شما عشق و صفا و بی غشی دیدید، از ما یاد کنیید و بدانید
که ما به این کار مشغول بودیم و هستیم.
گرچه صوفيان اسلام با فلسفه ی يونان آشنايي يافتند و به فلسفه ی نو
افلاطونيان پرداختند، اما بيدل به نو افلاطونيت اهميت قايل نيست و ميگويد :
هر چند به دانش ار جهـــــــــان افزوني ... يا در پيري معلم گـــــــردوني
هر گاه به پيش كس بري حاجت خويش ... طفلي مي زيبدت نه افلاطوني
عرفا معتقد هستند که با هوشیاری و علوم به حقیقت اسرار الهی دست یافتن
کاریست بسا دشوار و نسبی و احتمال گمراه شدن نزدیک. طفلی حالتی است که
انسان از علوم و هوشیاری چندان واقف نیست و این حالت را بیدل نسبت به حالتی
که انسا ن با دریافت بسیاری از علوم وهوشیاری از حقیقت انحراف میکند و
گمراه میشود، ترجیع میدهد.
درهرحال اساس اين فلسفه ی نوافلاطوني وحدت وجود است اما گمراه كننده كه
انسان را به منزل نمي رساند. در تصوف اسلام اين عقيده ها مبني بر قران و
احاديث است و صوفيان اسلام هميشه استنباط و استدلال ادعاي خود را از همين
منابع ميگيرند.
بيدل هم صوفي صاف دل بود و در حدود شريعت اسلامي زندگاني ميكرد و در راه
طريقت روحاني نيز مرتبه ی بلند را دارا بود. از كلام بيدل معلوم ميشود كه
او با اذكار و اوراد و مشاغل روحاني صوفيان آشنايي كامل و علاقه و تجربه ی
ذاتي داشته است.
پاس انفاس عملي است متصوفانه و هر كسي داند كه بداند.
با اهل يقين لاف بيان نامرديست .... غير از اظهار خاموشي دم كرديست
تا آيينه اي هست به پيش نظرت ..... گر پاس نفس نداري از بي درديست
کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و
خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را میبیند، پس
در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی و حتی بقول بیدل
نامردیست. در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض باید
برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف
زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس
کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی
پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و
حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان
خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن
انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد.
اگر آیینه ای جلو ما قرار داشته باشد و ما به آیینه نزدیک شویم، دراینصورت
جمال خود را میبینیم اما اگر حرف بزنیم و تنفس عمیق بکشیم روی آیینه را
غبار میگیرد و خود را دیده نمی توانیم. یعنی خاموشی و رعایت ادب در مقابل
اهل یقین و عرفا باعث میشود که ما جمال خود را ببینیم وبا دیدن جمال خود
کمبودیهای خود را احساس کنیم و برعکس اگر خاموشی اختیار نکنیم و در مقابل
این طایفه گستاخی و پر حرفی کنیم، برعلاوه ی اینکه ازاین طایفه صاحب فیض
نمی شویم ، حتی به نواقص و کمبودیهای خود هم پی نمی بریم.
حضرت مولانا بعد از بسيار فراق و جدايي از
شمس، وقتي برايش پيغام ميدهند كه شمس ميرسد، در اين هنگام كه فصل بهار است
و هم بوي بهار جان مولانا پديدار ميشود ، مولانا اين غزل را ميسرايد:
آب زنيد راه را هين كه نگار مــــــيرســــد
مژده دهـــــــيد باغ را بوي بهــــــار ميرسـد
رونق باغ ميرســـــــد، چشم و چراغ ميرسد غم به كـــــناره ميرود،
مه به كنار ميرســــــد
باغ ســــــــــلام ميكند، ســــرو قيام ميكند سبزه پياده ميرود،
غنچه ســــــــــــوار ميرسد
چون برسي به كوه ما، خامشي است خوي ما زانكه ز گفتگوي ما،
گــــــرد و غبار ميرسد
اين غزل زيباي مولانا را در فرصت ديگر به تحليل ميگيريم اما منظور من از
بيت آخريست كه با گفتار بيدل كاملا صدق ميكند.
چون برسي به كوه ما، خامشي است خوي ما زانكه ز گفتگوي مـــــــــا،
گرد و غبار ميرسد
حضرت مولانا در برابر شمس خاموشي اختيار ميكند و از گفتگو پرهيز و پاس نفس
را حفظ ميكند.
نفي اثبات كه در منزل نخستين سلوك ذكر مهم و شغل خصوصي صوفيه است و در طريق
سلاسل مختلف بنوعيت فرقي دارد، بيدل اشاره ميكند :
تا بهـــــره ی اثبات تواني بردن ... بايد بر نفي خود قــــــــــدم افشردن
يعني چو حباب در محيط تحقيق ... تا پيرهن است غوطه نتوان خوردن
هرگاه انسان خود را نفی نکند به اثبات نمی رسد. وقتی حباب باد میگیرد بالای
آب نمایان میشود و تقریبا از آب جدا. اما وقتی میترکد و نیست میشود دوباره
به دریا یکجا شده وصل میگردد.یعنی اظهار خودی کردن و از من و ما حرف زدن
انسان را مثل حباب باد کرده از اصلش دور میسازد و نفی خود انسان را به مبدا
و اصلش وصل میسازد.
بيدل از براي محققين فيلسوف كه از تجربه ی روحاني و حقيقتِ حقيقت بي بهره
هستند ، نسخه ی مفيد و عمل بسيار نفع بخش تجويز مي نمايد. آنان كه در بحث
ذات و صفات توانايي خود را ضايع ميكنند مخصوصا فلسفيان كور باطن غرب
كه از تجليات انوار حقيقت محمدي بي نصيب ماندند، چرا
در محيط دل غواصي نگيرند تا گوهر عشق را بدست آرند. بيدل ميفرمايد :
بيدل پي تحقيق من و ما بگـــــــــــذار .... تفتيش تعينات
اشـــــــــــــيا بگذار
تا چند خوري عشوه ی اسما و صفات ... اي ذات مقدس اين هوس ها بگذار
بیدل خود را مخاطب میسازد و میگوید که از عالم کثرت و از من و ما خود را
دور کن و تفتیش عالم کثرت را در جستجوی حقیقت بگذار. به اسم و صفت آدم فریب
مخور، زیرا تو ذات مقدس هستی و دارای روح خدایی. این هوس ها را بگذار و به
مسایلیکه تو را به حقیقت نزدیک نمیکند، توجه نداشته باش.
بيدل در اينجا از تعينات ذكر كرده است. ميدانيم كه در باره ی تعينات يعني
تنزلات سِتّه و اعيان ثابته هزاران رسايل و كتب تحرير شده و هنوز مجمل و
تشنه مانده است.
عارف بتماشاي چمن زار كمال ... جز در قفس دل نگشــايد پر و بال
هر چند ز امواج قدم بر دارد ... از خويش برون رفتن درياست محال
عارف کمال مطلق و هستی مطلق را در محوطه ی دل خود می بیند و ازین محوطه
بیرون رفتن را بیهوده میداند. امواج در اثر تلاطم و خیز و جست دریا از دل
دریا دور نیست ودر محوطه ی دریا حرکت میکند و جدا از دریا نیست، یعنی با
وصف جست و خیز وقتی آرامش اختیار میکند به دریا وصل میشود. منظور بیدل
اینست که انسان در ساحه و قلمرو دل حرکت کند.
در اصل شريعت و طريقت شعبه هاي جداگانه هستند و هيچ توافق و هم آهنگي
ندارند. تعليم حقيقت سّريست از اَسرار الهي كه بر ملا كردن آن در هر زمان
مورد زجر و توبيخ بلكه موجب گردن زدن ميگردد. طريقت سراسر علم سينه است و
طريقت را با شريعت خلط دادن بظاهر غلط است و از اينجا در بحث تصوف اختلاف
گوناگون آغاز ميگيرد. منصور حلاج اناالحق گفت و به دار رسيد ، بقول حافظ :
گفت: آن يار كزو گشت سر دار بلند .... جُرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
بيدل را تخصيص اينست كه او هردو عقيده ها را تطبيق داده و از ديدگاه صحيح و
درست رهنمايي كرده است.
ذات دانستن و انكار صفت نادانيست ... آشناي تو چرا سجده به بت هم نكند
کسیکه آشنای تو است و تو را با چشم دل میشناسد و می پرستد، تو را در هر چیز
می بیند. اگر به بت سجده میکند منظورش تو هستی. هر کس که به یک مذهب داخل
میشود، شوق عبادت دارد و هدفش عشق ورزیدن و پرستش است.
چون شوق پرستش در نهاد و سرشت انسان از ازل مقرر شده
از این لحاظ در انسان عرض وجود میکند و همین عطش در اثر پرستش و عشق ورزیدن
و عبادت فرو می نشیند. عرفا کسیکه شوق پرستش دارد، او را معذور میدارند ولو
به بت سجده کند اما اهل شریعت خلاف این نظر معامله میکنند. يعني:
زفرق امتیازِ کعبه و دیرم چه می پرسی ... اسیر عشق بودم هرچه پیش آمد
پرستیدم
بيدل در بيان وجود شهُود دقيق سنج و باريك بين بوده و به فهم مطلبي به
صراحت راه را هموار كرده است و چون شاعر چيره دست بوده اسلوب و پيرايه ی
اظهار را دلنشين و موثر ساخته است.
بيدل در مثنوي عرفان مينويسد:
چيست آدم تجلي ادراك ... يعني آن فهــــم معني لولاك
احــــديت بناي محكم او ... الف افـــــــــتاده علت دم او
دال او فقر اول و انجام ... كه در او حدّ وحدتست تمام
ميم آن ختم خلقت جانم ... اين بُود لـــــــــفظ معني آدم
خلاصه ی این مثنوی اینست که : شفاف ترین و ظریف ترین و کاملترین خلقت،
انسان است که دارای تجلی ادراک بوده و بنای محکمش احدیت است و ختمش نیز در
وحدتست. از دیدگاه فزیولوژی و دیگر علوم انسان یک موجود اَسرار آمیز و
پیچیده است.
بیدل این همه دانایی خود را مدیون فیض پیر مغان میداند و چه شاعرانه
میسراید:
به یک جلوه ی فیض پیر مغان ... شد این جمله اَســـرار مستی عیان
در عیش میخانه مفتوح شــــــد ... قدح دل، سبو جسم و می روح شد
پیر مغان : کسیکه انسان را به حقیقت هستی رهنمونی میکند و راه به حقیقت را
نشان میدهد. منظور از پیرمغان بر علاوه ی شیخ و مرشد ، خداوند نیز است.
بیدل میگوید: به یک جلوه ی خود حضرت خداوند ما را محو ساخت و ما غرق او
شدیم واین جلوه ما را از عالم خودی به بیخودی برد. حالا که ما اَسرار مستی
را بیان میکنیم ، این از اثر همان جلوه است که ما به آن رسیدیم. اکنون
دروازه ی تمام عیش ها بروی ما باز شده و دیگر غمی نداریم ، اینجا عالم شهود
است که با جلوه ی ازلی روبرو شده.
عالم همه یک نسخه ی آثار شهود است ... غفلت چه فسون خواند که اَسرار گرفتیم
تمام عالم یک نسخه از آثار خداوند است اما چشم حق بین میخواهد تا این همه
شهود را ببیند و به آن پی ببرد. ما بجای
اینکه راه به این آثار خداوندی پیدا بکنیم، در
اثرعفلت دنبال دلیل و برهان گشتیم و در جستجوي اسرار برآمديم.
افسوس که با دامن پندار گرفتیم ... خورشید عیان بود شب تار گرفتیم
آواره ی اوهـــام نمودیم یقین را ... یعنی ز تامل ره ی گفـــــتار گرفتیم
ما افسوس که همه چیز را وهم میکنیم و از این رو به حقیقت نمی رسیم، یعنی در
اوهام بسر می بریم. آفتاب روشن است و ما هنوز هم تفسیر و فلسفه بافی بیجا
میکنیم و برای خود درد سر درست میکنیم. ما یقین خود را آواره می سازیم و با
تامل و تفکر و علم و دانش گفتار بیجا سر میدهیم و خود را بیهوده مشغول
گفتار میسازیم.
آخر کار بیدل از مجادله ی ذهنی وجود و شهُود در دامن وجود پناه میگیرد و از
این دام اوهام مشهود خودش را رها میکند :
اگر موجیم با بحریم وگر آبیم با گــــــــوهر ... دویی نقشی نمی بندد که ما
را از تو وا دارد
حذر کن از تماشا گاه ی نیرنگ جهان بیدل ... تو طبع ی نازکی داری و این گلشن
هوا دارد
اگر ما موج هستیم با تو که بحر مایی یکجا هستيم و اگر آب هستیم با تو که
دریای مایی یکجا هستیم . خلاصه هر چیز که هستیم با تو هستیم و حالت دویی بر
ما مسلط نمی شود که ما را از تو جدا کند. بیدل، فریب تماشای نیرنگ جهان را
مخور و از این تماشاگاه که ترا در حالت اوهام قرار میدهد و از یقین دور
میسازد، حذر کن. تو طبع نازک و ظریف داری، تو فطرت پاک داری و این دهر و
زمانه هوای ناگوار دارد وهر طرف دام ها ست برای فریب تو.
از این بحث نتیجه میگیریم که بیدل منکر شهُود نبود و شهُود را در وجود گم
ساخت و عجز فهم انسانی را که در این باب ظاهر است ، چنین بیان میکند :
هر قطره در این دشت شد انگشت شهادت ... تا از گل خود روی تو دادند
نشانهــــــا
بیدل ره ی حمد از تو به صد مرحله دور است ... خاموش که آواره ی وهم اند
بیانها
در همه موجودات و عالم هستی نشانی از عظمت تو نهفته است و همه جا منور از
جلوه ی ذات تست. من ِ بیدل کی باشم که ثنای تو گویم و چقدر از آن دورم که
ترا جویم ، حالت وهم و پندار مرا چقدر از تو دور ساخته.
جناب كاظم كاظمي ، يكتن از شاعران و پژوهشگر خوب ما هستند، ايشان در مورد
بيدل بي لطفي نموده چنين اظهار نظر كرده اند:
شعر بيدل با همة محسناتش خالي از ضعف نيست. البته بعضيها در برشمردن
ضعفهاي او راه افراط و تعصب پيمودهاند كه ما با آنها همداستان نيستيم ولي
باور داريم كه پيچيدگي مفرط، تكرار مضامين، تصويرهاي دور از ذهن و
ناخوشايند،
افت و خيزهاي بياني و... گاه و بيگاه خود را در شعر
اين شاعر نشان ميدهند و ما نبايد از آن شيفتگان چشم و گوش بسته
باشيم كه وجود همين مايه از كاستي را هم نپذيريم.
اما جناب كاظمي از اين تصاوير ناخوشايند و ضعف ها در كلام بيدل نام نبرده
اند و مثال نياورده اند تا ما چشم و گوش بسته ها هم متوجه ميشديم و با
ايشان هم دست و هم فكر.
بيدل خود در اين باره قضاوت هاي دور از انصاف اينگونه ابراز نظر ميكند:
بيدل در نكته ی آورده است :
" ساز حقيقت از دست مجاز پرستان بي اصول ، كمينگاه صد محشر فرياد است و حسن
معني از نگاه لفظ آشنايان بي ادراك، غبارآلود يكعالم بيداد."
منظور بیدل اینست که: کسانیکه به مجاز پابندی دارند و به لفظ بیشتر اهمیت
قایل میشوند، از فهم حقیقت دور میشوند.هستند کسانیکه کلمات را به بازی
گرفته توسط کلمات حاشیه پردازی میکنند و از اصل موضوع فاصله میگیرند و
ایشان را به اصل راه نیست. درك و فهميدن تصاوير خلق شده در كلام بيدل كه
جناب كاظمي آنرا( دور از ذهن و ناخوشايند) مينامد، كاريست بسا دشوار و بقول
بيدل از طاقت لفظ آشنايان بي ادراك بالا. وقتي ذهن ما از فهم و درك اين
تصاوير عاجز ميماند، اين ندانستن ما نبايد دليل بر ناخوشايندي تصاوير اطلاق
شود. بیدل دریافت های باطنی و شهُودی خود را به گونه ی خودش اظهار میکند.
طبع دراک و معنی آفرین او که معجزه ی خداوندی است ، باعث میشود تا ما در
کلام او موشگافی دقیق بخرچ بدهیم و هر ذهن را ياراي آن نيست كه به پایه ی
ادراک کلامش برسد.
جناب داكتر محمد رضا شفيعي كدكني، چهره ی مطرح و شناخته شده در ادبيات
امروزي، در كتاب خود زير عنوان شاعر آينه ها در مورد بيدل مينويسد:
" همزبانان ما در خارج از مرز هاي كنوني ايران، و همه كسانيكه فرهنگ و سنت
ادبي آنان با سنت شعر فارسي مرتبط است، بيدل را در كنار حافظ و در مواردي
بيشتر از حافظ مي پسندند و از شگفتيها اينكه در ايران، حتي تحصيلكردگان
رشته ی ادبيات، حتي اكثريت دارندگان درجه ی دكتري ادبيات، و بسياري از
شيفتگان جدي شعر، او را نمي شناسند، حتي بسياري از آنان نام او را نشنيده
اند. شايد چنين امري در مورد هيچ شاعري، در تاريخ ادبيات هيچ ملتي ديده
نشده باشد. بي گمان همه ی دوستداران شعر، آمادگي كامل براي التذاذ از شعر
او را ندارند. يا بهتر است بگويم: بيدل كشوري است كه بدست آوردن ويزاي
مسافرت بدان، بآساني حاصل نمي شود و به هركس اجازه ی ورود نميدهد ولي اگر
كسي اين ويزا را گرفت تقاضاي اقامت دائم خواهد كرد. شايد به اين حساب او در
ميان بزرگان ادب ما، ديرآشناترين چهره ی
شعر فارسي باشد. پس به آنها ــــ كه شعر را با همان
عجله اي ميخوانند كه روزنامه يا رُمان بينوايان يا هزارويك شب را ـــ توصيه
ميكنم كه بيهوده وقت عزيز خود را درين راه صرف نكنند. شعر بيدل معماري
جديدي است، با هندسه اي ويژه ی خويش. التذاذ از آن بايد از رهگذر مقداري
حوصله و اندكي آشنايي با رمزها و كليد هاي خاص شعر او باشد."
در اخير شعريرا كه بمناسبت عرس ابوالمعاني بيدل سروده ام، بخوانش ميگيرم
بر آستان تربت بيدل
بوستان فطرت
بنــــازم
رســـــــــم و آيينِ
ِ زبانِ ِ صـــحبتت بيدل
بچينم دســـــــته اي از
بوســـــتان ِ فطــــرتت بيدل
جمــــــــال حرف تو آرد قمــــر
را در حجاب هردم
كــــجا عزم ســــــــفر
كــــــرد كاروان رفعتت بيدل
به لفط و معني ات گويد فلك صـــد
مرحبا اي جان
ز جـــــوشن بگذرد تير و
ســـــــنان همتـــت بيدل
شـــده بس عاشــــــقانت مســــت
از لطف كلام تو
چه دُر سفتي فــــــــداي آن
دهــــان عصمتت بيدل
ز تــــو آمــــــوختند درس فنا و
عشق و جانبازي
گسســــتند رشــــــــته را با
نردبان حكـــمتت بيدل
خيالت مونس جان و جمـــالت نور
ايمــــان است
تويي هم قعر و هم ســـاحل
جــــهان حيرتت بيدل
تو هم ساقي تو هم صهبا تو همچون
بادهء حمرا
همـــــه مستند و بي پروا ميان
حشـــــــمتت بيدل
شــــــود زاهـــــد به دير و شيخ
گيرد راه بتخانه
چو آرد فهـــــم مضمونت
نشـــــــان غيرتت بيدل
همه مرغان اين گلشن نواي
ســـــــــاز تو دارند
همــــــــه جويند جا در
آشــــــــيان رحمتت بيدل
فضاي ســــينه ام پُر شـــــد ز
فيض ِ نور ِ عرفانت
كشيدم ساغر و مينا ز خــــــــوان
حضرتت بيدل
همـــــــه آرند در لفظ و كلام
نام و نشــــــان ِ تو
نجـــــــويند رمــــــز معني را
ز كان دولتت بيدل
جهان عقل و دانش گــــــر همي
جويد سراغ تو
« رفيع » ســــر مي نهد بر
آســـــتان تربتت بيدل
بنده قطره ی از يك اوقيانوس را براي شما
ياران همدل پيشكش نمودم و اميدوارم كه در صحبت هاي بعدي به ديگر جوانب سير
و سلوك ابوالمعاني بيدل پرداخته ، كام جان را بيشتر شيرين بسازيم. مايك را
در اختيار شما قرار ميدهم. با سپاس از شما
مخلص، سمیع رفیع
قسمت دوم سخنرانی 04 دسامبر سال 2004
بنام انكه جان را فكرت
آموخت
سلام به ياران همدل و صاحبدل، خوشحال
استم كه دوباره با شما و در خدمت شما هستم. هفته ی قبل صحبتي داشتيم در
مورد وحدت وجود و شهود در كلام بيدل، امشب با ياري خداوند ميپردازيم به
تحليل عرفاني بعضي از ابيات بيدل. بياييد تا با اين معجون خوشگوار كام جان
را معطر و خوشبو بگردانيم.
حيرتيم اما بوحشت ها هــــــــــــــم اغوشيم ما ... همچو شبنم با نسيم صبح
همدوشيم ما
هست يي موهوم ما يك لب گشودن بيش نيست .. چون حباب از خجلت اظهار خاموشيم
ما
در شام چهارم صفر سال 1133 هجري، مطابق پنجم دسامبر سال 1721 عيسوي، ستاره
ی درخشاني از افق ادبيات دري افول كرد و آثار گرانبهايي از نظم و نثر خود
به جهان بشريت به وديعه گذاشت. اين ستاره ی تابناك مرزا عبدالقادر بيدل بود
كه در سال 1644 عيسوي در عظيم آباد پتنه در آسمان ادب و عرفان طلوع كرد و
جهانيرا با آثار فنا ناپذير خود روشن نمود. بيدل هنوز كودك بود كه پدر و
مادر را از دست داد. تربيت بيدل پس از وفات پدر و مادرش به دوش مرزا قلندر
كا كاي او بود. مرزا قلندر عارف و شاعر بود و بيدل را قلندرانه تربيت كرد.
بيدل بنابر توصيه ی كا كايش از قال به حال و از عالم جدل و مباحث به جهان
حضور و اشراق پرداخت به عوض آنكه در مدرسه به تحصيل حكمت و طبيعيات گرايد و
شاگرد ارسطو شود، بحث و جدل فلسفي پيش گيرد، پيرو مكتب تصوف و حكمت اشراق
گشت، در بحر طبيعت مغروق تفكر شد، به عالم داخل پرداخت تا آن روشنايي
جاوداني به دلش بتابد و حل كننده ی مشكلاتش گردد. مرزا قلندر كا كاي بيدل
نيز يك شخص عارف و متصوف بود و بدين واسطه بيدل از آوان خوردسالي احساس
نموده بود كه محيط وي از عرفان و تصوف بهره مند است.
چون به حيث يك پسر با احساس و مستعد با متصوفين صاحب فضل و سرمست نشه ی
محبت كه در آن زمان در بهار زندگي داشتند، به تماس آمده، اين احساسات و
انطباعات او شدت اختيار كرد. و بدين طريق او را تمايلي آميخته با هيجان به
سوي وجود حقيقي نصيب شد و ريشه هاي اين تمايل در اعماق روح وي نفوذ كرد تا
نيروي مستعد او را در طول دوره ی زندگاني رهنمايي كند. تماس علم و فضل به
تمايلات تصوفي وي برايش استقامت فلسفي نيز بخشيد. مطالعات وي در باره ی
آثار غزالي، ابن عربي، مولانا جلال الدين بلخي بر ذخاير معلوماتش افزود و
بدين طريق به ما بعد الطبيعه معرفت حاصل كرد. همچنان مطالعه و استنساخ آثار
شعرا و ادباي بزرگ در تصفيه ی قريحه ی ادبي او
مساعدت نمود. بطور خلص ميتوان گفت كه : بيدل
در كودكي ديندار، در جوش جواني مجذوب و درويش، در آخر هاي جواني متصوف و در
آخر حياتش فيلسوف بود. مقايسه و مطالعه ی (( طلسم حيرت )) و (( عرفان )) كه
نخستين را در 25 سالگي و اخير را در 68 سالگي نوشته ، اين تكامل فكري شاعر
را واضح ميسازد.
زبان بيدل ساده نبوده از لحاظ تركيب كلام، جمله بندي، تشبيهات، كنايات و
استعارات مشكلترين زبان ادبي دري است. زبان او فهم تند ميخواهد و سير فكرش
آسان نيست، زيرا كوه است و كتل دارد. همچنان زبان نثر بيدل خيلي دشوار است،
جمله هاي طولاني و سلسله دار با تشبيهات مركب و استعارات پيچ در پيچ دارد.
مضامين باريك، افكار پيچ در پيچ، استعارات و تشبيهات تخيلي و خيالبافي مثل
اين بيت كه بيدل بلندي قصر معاني را بنابر بلند فطرتي خود ميداند و انديشه
ی بلندش نردباني است كه سخن برآن قرار گرفته:
بيدل از فطرت ما قصر معانيست بلند .. پايه دارد سخن از كرسي انديشه ی ما
يا اينكه بدون نردبان بر فلك ميرسد و يك شبه ره ی صد ساله ميرود:
به اوج اگهيت نردبان نميخواهد .. نگاه تا مژه برخاسته است بر فلك است
اينها نمونه ی از مميزات سبك بيدل يعني سبك هندي هستند.
بقول علامه سلجوقي و فيضي كابلي، بيدل شاعريست فكور و فيلسوف، بيدل صوفي
است با حرارت، بيدل شاعر فطرت است، بيدل مردي است بسيار روحي و مجرد، بيدل
شاعر زميني نيست ،بيدل از متصوفين بزرگ اسلام است، فطرت بيدل عالم متبحر
كلام است، بيدل استاد اخلاق است، بيدل عالم علم اجتماعيات است، بيدل در
درسگاه فطرت نشسته و كتاب كاينات را مطالعه نموده و دري از حقيقت را به روي
ما كشوده است.
گفتيم بيدل پيرو مكتب تصوف و عرفان بود و در سايه ی اين معتقدات بزرگ شده
بود، اكنون ميپردازيم به تحليل عرفاني بعضي از ابيات بيدل :
به اوج کبریا کــــــز پهلـوی عجز است راه آنجا
سری مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا
در هر مسلک اصطلاحاتی مروج است و بکار میرود. در فقر نیستی هست، تواضع هست
و عجز هست، تکبر و غرور در این ماحول جای ندارد. خود بودن و خود دیدن وجود
ندارد، بلکه وجود خود را به نیستی انگاشتن است. راه بسوی کبریا ، از پهلوی
عجز است، یعنی راهی که انسان را به فنا ومقام معنوی میرساند، راه عجز و
فروتني است. اگر انسان در اینجا به اندازه ی یک سر مو اندک خم میشود و عجز
و خاکساری را پیشه ی خود میسازد، چون مسلک عرفان ، مسلک عجز و شکسته نفسی
است، پس در آنجا چه مقام و منزلتی نصیب این انسان خواهد شد. (بشکن کلاه
آنجا) همان مقام ، کلاه کج نهادن و سروری است که بدست آوردنش از راه عجز و
فقرممکن میباشد.
(این بیت نیازبه شرح بیشتر دارد)
ادبگاه محبت ناز شــــــوخی برنمـــــیدارد
چو شبنم سر بمهر اشــک میباید نگاه آنجا
ادب نگاه کردن، ادب حفظ و درک شان طرف است. طرف مقابل را باید شناخت.
اندکترین شوخی، گستاخی و انحراف از ادب در حضور معشوق ممکن نیست و جای
ندارد، بخصوص در ادبگاه عشق و محبت. وقتی انسان به آن مرحله ی عشق میرسد،
میداند که در آن محیط تا چه حد ادب لازم است.
حضرت مولانا در شروع نگارش مثنوی بسم الله ننوشته بودند، دلیلش را پرسیدند،
فرمودند: از حیا جرئت نکردم در حضور دوست اسم شان را یاد کنم. تا چه حد
مولانا خود را با دوست قریب احساس میکرد و رعایت ادب نزد ایشان به کدام
اندازه بود.
وقتی انسان راه عشق و عرفان را انتخاب میکند، باید بداند که در این راه
اندکترین سهل انگاری و کج رفتاری مجاز نبوده و قابل بخشش نیست.
وقتی به اشک شبنم نگاه میکنیم، چنان مینماید که گویا این قطره در حالت
افتادن است، در حالیکه نمی افتد. همان گونه که قطره ی اشک شبنم خود را نگاه
میکند، ما هم در حضور دوست باید نهایت مودب باشیم. در اینجا منظور از آخرین
رعایت ادب است در نزد معشوق که به اشک شبنم مثال داده شده.
نفس تا میکشم قانون حـــــالم میخورد برهم
چو سازی خاموشی با هیچ آهنگی نمیسازم
این بیت بیدل را شارحان تفسیر های گوناگون نموده اند و از بُعد های مختلف
اشاره ها نموده اند. من نمیگویم که ایشان بخطا رفته اند، اما در این بیت یک
مسئله بسیار مهم جلوه میکند که با موسیقی و ساز سر و کار دارد. آنهاییکه در
موسیقی وارد هستند، میدانند که قبل از ساز زدن،آلات موسیقی باید با هم کوک
و سُر شوند، تا اینکار صورت نگیرد نغماتیکه از اثر نوختن بدست می آید سُر
نبوده ، بلکه گوش سُر شناس را اذیت میکند. بیدل از آن ساز های با سُر است
که وقتی آواز خود را میکشد با ساز های بی سُر جور نمی آید. اینجاست که
میگوید ، بجای اینکه با ساز های بی سُر هم آهنگ شوم، بهتر است که ساز
خاموشی را اختیار کنم. در جهان ساز های بی سُر و نا همآهنگ بسیار است، اگر
آهنگ با قانون و سُر را با آنهاییکه سُر ندارند یکجا بسازیم ، از شنیدن آن
حال انسان سُر شناس برهم میخورد.
بعبارت دیگر بیدل میگوید: وقتی دهن باز میکنم و حرفم را میگویم، کجاست گوش
محرمی که مرا بداند و این ناممکن است که حرفی زده شود و دیگران به آن
موافقت کنند و بمعراج سخن آگاهی حاصل کنند. وای بحال آنهاییکه مهارت ندارند
ساز را کوک و سُر نمایند. بلی، وقتی گوش ها به ساز بی سُر عادت کرده باشند،
سُر در نزد آنها بی سُر مینماید.
تلاش مقصـــدت بُرد از نـــظر سـامان جمـــیعت
به کشتی چون عنان دادی رم آهوست ساحل ها
من در پی تلاش تو شدم و قصد ترا کردم، محبوب من، در پی تلاش تو از عقل
بُریدم، از هرچه که سامان و اسباب خاطر جمعی مرا فراهم میساخت، هر آنچیزی
که برای من سبب آرامش میشد، دست شستم و دانستم که با خاطر جمع و آرامش هرگز
ترا و وصال ترا بدست آورده نمی توانم. من عنان خود را به کشتی عشق دادم.
عاشق را با راحت چه کار است. وقتی من اختیار و عنان خود را به عشق سپرده
ام، رم آهوست ساحلها.
صداي التفاتي از سر اين خوان نمي جوشد
لب گــوري مـــگر واگردد و گويد بيا اينجا
ما براي عشق ورزيدن خلق شديم و بايد محبت را دريافت كنيم و از قوا به فعل
بياييم.
خداوند قدرت و توانايي بزرگي را بما عطا كرده و روح خود را در وجود ما
دميده، پس اين روح خدايي بايد در وجود ما فعال شود. وقتي اين كار صورت
نميگيرد و ازاين خوان التفات و محبت نميجوشد و اين خوان در راه عشق و محبت
فعال نمي شود و توسل نمي جويد، پس لب گوري ميبايد تا واشود و به اين خوان
صدا بزند كه بيا اينجا. يعني زمين چاك شود و اين خوان را با خود ببرد.
به شبنم صبح اين گلستان نشاند جـــوش غبار خود را
عـرق چو سيلاب ازجبين رفت و ما نكرديم كار خود را
شبنم، گلستان را تروتازه، مقبول و بارور ميسازد. از جانب خداوند بما نيز
شبنمي يعني (نور خدايي) عطا شده و ما بايد اين شبنم يا اين نور خدايي را
منعكس بسازيم و در وجود ما بايد متجلي شود . از جانب پروردگار بما التفات
شده، ما را از عدم به هستي آورده و قطرة از شبنم خداوندي خود را بالاي ما
ريخته.اگر چنين نميشود و عمر ما در غفلت ميگذرد، همين شبنم از شرم مثل عرق
از جبين ما سرازير ميشود. و اين عرق شرم كاري است كه نكرديم.
سفيد از حسرت اين انتظار است استخوان من
كه يارب ناوكت در كــــوچة دل كي نهـــــد پا را
برق معرفت مانند مكتب نيست كه از ابتدايي به متوسطه و عالي و باالاخره بطرف
دانشگاه و بالاتر مراحل خود را طي كند، بلكه يكباره در دل انسان ميزند و
رابطة او را با پروردگارش قايم ميسازد . بيدل نيز انتظار اين برق معرفت را
ميكشد و در حسرت و انتظار اين معرفت، استخوانش به سفيدي رسيده است . ميگويد
بار خدايا ناوك معرفتت چه وقت بدل ما پا ميگذارد.
از كمال ما چه مي پرسي كه چون آه حباب
در خود آتش ميرنيم از بس اثر داريم مــــا
از خود گذشتن و خود را محو كردن، قطره به دريا پيوستن، يعني وقتي حباب هستي
خود را از دست ميدهد، به بحر وصل ميشود .
ما ضعيف و ناتوان هستيم، اثربخشي آگاهي ما همين است كه بخود آتش ميزنيم و
به اصل خود وصل ميشويم . يعني نفي خود و اثبات وجود حق ميكنيم و همين مراد
عارفان است .
عارف كه ز سر معرفت آگاه است .. از خود بيخود
و با خدا همراه است
نفي خود و اثبات وجـــود حق كن .. اين مـــــعني لاالله الا الله
اســـــــــت
وصل محيط ميبرد از قطره ننگ عجز
كـــم نيستم به عــالـــــم بسيارت آمدم
وقتي قطره بدريا وصل ميشود، خاصيت دريا را بخود ميگيرد و از آن به بعد قطره
ی وجود ندارد، از اينست كه وقتي مولانا با شيخ محمد خادم چيزي ميگفت و او
را به كاري ميفرمود، شيخ محمد از روي ادب و به نشان اظهار قبول در جواب هر
كلمه ی وي انشاالله ميگفت، مولانا بانگ بروي زد كه خاموش پس اينكه با تو
سخن ميگويد كيست؟ مولانا در حالي بود كه سخن خود را مثل بانگ ني انعكاس لب
دمساز متعالي خويش مي يافت. وقتي قطره درياگشت و اتصال صورت گرفت، ديگر سخن
از ننگ عجز نيست، بلكه سخن از عالم بسيار است.
طلسم جسم گردد مانع پرواز روحـاني
مثال گُل كه ديوار چمن گيرد عنانش را
بقول بيدل ،طلسم جسم يعني (تعلقات نفساني) را بايد بشكنيم و نبايد زنداني
اندوه تعلق باشيم.از تعلقات نفساني بايد ببُرّيم تا به معشوق برسيم. مانع
پرواز روحاني ما طلسم جسم (خواهشات نفساني) ما ميشود. وقتي گلهاي زيبا در
چمن وجود دارد يعني (جوهر خدايي بمثل گلهاي معطر در چمن وجود ما طراوت
بخشيده) اما ديوار باغ يعني (خواهشات نفساني) مانع ميشوند و نميگذارند كه
اين گلها ديده شوند و خاصيت حايل را اختيار نموده اند. اين ديوار، ديوار
نفس و تعلقات نفسانيست كه حايل ميان عاشق و معشوق ميشود. تا ديوار برداشته
نشود گلها ديده نمي شوند و تا حايل از ميان برداشته نشود وصال معشوق ناممكن
است و خلاصه تا طلسم جسم از ميان برداشته نشود و ديوار چمن وجود داشته
باشد، نه امكان پرواز روحاني است و نه به اصل پيوستن.
گَردهستي مانع پروازعـــالي فطــــرتيست
از حجاب دود خود اين شعله اخگرميشود
گرد هستي: بيدل در تركيب كلام واقعا دست بالايي دارد. اين گرد هستي همان
طلسم جسم و خواهشات نفساني است كه اينجا بطور كنايه آمده. اين همه
بيروباريكه ما بدور و پيش خود چيده ايم و بقول بيدل (آنچه ما در كار داريم
اكثرش در كار نيست) نزد بيدل( گردهستي) است كه از او گريزان است و اين گرد
هستي يعني همان علايق نفساني يي هستند كه مانع پرواز عالي فطرتي ما ميشوند.
در حاليكه ما داراي روح خدايي و جوهر ذاتي كه به (شعله) تشبيه شده ، هستيم
اما در اثر غفلت و گرفتار شدن( با گرد هستي)، روي اين شعله را دود و خاكستر
يعني (حايل يا پرده ) گرفته است. و اين دود و خاكسترهمان تعلقات دنيوي است
كه ما را مجال نميدهد تا متوجه به اصل خود شويم وروي اين كه مولانا گفته
است فكر كنيم :( از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود) اگر ما شعله را هميش
تازه نگاه بداريم و پُف كنيم دود و خاكستر آن دور ميشوند و روي آنرا حجابي
از دود و خاكستر نمي گيرد. پس حايل ميان ما و معشوق گرد هستيست كه بايد از
ميان برداشته شود.
درعــــــقدة تعلق فرســوده بود فــــطرت
از خود گسستن آخر اين رشته را رسا كرد
در گرة تعلقات و در گير و دار نفس بودن و با خواهشات نفساني بسر بردن ،
فطرت را فرسوده مي سازد . هر قدركه فطرت فرسوده شود، به همان اندازه انسان
از معشوق دور ميشود. هر گاه اين تعلقات قطع گردند، رشتة انسان با معشوق
ابدي راست ميشود و همين است كه حايل از ميان برداشته ميشود. جسم قفسي است
از براي جان كه از آن جهانست و در اين عالم زنداني شده، روح و فطرت انسان
كه مرغ عرش آشيان است چون در جسم خاكي آدم قرار گيرد و به حكم هواي نفساني
رود بدين عالم خاكي هبوط كند و در حقيقت به دانه يي در دام افتد و گرفتار
شود. از اينجاست كه در بند تعلقات جسماني و نفساني رشته ی انسان را از اصلش
بدور ميسازد و گسستن ازين تعلقات رشته ی انسان را با معشوق ابدي رسا ميسازد
و قطره به دريا وصل ميشود.
دوستان و ياران همدل: ابوالمعاني بيدل اشعار فلسفي و اجتماعي هم فراوان
دارد. در چند ساعت نميشود به تمام ابعاد
كلام بيدل پرداخت.امشب را به همين جا بسنده ميسازيم. اميدوارم كه استفاده
شده باشد، اگر سهوي يا خطايي از اين حقير سرزده باشد، بديده ی اغماض
نگريسته با بزرگواري تان عفو نماييد. خدا نگهدار شما. مايك خدمت دوست بعدي.
با عرض حرمت ، سميع رفيع
بمناسبت عُرس حضرت ابوالمعاني مرزا عبدالقادر (بيدل) (رح)
پير ِ سخن
باشــــــــــد كه برم سجده به قرآن تو بيدل
اي جـــــان به فداي تو و ايمـــــان تو بيدل
تــــو پير سخن فتح كلام فخر معــــــــــاني
گــــــرديده دل از سبحه شـــماران تو بيدل
رازيكه نـهان بــــــود پس پرده ز زاهـــــــد
رنگين شــــــده از همت الـــــــوان تو بيدل
اين مــــــــرغ دل اكنون شده پابوس خيالت
چون برگ حنا گشته ز خــــــاصان تو بيدل
با فطـــــرت عنقا صفتت هــــــر سر مويي
درسيست نــــويدي به دبســــــتان تو بيدل
از ســـــوز و گداز دل حيران به فـــــــغانم
ناســــــور جگر گشــــته ز هجران تو بيدل
در گلشن معني به تمــــناي وصــــــــــالت
آرم بكف از لعل بدخشـــــــان تــــو بيدل
تا رســـــم فنا را نكنـــــم پيشـــــه نشـــايد
گــــــيرم خبر از آيينه ســــــــازان تو بيدل
خاك ســــــر كوي تو شــــوم گر بَرَدم باد
آزاده شـــــــوم در بر ِ مســــــــتان تو بيدل
عشقت كَشَدم رنگ برنگ چون پر طاووس
ماييـــــم از آن خرقه بدوشـــــان تـــو بيدل
غوغــــا كند اين نظــــم كنون در دل ياران
چون هســت (رفيع) گوهر ِ از كان تو بيدل
ســميع رفيع
|